🧁 پارت بیست و یکم | سورپرایزی که همه همدستش بودند
🧁 پارت بیست و یکم | سورپرایزی که همه همدستش بودند
دو روز بعد...
جنگکوک از صبح زود در مؤسسهی لبخند فردا جلسهای با تهیونگ، مینا و چند نفر از داوطلبها برگزار کرده بود.
همه دور میز نشسته بودند و با کنجکاوی به او نگاه میکردند.
جنگکوک نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ از همهتون یه خواهش دارم...
میخوام از لیانا خواستگاری کنم.
همین که جملهاش تمام شد، صدای دست زدن و ذوق کردن همهی سالن را پر کرد.
مینا با هیجان گفت:
ـ بالاخره! من از همون روز اول میدونستم شما دوتا عاشق هم میشین!
تهیونگ خندید.
ـ خب، حالا نقشهات چیه؟
جنگکوک جعبهی مخملی حلقه را روی میز گذاشت و با لبخند گفت:
ـ میخوام همهچیز توی قنادی اتفاق بیفته...
جایی که داستانمون از همونجا شروع شد.
همه با اشتیاق شروع به ایده دادن کردند.
یکی گفت بادکنکهای سفید و صورتی...
یکی گفت گلهای رز...
و یکی پیشنهاد داد بچههای مؤسسه هم آنجا باشند.
اما مینا ناگهان گفت:
ـ یه لحظه...
مگه اسم رمانمون «رازِ کاپکیک آخر» نیست؟
همه با تعجب به او نگاه کردند.
مینا با لبخند ادامه داد:
ـ پس حلقه باید داخل آخرین کاپکیک باشه!
چند ثانیه سکوت برقرار شد...
بعد جنگکوک با ذوق گفت:
ـ دقیقاً همینه!
---
از همان روز، همه مشغول آماده کردن سورپرایز شدند.
تهیونگ مسئول تزئین قنادی شد.
داوطلبهای مؤسسه قرار بود بعد از تعطیل شدن قنادی، همهجا را با گل و چراغهای کوچک تزئین کنند.
بچههای مؤسسه هم برای لیانا کارتهای تبریک دستساز درست کردند.
جنگکوک هم هر شب، بعد از تمام شدن کارش، یواشکی به قنادی میرفت تا مطمئن شود همهچیز طبق برنامه پیش میرود.
---
از طرف دیگر...
لیانا اصلاً خبر نداشت چه اتفاقی در حال آماده شدن است.
او فقط متوجه شده بود که این چند روز، مینا و تهیونگ هر وقت او نزدیکشان میشود، آرام حرفشان را قطع میکنند.
یک روز با خنده گفت:
ـ شما دوتا چیزی رو از من قایم کردین؟
مینا سریع جواب داد:
ـ نه... اصلاً!
تهیونگ هم با دستپاچگی گفت:
ـ ما؟ نه... فقط دربارهی برنامهی خیریه صحبت میکردیم!
لیانا با شک به آنها نگاه کرد، اما بعد شانه بالا انداخت و دوباره مشغول کارش شد.
وقتی از قنادی بیرون رفت، هر دو با خیال راحت نفس کشیدند.
---
آن شب، جنگکوک دوباره وارد قنادی شد.
همهچیز آماده بود.
به ویترین نگاه کرد؛ همان ویترینی که اولین بار، لبخند لیانا را پشت آن دیده بود.
بعد جعبهی حلقه را از جیبش بیرون آورد.
آرام آن را باز کرد و زیر لب گفت:
ـ فقط یک روز دیگه...
فردا، این حلقه صاحبش رو پیدا میکنه.
لبخندی از سر شوق روی لبش نشست.
فردا...
قرار بود رازِ کاپکیک آخر برای همیشه فاش شود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدییی : ( برای هر سه پارت 🙂🧁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟺𝟶🧁࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶🧁࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟶🧁࿐
دو روز بعد...
جنگکوک از صبح زود در مؤسسهی لبخند فردا جلسهای با تهیونگ، مینا و چند نفر از داوطلبها برگزار کرده بود.
همه دور میز نشسته بودند و با کنجکاوی به او نگاه میکردند.
جنگکوک نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ از همهتون یه خواهش دارم...
میخوام از لیانا خواستگاری کنم.
همین که جملهاش تمام شد، صدای دست زدن و ذوق کردن همهی سالن را پر کرد.
مینا با هیجان گفت:
ـ بالاخره! من از همون روز اول میدونستم شما دوتا عاشق هم میشین!
تهیونگ خندید.
ـ خب، حالا نقشهات چیه؟
جنگکوک جعبهی مخملی حلقه را روی میز گذاشت و با لبخند گفت:
ـ میخوام همهچیز توی قنادی اتفاق بیفته...
جایی که داستانمون از همونجا شروع شد.
همه با اشتیاق شروع به ایده دادن کردند.
یکی گفت بادکنکهای سفید و صورتی...
یکی گفت گلهای رز...
و یکی پیشنهاد داد بچههای مؤسسه هم آنجا باشند.
اما مینا ناگهان گفت:
ـ یه لحظه...
مگه اسم رمانمون «رازِ کاپکیک آخر» نیست؟
همه با تعجب به او نگاه کردند.
مینا با لبخند ادامه داد:
ـ پس حلقه باید داخل آخرین کاپکیک باشه!
چند ثانیه سکوت برقرار شد...
بعد جنگکوک با ذوق گفت:
ـ دقیقاً همینه!
---
از همان روز، همه مشغول آماده کردن سورپرایز شدند.
تهیونگ مسئول تزئین قنادی شد.
داوطلبهای مؤسسه قرار بود بعد از تعطیل شدن قنادی، همهجا را با گل و چراغهای کوچک تزئین کنند.
بچههای مؤسسه هم برای لیانا کارتهای تبریک دستساز درست کردند.
جنگکوک هم هر شب، بعد از تمام شدن کارش، یواشکی به قنادی میرفت تا مطمئن شود همهچیز طبق برنامه پیش میرود.
---
از طرف دیگر...
لیانا اصلاً خبر نداشت چه اتفاقی در حال آماده شدن است.
او فقط متوجه شده بود که این چند روز، مینا و تهیونگ هر وقت او نزدیکشان میشود، آرام حرفشان را قطع میکنند.
یک روز با خنده گفت:
ـ شما دوتا چیزی رو از من قایم کردین؟
مینا سریع جواب داد:
ـ نه... اصلاً!
تهیونگ هم با دستپاچگی گفت:
ـ ما؟ نه... فقط دربارهی برنامهی خیریه صحبت میکردیم!
لیانا با شک به آنها نگاه کرد، اما بعد شانه بالا انداخت و دوباره مشغول کارش شد.
وقتی از قنادی بیرون رفت، هر دو با خیال راحت نفس کشیدند.
---
آن شب، جنگکوک دوباره وارد قنادی شد.
همهچیز آماده بود.
به ویترین نگاه کرد؛ همان ویترینی که اولین بار، لبخند لیانا را پشت آن دیده بود.
بعد جعبهی حلقه را از جیبش بیرون آورد.
آرام آن را باز کرد و زیر لب گفت:
ـ فقط یک روز دیگه...
فردا، این حلقه صاحبش رو پیدا میکنه.
لبخندی از سر شوق روی لبش نشست.
فردا...
قرار بود رازِ کاپکیک آخر برای همیشه فاش شود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدییی : ( برای هر سه پارت 🙂🧁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟺𝟶🧁࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶🧁࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟶🧁࿐
- ۸۴۹
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط