{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مداد رنگیها مشغول بودند به جز مداد سفید،

مداد رنگیها مشغول بودند به جز مداد سفید،
هیچکس به او کار نمیداد،همه میگفتند تو به هیچ دردی نمیخوری.
یک شب که مداد رنگیها در سیاهی شب گم شده بودند،
مداد سفید تا صبح ماه کشید مهتاب کشید و انقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد...
"به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم نباشیم..."
عاشق روزهایی هستم که خوشحال ببینمت؛
حتی اگرنفهمم چرا...!
دیدگاه ها (۳)

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۰ | «اولین روزهای ما.....

🧁 پارت بیست و یکم | سورپرایزی که همه همدستش بودنددو روز بعد....

پارت ۳۲اولین صبحِ دنیایِ جدیدِ رزا با نورِ سردِ خورشید و درد...

پارت ۴ ( پایان )

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁶ویو لیلی ___یکی از افس...

when silence became a scream p11

لب از لب باز نکرد. دلش نمی‌خواست الان چیزی بگه. نه حالا که ی...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 117✦...................

پارت ۱۱۰ (پایانی)نه ماه بعد...بیمارستان در سکوت نیمه‌شب غرق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط