#قرارداد_دوستانه
#قرارداد_دوستانه
ویو هانا :
آروم گوشی رو روی میز گذاشتم، هیچ جوره دلم نمیخواست لیلی ببینه که چقدر استرس گرفتم .
مطمعن بودم که خودشم نمیتونه جمع و جور کنه .
حالا یه بچه ام میخواد وارد زندگیش بشه .
حتی نمیدونست کوک بچشو قبول میکنه یا نه .
لیلی ساعتای طولانی توی شرکت کار میکرد و وقت رسیدگی به بچه رو نداشت .
نمیتونست سیگارو ترک کنه.
نمیتونست توی خونه بشینه .
اگه بچه گریه ش میگرفت خودشم میزد زیر گریه.
فقط روی مبل نشسته بود . پاهاش رو توی بغلش گرفته بود و گریه میکرد .
رفتم کنارش نشستم و نگاهش کردم .
اسک هاش دو پاک کردم و بغلش کردم .
لیلی : من نمیدونم چیکار کردم...
هانا : تقصیر تو نیست . توی سرنوشتت نوشته بودن که توی ۲۶ سالگی مادر بشی.
تازه اونقدرا ام بد نیست.
لیلی : هانا چی داری میگی ، ۲ ماه دیگه فشن شوی آخر سال شرکته...
هانا : شاید بودن یه بچه توی شرکت یکم به این شرکت بی روح انرژی بده💆🏻♀
شونه هام رو بالا انداختم و کتش رو دوباره روی دوشش انداختم .
ویو نیم ساعت بعد :
در باز شد و نامجون و جانگکوک وارد اتاق شدن .
میتونستن بفهمم چقدر از دیدن صحنه ای که درست جلوی چشماشون بود شوکه شده بودن .
لیلی انقدر گریه کرده بود که چشم هاش مثل پرتغال تو سرخ شده بود .
از شدت گریه صورتش پف کرده بود و قرمز بود .
من با حالت بی قراری روی صندلی پشت میزم نشسته بودم و ناخن هام رو میجویدم .
غذا ها هنوز روی میز بود .
همه جا کاغذ ریخته بود .
همه چیز از یه اتفاق وحشتناک گواهی میداد .
جانگکوک سمت لیلی رفت و کنارش نشست .
همه جوری بهم نگاه میکردن که انگار من باید همه چیز رو شفاف سازی کنم .
دستم رو از روی صورتم برداشتم و از پشت میز بلند شدم .
بیبی چکی که کنارم بود و توی دستام گرفتم .
هانا : بشین نامجون .
رفتم روی مبل کنار نامجون نشستم .
بیبی چک رو روی میز جلوی کوک پرت کردم و دوباره به پشتی مبل تکیه دادم .
هانا : تحویل بگیر . بچه پس انداختی آقای جئون .
ویو هانا :
آروم گوشی رو روی میز گذاشتم، هیچ جوره دلم نمیخواست لیلی ببینه که چقدر استرس گرفتم .
مطمعن بودم که خودشم نمیتونه جمع و جور کنه .
حالا یه بچه ام میخواد وارد زندگیش بشه .
حتی نمیدونست کوک بچشو قبول میکنه یا نه .
لیلی ساعتای طولانی توی شرکت کار میکرد و وقت رسیدگی به بچه رو نداشت .
نمیتونست سیگارو ترک کنه.
نمیتونست توی خونه بشینه .
اگه بچه گریه ش میگرفت خودشم میزد زیر گریه.
فقط روی مبل نشسته بود . پاهاش رو توی بغلش گرفته بود و گریه میکرد .
رفتم کنارش نشستم و نگاهش کردم .
اسک هاش دو پاک کردم و بغلش کردم .
لیلی : من نمیدونم چیکار کردم...
هانا : تقصیر تو نیست . توی سرنوشتت نوشته بودن که توی ۲۶ سالگی مادر بشی.
تازه اونقدرا ام بد نیست.
لیلی : هانا چی داری میگی ، ۲ ماه دیگه فشن شوی آخر سال شرکته...
هانا : شاید بودن یه بچه توی شرکت یکم به این شرکت بی روح انرژی بده💆🏻♀
شونه هام رو بالا انداختم و کتش رو دوباره روی دوشش انداختم .
ویو نیم ساعت بعد :
در باز شد و نامجون و جانگکوک وارد اتاق شدن .
میتونستن بفهمم چقدر از دیدن صحنه ای که درست جلوی چشماشون بود شوکه شده بودن .
لیلی انقدر گریه کرده بود که چشم هاش مثل پرتغال تو سرخ شده بود .
از شدت گریه صورتش پف کرده بود و قرمز بود .
من با حالت بی قراری روی صندلی پشت میزم نشسته بودم و ناخن هام رو میجویدم .
غذا ها هنوز روی میز بود .
همه جا کاغذ ریخته بود .
همه چیز از یه اتفاق وحشتناک گواهی میداد .
جانگکوک سمت لیلی رفت و کنارش نشست .
همه جوری بهم نگاه میکردن که انگار من باید همه چیز رو شفاف سازی کنم .
دستم رو از روی صورتم برداشتم و از پشت میز بلند شدم .
بیبی چکی که کنارم بود و توی دستام گرفتم .
هانا : بشین نامجون .
رفتم روی مبل کنار نامجون نشستم .
بیبی چک رو روی میز جلوی کوک پرت کردم و دوباره به پشتی مبل تکیه دادم .
هانا : تحویل بگیر . بچه پس انداختی آقای جئون .
- ۳۶۶
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط