{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Novel panleo

Novel panleo


#part⁶¹


『 paniz 』

نگاهی به آینه‌‌ی آسانسور کردم
یه شلوار جذب مشکی با بوت پاشنه دار نوک تیز پوشیده بودم ، یه پیرهن سفید که آستین هاش رو تا زده بودم
و یه تیکه از جلوی پیرهن ام رو داخل شلوارم گذاشته بودم

آسانسور باز شد و از دید زدن خودم برداشتم ، سوار ماشین شدم و حرکت کردم
گوشیم زنگ خورد و اسم محراب روی گوشیم نمایان شد
خدا کنه زیاد گیر پیچم نشه چون حوصله توضیح دادنای اضافه رو نداشتم

آیکون سبز رو کشیدم و همینطور که رانندگی میکردم جواب دادم
_جانم محراب

محراب: کجایی تو ؟
از لحن حرف زدنش متوجه شدم که خبر اومدنم به المان رو شنیده حتما
_اومدم المان عزیزم میخوای کجا باشم

محراب: الکی با این لفظات من رو گول نزن از رضا خبری شده بلند شدی رفتی

اگه انکار نمی‌کردم بلند میشد دست مهشاد رو میگرفت میومد پس لب زدم

_نه میخواد چه خبری باشه بابا...نمیدونم از مامانم شنیده یا نه بر اون اومدم

محراب: چیشده مگه باز ..اتفاقی که نیوفتاده

باز افتاده بود رو دنده لج محراب خان

_هیچی بابا ...اقاجونم میخواد با پسر عمه ام عقدم کنه دیگه نیام المان منم بر اینکه زباد دور ورم نپلکه ان اومدم

محراب : باشه پس من رو نگران خودت نکن به بابام میگم با اقاجونت یه حرفی بزنه قال این قضیه کنده بشه

از خوشحالی گوشه ی لبم رو گاز گرفتم و باهاش خدافظی کردم

جلوی سازمان پارک کردم و پیاده شدم
سمت ورودی سازمان رفتم
_اگه قرار اینطوری خوشبحالم بشه امروز،.....این قضیه روشا رو حل و فصل میکنم


با شادی طبقه ی فرمانده رفتم و تقه ای به در زدم و وارد شدم
فرمانده : کار خودت رو کردی آخره اره؟

لبخندی زدم نشستم رو صندلی نزدیک به میزش
_یه جورایی ...ولی ازت یه خواهش دارم

ابرویی بالا انداخت و لب‌تاپ اش رو بست
فرمانده : باز چی میخوای جوجه ی طوفان

_میخوام به بچها بگی هر مدارکی راجب روشا هست داخل اتاق بایگانی برام بیارن یا رمز ورود و بهم بدی داخل سیستم بگردم

فرمانده: من خودم هر کدومش رو هزار بار گشتم دختر

_حالا یه نگاه بندازم بد نمی‌کنیم که
باشه ای گفت و رمزش رو بهم داد

از اتاقش اومدم بیرون و وارد اتاقی که بر محراب بود شدم ، پشت سیستم نشستم و رمزش رو زدم داخل سایت کلی پوشه بود که دونه دونه همه رو گشتم

بعد از کلی اطلاعت کسب کردن
و چیدن پازل ها کنار هم فهمیدم روشا قبل از اینکه با سهراب ازدواج کنه پسری داشته

همونی که رضا راجب اش صحبت کرده بود
چطور ممکن بود اینو یادمون رفته باشه صدرصد یه چیزی راجبشون بود که پنهان اش کرده باشه

پس از سایت بیرون اومدم و نگاهی به جی‌پی‌اس سهراب کردم ، لعنتی داشت کجا میرفت جای متروکه بود
مکان اش رو هک کردم متوجه شدم داره زندان.......رفته

سریع سیستم رو خاموش کردم و از اتاق بیرون اومدم
میتونستم با رفتن به اونجا همه ی جواب سوالام رو پیدا کنم
سوار ماشین ام شدم ، و پام رو گذاشتم رو پدال گاز به سمت همون زندان رفتم

امروز همه چی باب میلم بود و تعجب ام از این بود رضا خبری ازم نگرفته
بهتر بود چون خیلی ازش دلخور بودم اون خیلی خوب خبر داشت از احساسات ام درباره ی هر چیزی

چون اون ۸ ماه ی که باهم عین دو تا آدم بی دغدغه با هم آشنا شده بودیم

ماشین رو پارک کردم هیچ اثری از سهراب نبود انگاری رفته بود البته اهميتی نداشت چون این زندان خیلی برام آشنا بود خیلی از قاتل هایی که زندان انداخته بودیم اینجا بودن
بعد از نشون دادن کارت شناسایی ایم وارد شدم .....


『 leoreza 』


ماشین رو جلو زندان پارک کردم و پیاده شدم
وقتی نگاهی به دور ور کردم ماشینی توجه ام رو جلب کرد با نزدیک شدن‌اش متوجه شدم بر پانیذه

دادی از سر اعصبانیت کشیدم امروز همه چی دست به دست داده بودن عصبی بشم
آخر کار خودش رو کرده بود


مسافت زیادی از زندان دور شدم تا بهش زنگ بزنم اما با شنیدن بوق متمم بیشتر عصبیم میکرد
وقتی خواستم دوباره شمارش رو بگیرم

انفجاری مهیبی رخ داده که یک لحظه از صدایی که شنیدم سوت کشید
ناباور به زندانی که الان آوار شده بود نگاه کردم

نمیتونستم باور کنم من اومده بودم دنبال سهراب و پانیذ بعد از اینکه اون رفته وارد زندان شده
نمیخواستم باور کنم بمب جاسازی کرده باشه

با سرعت وارد زندان شدم خیلی بد بود خاک همه جا رو گرفته بود ساختمون ها رو تند قدمی برداشتم که
سرباز: آقا کجا داری میری همین طوری هم نیرو کم داریم

_باشه میتونم کمکتون کنم فقط بزار برم

سرباز : نه نمیشهه

سرباز دیگری که با یه عده آدم زخمی اومده بودن بیرون گفت

سرباز: بزاره بره ساختمون مدیریت کلا داغون شده اونجا کمیسر کرمی هست بزاره بره

با شنیدن فامیلی پانیذ دست‌اش رو پست زدم ....


#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo ♡ #part⁶² ♡『 leoreza 』آدمای زیادی رو از طبقه ی ...

Novel panleo ♡ #part⁶⁰ ♡『 paniz 』بعد از اینکه وسیله هام رو ج...

Novel panleo ♡ #part⁵⁹ ♡『 paniz 』توی ای چند ساعت هیچ نگاهی ب...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط