" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ²⁹
_ جدی؟!
+ معلومه.
بنظرم استعدادشو داری!
سپس برخواست و به سمت در خانه رفت.
دستش روی دستگیره فرود آمد.
اما قبل از باز کردن در رو به تهیونگ کرد و گفت...
+ دنبالم بیا!
در را باز کرد و به سمت زیر زمین خانه حرکت کرد.
البته به همراه تهیونگ.
تهیونگی که حال دیگر به عنوان شاگرد به دنبال استادش میرفت.
کمی بعد جلوی یک در آهنی زنگ زده توقف کردند.
_ شوخی میکنی؟!
+ نه اصلا.
سپس در را گشود.
کلید برق را فشرد و فضا را با نور ملایم سفید رنگ پر کرد.
آنجا هیچ شباهتی به زیر زمین نداشت.
بیشتر مانند یک باشگاه خصوصی بود.
آنجا دو عدد کیسه بوکس بزرگ،یک یخچال پر از آب معدنی،تعدادی کفش ورزشی و دستکش بوکس،تعدادی دمبل و چند دستگاه کوچک بدنسازی موجود بود.
تهیونگ به محض ورود از روی شگفت زدگی سوتی سر داد و به اطراف نگاهی انداخت.
_ رسما یه باشگاه خونگی راه انداختی جونگکوکی!
جونگکوک درحالی که بند کفشش را سفت میکرد پاسخ داد...
+ میدونی...
خیلی اهل احتماع نیستم!
بیشتر اوقات خودم و یونگی میایم اینجا تا یکم آروم بشیم!
_ که اینطور.
جونگکوک با یک جفت کفش و دستکش بوکس در دست به سمت تهیونگ رفت.
+ بیا.
اینا رو بپوش بریم شروع کنیم!
" چندی بعد "
جونگکوک روی زمین سرد نشسته بود و به تهیونگ خیره شده بود.
تهیونگی که حال دیگر مهارت مشت و لگد زدن را از بر بود.
در آن حالت از همیشه بیشتر جدی بنظر میرسید.
بیخیال افکارش شد.
از جایش بلند شد و تهیونگ را متوقف کرد.
_ چیشد؟!
اشتباه کردم؟!
تهیونگ نگران به جونگکوک زل زده بود و جونگکوک فقط به این حجم از بامزگی میخندید.
+ نه نه نگران نباش.
_ پس چرا...
+ میدونی فقط سرعتت کمه!
باید از همهی فرصت ها استفاده کنی!
_ چطوری؟!
جونگکوک رو به روی کیسه بوکس ایستاد و با ضربه ای آرام شروع کرد.
رفته رفته سرعتش زیاد تر میشد و هر لحظه ممکن بود کیسه بوکس پخش زمین شود.
اما از نظر تهیونگ بسیار جذاب و کشنده بنظر میآمد.
سرش را به طرفین تکان داد و سعی کرد بیشتر روی حرکات جونگکوک تمرکز کند.
اما نشد.
نمیتوانست از آن پیراهنی که به تنش چسبیده بود و بدن ورزیده اش را نمایان میکرد بگذرد.
ادامه دارد...
¹² لایک
part : ²⁹
_ جدی؟!
+ معلومه.
بنظرم استعدادشو داری!
سپس برخواست و به سمت در خانه رفت.
دستش روی دستگیره فرود آمد.
اما قبل از باز کردن در رو به تهیونگ کرد و گفت...
+ دنبالم بیا!
در را باز کرد و به سمت زیر زمین خانه حرکت کرد.
البته به همراه تهیونگ.
تهیونگی که حال دیگر به عنوان شاگرد به دنبال استادش میرفت.
کمی بعد جلوی یک در آهنی زنگ زده توقف کردند.
_ شوخی میکنی؟!
+ نه اصلا.
سپس در را گشود.
کلید برق را فشرد و فضا را با نور ملایم سفید رنگ پر کرد.
آنجا هیچ شباهتی به زیر زمین نداشت.
بیشتر مانند یک باشگاه خصوصی بود.
آنجا دو عدد کیسه بوکس بزرگ،یک یخچال پر از آب معدنی،تعدادی کفش ورزشی و دستکش بوکس،تعدادی دمبل و چند دستگاه کوچک بدنسازی موجود بود.
تهیونگ به محض ورود از روی شگفت زدگی سوتی سر داد و به اطراف نگاهی انداخت.
_ رسما یه باشگاه خونگی راه انداختی جونگکوکی!
جونگکوک درحالی که بند کفشش را سفت میکرد پاسخ داد...
+ میدونی...
خیلی اهل احتماع نیستم!
بیشتر اوقات خودم و یونگی میایم اینجا تا یکم آروم بشیم!
_ که اینطور.
جونگکوک با یک جفت کفش و دستکش بوکس در دست به سمت تهیونگ رفت.
+ بیا.
اینا رو بپوش بریم شروع کنیم!
" چندی بعد "
جونگکوک روی زمین سرد نشسته بود و به تهیونگ خیره شده بود.
تهیونگی که حال دیگر مهارت مشت و لگد زدن را از بر بود.
در آن حالت از همیشه بیشتر جدی بنظر میرسید.
بیخیال افکارش شد.
از جایش بلند شد و تهیونگ را متوقف کرد.
_ چیشد؟!
اشتباه کردم؟!
تهیونگ نگران به جونگکوک زل زده بود و جونگکوک فقط به این حجم از بامزگی میخندید.
+ نه نه نگران نباش.
_ پس چرا...
+ میدونی فقط سرعتت کمه!
باید از همهی فرصت ها استفاده کنی!
_ چطوری؟!
جونگکوک رو به روی کیسه بوکس ایستاد و با ضربه ای آرام شروع کرد.
رفته رفته سرعتش زیاد تر میشد و هر لحظه ممکن بود کیسه بوکس پخش زمین شود.
اما از نظر تهیونگ بسیار جذاب و کشنده بنظر میآمد.
سرش را به طرفین تکان داد و سعی کرد بیشتر روی حرکات جونگکوک تمرکز کند.
اما نشد.
نمیتوانست از آن پیراهنی که به تنش چسبیده بود و بدن ورزیده اش را نمایان میکرد بگذرد.
ادامه دارد...
¹² لایک
- ۸۹۲
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط