{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#قرارداد_دوستانه

#قرارداد_دوستانه

ویو هانا :

دستش رو از روی کمر لیلی برداشتوو سمت بیبی چک آورد.

جانگکوک :....

هانا : چیشد ؟؟؟ ها؟؟ یه دقیقه بیا بیرون جانگکوک .

دست نامجون رو توی دستم محکم فشار دادم و از اتاق رفتم بیرون .
پشت سرم از اتاق خارج شد .

هانا : ببین جئون ، لیلی نمیتونه از خودش مراقبت کنه . نمیتونی ازش انتظار داشته باشی الان یه بچه هم داشته باشه .
سرش خیلی شلوغه ، زود عصبی میشه .
و تو اصلا چرا هیچی نمیگی ؟؟ ها ؟؟؟


جانگکوک : اگه لیلی نتونه از بچه مراقبت کنه خودم از دوتاشون مراقبت میکنم...


هانا : .... به عنوان دوست پسرش؟؟؟ چی داری میگی...


جانگکوک : ازش خاستگاری میکنم . باور کن ‌. این بچه منه ، من بچه رو میخوام .


هانا : یه جوری میگی میخوامش انگار اگه نمیخواستی من میزاشتم بچه رو سقط کنید.
برو بیارش ، بریم بیمارستان آزمایش بده ببینیم چی میشه .

دوباره برگشتم توی اتاق .

نامجون : چیشد ؟؟؟

هانا : بریم بیمارستان .

لیلی : بریم بیمارستان که چی بشه هانا؟؟؟ فکرشم نکنید من این بچه رو میخوام .

قدم هام آروم تر شد . پالتوی سورمه ایم رو تنم کردم و دستای سرد لیلی رو توی دستام فشردم .

هانا : بریم آزمایش بدیم مطمعن شیم که درسته .

سرش رو تکون داد و کتش رو پوشید ‌.
سمتم اومد و دستمو گرفت .

لیلی : بریم .

دستش رو توی دست کوک گذاشتم .

هانا : با کوک برو ، باید با هم حرف بزنید .
خیر سرتون دارید مامان بابا میشید (لبخند)
دیدگاه ها (۰)

#قرارداد_دوستانه ویو کوک : دست لیلی رو گرفتم و وارد پارکینگ...

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : تقریبا نیم ساعت از وقتی که رسیده...

#قرارداد_دوستانهویو هانا : آروم گوشی رو روی میز گذاشتم، هیچ ...

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : دستش رو پشت پلک هاش کشید و اشک ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط