پارت

پارت 70



جیمین
زود تورو براید استایل بغلش کردم و از زمین اسب سواری رفتم بیرون ات رو تویه ماشین گذاشتم و زود ماشینو روشن کردم و راه افتادم سمته قصر
رسیدم قصر ات رو براید استایل بغلش کردم و بردمش تویه اتاق دکتر رو صدا زدم دکتر اومد
دکتر ات رو ماینه کرد و از اتاق اومد بیرون
دکتر : نگران نباشید همسرتون حالش خوبه ر فقط از استرس و فشار زیادی که بهشون وارده شده از حال رفتن خیلی بهشون فشار نیارید
جیمین: همش تقصیره منه نباید خیلی بهش فشار می‌آوردم
دکتر : داروهای براشون میفرستم رو سره موقع بهش بدید
جیمین: باشه حتمآ
دکتر رفت منم رفتم اتاق رویه تخت کناره ات نشستم دستشو گرفتم
منو ببخش پرنسسم
سرم رو گذاشتم کناره دسته ات و یکم گذشت که خوابم برد
ات
چشمام رو باز کردم دیدم اتاقم هستم جیمین کنارم خوابیده چیشده مگه من تویه زمین اسب سواری نبودم
جیمین
چشمام رو باز کردم دیدم ات بهوش اومده و نشسته زود نشستم
ات: چه اتفاقی افتاده
جیمین: هیچی فقط تو از حال رفتی
ات:  بچم حالش خوبه
جیمین: آره آره بچمون حالش خوبه نگران نباش
ات: باشه نگران نمیشم
جیمین: پرنسسم هنوز ازم ناراحتی
ات: نه نیستم
جیمین: ببخشید پرنسسم من عصبانی بودم که سرت داد زدم
ات: چرا دیر اومدی کجا رفته بودی
جیمین: یه کاری داشتم
ات: چه کاری
جیمین: یه کاره مهم
ات: پس نمیگی
جیمین: نه
ات: باشه تا وقتی نگی باهات حرف نمیزنم
جیمین: پرنسسم میگم هر وقت وقتش رسید بهت قول میدم که میگم
ات: میگی واقعا
جیمین: آره میگم الان ازم ناراحت نشو
ات: باشه ناراحت نیستم
جیمین: منو بخشیدی
ات: آره بخشیدم
جیمین: پرنسسه خودمی
لبامو نزدیک لباش کردم و بوسیدمش
بعد از چند مین ازش جدا شدم
ات: پرنسم یعنی بچه مون دختره یا پسر
جیمین: اومممم پسره ولی فرقی نداره دختر باشه یا پسر
ات: از کجا میدونی که پسره
جیمین: نمیدونم هتس زدم
ات: باشه اما تو فردا مرحله داری برو به اون برس
جیمین: نه فردا بازم مرحله تو و دامیاست مرحله منو جین بعد از مرحله تو دامیاست
ات: اما من اصلا تمرین نکردم باید بریم سره تمرین
جیمین: نه تو هیج جا نمیری تو فقط استراحت میکنی
ات: اما اگه فردا برنده نشم چی
جیمین: اصلا نهم نیست تو فقط استراحت کنید
ات: باشه
جیمین
رویه تخت دراز کشیدم و ات رو گرفتم تویه بغلم
یکم گذشت خوابم برد
ات
بعد از اینکه جیمین خوابش برد منم خوابم برد



این داستان ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

پارت 71《ویو فردا 》اتامروز جیمین نزاشت که زود بلند شم صبحانه ...

پارت72ات صبح بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم و لباسم رو پوشیدم و ...

پارت 69 پادشاه: لوکا به همه بگو که دوشیزه دامیا برنده این مر...

پارت 68اتتویه ماشین هیچ حرفی نزدیم جیمین خیلی عصبانی بود منم...

نام فیک: عشق مخفیPart: 47ویو ات*جی. واقعا؟ات. علائمش رو دارم...

جیمین فیک زندگی پارت ۵۵#

پارت ۲۸خب خلاصه بگم که جیمین میتونه ات رو نجات بده و همه ی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط