#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁶
ویو لیلی ___
یکی از افسرها با عجله اومد سمت تهونگ.
نفسنفس میزد.
افسر: رئیس… دوربینها… متأسفانه قطع بودن… چیزی ضبط نکرده
سکوت.
چند ثانیه.
همه منتظر واکنش تهونگ بودن.
دستش…
آروم مشت شد.
اونقدر محکم…
که رگهای روی دستش بیرون زد.
ولی چیزی نگفت.
فقط…
داشت عصبانیتشو قورت میداد.
تهونگ: باشه…
صداش آروم بود.
بیش از حد آروم.
و همین ترسناکترش میکرد.
تهونگ: اینجا رو جمع کنید
همین.
برگشت.
و بدون اینکه به کسی نگاه کنه…
از بخش رفت بیرون.
در رو محکم بست.
صدای بسته شدن در…
تو کل فضا پیچید.
چند ثانیه سکوت مطلق.
بعد…
همه شروع کردن به جمع کردن.
نشستم روی زانوهام.
برگههایی که روی زمین پخش شده بودن رو آروم جمع میکردم.
دستم حرکت میکرد…
ولی ذهنم…
نه.
کاملاً بههم ریخته بود.
اون پروندهها…
چی بودن که اینقدر مهم بودن؟
اونقدر مهم…
که یکی بیاد و دقیقاً اونا رو بدزده.
و مهمتر—
میدونسته برای تهونگ مهمه.
پس…
یه آدم عادی نبود.
یکی بود که…
میدونست چی کار میکنه.
لبمو گاز گرفتم.
لیلی: لعنتی...
زیر لب گفتم.
چند دقیقه بعد…
همهچی رو مرتب کردیم.
بخش تقریباً برگشت به حالت عادی.
هرکسی رفت سر کار خودش.
نشستم روی صندلیم.
میکا هم روی میز بغلیم نشست.
شروع کرد به کار کردن.
منم سیستم رو روشن کردم.
ولی…
نگاهم رفت سمت راست.
جای کای خالی بود.
اخم کردم.
از صبح…
ندیده بودمش.
برگشتم سمت میکا.
لیلی: میکا… از کای خبر داری؟
میکا بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت—
میکا: …اااا… ممم… والا از وقتی اومدم اداره ندیدمش
یه مکث کرد.
میکا: زنگ هم بهش زدم وقتی خونه بودیم… ولی گوشیش خاموش بود
ابروهام رفت بالا.
لیلی: …عجیبه…
یه حس بد…
خیلی آروم…
نشست ته دلم.
ولی چیزی نگفتم.
سری تکون دادم.
و شروع کردم تایپ کردن.
ویو شب ________________________
خمیازه کشیدم.
خودمو روی صندلی کش دادم.
لیلی: آخ کمرم…
میکا صندلیشو عقب کشید.
کش و قوسی به بدنش داد.
میکا: بلند شو بریم خونه
سرمو تکون دادم.
لیلی: نه میکا، تو برو
یه مکث.
لیلی: امشب میرم خونه خودم، نگران نباش
میکا اخم کرد.
میکا: ولی لیلی—
حرفشو قطع کردم.
لیلی: برو میکا، همینجوری هم مزاحمت شدم
لبخند کمرنگی زدم.
لیلی: برو
میکا آه کشید.
میکا: اوف… باشه، مراقب خودت باش
کیفشو برداشت.
میکا: بای
لیلی: بای
میکا رفت.
کمکم بقیه هم رفتن.
اداره خالی شد.
و من…
آخرین نفر بودم.
از ساختمون اومدم بیرون.
هوا تاریک شده بود.
سکوت شب…
سنگین بود.
از پلهها داشتم میرفتم پایین—
که گوشیم زنگ خورد.
وایسادم.
شماره ناشناس.
اخم کردم.
ولی جواب دادم.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
یه صدا.
تحریفشده.
با دستگاه.
..؟..: سلام دوباره… خانم لیلی
چشمهام تنگ شد.
لیلی: تو کدوم خری هستی؟
چند ثانیه سکوت…
بعد—
یه خنده کوتاه.
..؟..: اوه… لیلی…
لحنش بازیگوش بود.
..؟..: ازت توقع همچین برخورد تندی نداشتم…
مکث کرد.
..؟..: ولی خب… عادت دارم
نفس عمیقی کشیدم.
لیلی: حرفتو بزن
..؟..: بریم سر اصل مطلب…
چند ثانیه سکوت.
..؟..: اگه یادت باشه… صبح سه تا پرونده گم شد
چشمهام تنگتر شد.
لیلی: خب؟ چه ربطی داره
..؟..: ربطش اینه که…
مکث.
..؟..: اون سه تا پرونده… دست منه
قلبم یه ضربه محکم زد.
لیلی: نکنه تو—
..؟..: نه نه نه…
خندید.
..؟..: من J نیستم
نفس کوتاهی کشید.
..؟..: فقط یه آشنا
مکث کرد.
..؟..: گرچه… J هم برای تو آشناست
یخ کردم.
..؟..: فقط هنوز زیر نقابشو ندیدی
دستمو محکم دور گوشی فشار دادم.
لیلی: چی میخوای؟
..؟..: بیا ببینمت
همزمان یه نوتیف روی گوشیم اومد.
لوکیشن.
..؟..: به این آدرس بیا…
صداش آرومتر شد.
..؟..: هم بهت میگم J کیه…
مکث.
..؟..: هم اینکه چرا اون پروندهها برای کیم تهونگ مهمه
نفس تو سینهم گیر کرد.
..؟..: لیلی…
لحنش نرم شد.
..؟..: من دوستتم…
یه مکث کوتاه.
..؟..: اگه دنبال جوابی… منتظرتم
تماس قطع شد.
گوشی هنوز کنار گوشم بود.
خشکم زده بود.
برم…؟
یا نه…؟
ولی—
من تا جلوی J هم رفتم.
چیزی نشد.
پس این…
نباید سختتر باشه.
…امیدوارم.
نفس عمیقی کشیدم.
از اونجایی که ماشینم خونه بود…
مجبور شدم تاکسی بگیرم.
نشستم.
لوکیشن رو نشون دادم.
ماشین راه افتاد.
و من…
به شیشه خیره شدم.
شهر تو تاریکی غرق شده بود.
و یه حس—
خیلی واضح…
میگفت:
این تصمیم…
ممکنه اشتباه باشه.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
شرط :
لایک : ۳۶ تا
کامنت : ۱۷ تا
بازنشر : ۱۲ تا
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام🎀💜
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁶
ویو لیلی ___
یکی از افسرها با عجله اومد سمت تهونگ.
نفسنفس میزد.
افسر: رئیس… دوربینها… متأسفانه قطع بودن… چیزی ضبط نکرده
سکوت.
چند ثانیه.
همه منتظر واکنش تهونگ بودن.
دستش…
آروم مشت شد.
اونقدر محکم…
که رگهای روی دستش بیرون زد.
ولی چیزی نگفت.
فقط…
داشت عصبانیتشو قورت میداد.
تهونگ: باشه…
صداش آروم بود.
بیش از حد آروم.
و همین ترسناکترش میکرد.
تهونگ: اینجا رو جمع کنید
همین.
برگشت.
و بدون اینکه به کسی نگاه کنه…
از بخش رفت بیرون.
در رو محکم بست.
صدای بسته شدن در…
تو کل فضا پیچید.
چند ثانیه سکوت مطلق.
بعد…
همه شروع کردن به جمع کردن.
نشستم روی زانوهام.
برگههایی که روی زمین پخش شده بودن رو آروم جمع میکردم.
دستم حرکت میکرد…
ولی ذهنم…
نه.
کاملاً بههم ریخته بود.
اون پروندهها…
چی بودن که اینقدر مهم بودن؟
اونقدر مهم…
که یکی بیاد و دقیقاً اونا رو بدزده.
و مهمتر—
میدونسته برای تهونگ مهمه.
پس…
یه آدم عادی نبود.
یکی بود که…
میدونست چی کار میکنه.
لبمو گاز گرفتم.
لیلی: لعنتی...
زیر لب گفتم.
چند دقیقه بعد…
همهچی رو مرتب کردیم.
بخش تقریباً برگشت به حالت عادی.
هرکسی رفت سر کار خودش.
نشستم روی صندلیم.
میکا هم روی میز بغلیم نشست.
شروع کرد به کار کردن.
منم سیستم رو روشن کردم.
ولی…
نگاهم رفت سمت راست.
جای کای خالی بود.
اخم کردم.
از صبح…
ندیده بودمش.
برگشتم سمت میکا.
لیلی: میکا… از کای خبر داری؟
میکا بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت—
میکا: …اااا… ممم… والا از وقتی اومدم اداره ندیدمش
یه مکث کرد.
میکا: زنگ هم بهش زدم وقتی خونه بودیم… ولی گوشیش خاموش بود
ابروهام رفت بالا.
لیلی: …عجیبه…
یه حس بد…
خیلی آروم…
نشست ته دلم.
ولی چیزی نگفتم.
سری تکون دادم.
و شروع کردم تایپ کردن.
ویو شب ________________________
خمیازه کشیدم.
خودمو روی صندلی کش دادم.
لیلی: آخ کمرم…
میکا صندلیشو عقب کشید.
کش و قوسی به بدنش داد.
میکا: بلند شو بریم خونه
سرمو تکون دادم.
لیلی: نه میکا، تو برو
یه مکث.
لیلی: امشب میرم خونه خودم، نگران نباش
میکا اخم کرد.
میکا: ولی لیلی—
حرفشو قطع کردم.
لیلی: برو میکا، همینجوری هم مزاحمت شدم
لبخند کمرنگی زدم.
لیلی: برو
میکا آه کشید.
میکا: اوف… باشه، مراقب خودت باش
کیفشو برداشت.
میکا: بای
لیلی: بای
میکا رفت.
کمکم بقیه هم رفتن.
اداره خالی شد.
و من…
آخرین نفر بودم.
از ساختمون اومدم بیرون.
هوا تاریک شده بود.
سکوت شب…
سنگین بود.
از پلهها داشتم میرفتم پایین—
که گوشیم زنگ خورد.
وایسادم.
شماره ناشناس.
اخم کردم.
ولی جواب دادم.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
یه صدا.
تحریفشده.
با دستگاه.
..؟..: سلام دوباره… خانم لیلی
چشمهام تنگ شد.
لیلی: تو کدوم خری هستی؟
چند ثانیه سکوت…
بعد—
یه خنده کوتاه.
..؟..: اوه… لیلی…
لحنش بازیگوش بود.
..؟..: ازت توقع همچین برخورد تندی نداشتم…
مکث کرد.
..؟..: ولی خب… عادت دارم
نفس عمیقی کشیدم.
لیلی: حرفتو بزن
..؟..: بریم سر اصل مطلب…
چند ثانیه سکوت.
..؟..: اگه یادت باشه… صبح سه تا پرونده گم شد
چشمهام تنگتر شد.
لیلی: خب؟ چه ربطی داره
..؟..: ربطش اینه که…
مکث.
..؟..: اون سه تا پرونده… دست منه
قلبم یه ضربه محکم زد.
لیلی: نکنه تو—
..؟..: نه نه نه…
خندید.
..؟..: من J نیستم
نفس کوتاهی کشید.
..؟..: فقط یه آشنا
مکث کرد.
..؟..: گرچه… J هم برای تو آشناست
یخ کردم.
..؟..: فقط هنوز زیر نقابشو ندیدی
دستمو محکم دور گوشی فشار دادم.
لیلی: چی میخوای؟
..؟..: بیا ببینمت
همزمان یه نوتیف روی گوشیم اومد.
لوکیشن.
..؟..: به این آدرس بیا…
صداش آرومتر شد.
..؟..: هم بهت میگم J کیه…
مکث.
..؟..: هم اینکه چرا اون پروندهها برای کیم تهونگ مهمه
نفس تو سینهم گیر کرد.
..؟..: لیلی…
لحنش نرم شد.
..؟..: من دوستتم…
یه مکث کوتاه.
..؟..: اگه دنبال جوابی… منتظرتم
تماس قطع شد.
گوشی هنوز کنار گوشم بود.
خشکم زده بود.
برم…؟
یا نه…؟
ولی—
من تا جلوی J هم رفتم.
چیزی نشد.
پس این…
نباید سختتر باشه.
…امیدوارم.
نفس عمیقی کشیدم.
از اونجایی که ماشینم خونه بود…
مجبور شدم تاکسی بگیرم.
نشستم.
لوکیشن رو نشون دادم.
ماشین راه افتاد.
و من…
به شیشه خیره شدم.
شهر تو تاریکی غرق شده بود.
و یه حس—
خیلی واضح…
میگفت:
این تصمیم…
ممکنه اشتباه باشه.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
شرط :
لایک : ۳۶ تا
کامنت : ۱۷ تا
بازنشر : ۱۲ تا
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام🎀💜
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۷۶۷
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط