پارت38
پارت38
قطع کردم
مامان نرگس :رفیقته
من:اره
اقا من تی ولی روشن کردم هر کانال میزدم مذهبی بود یا کارتون
یا فیلم دوره شاهین
چشام ترکید
بابا:نگرد ماواره نیست
من:متوجه شدم
نشست کنارم
بابا:پدرت پلیس خارج بود
من:درسته مادرو پدرم پلیس خارج بودن امریکا
بابا:خدا بیاموزات شون
من:ممنون مادرم خانواده اش ایرانی بود پدرم رگ مادریش ایرانی بودش
بابا:اها
وای خدا ترسیدماا انگار باز پرسی بودش
بابا:ایران اومده بودی
من:اره با خاله ام معموریت داشت اومده بودم
بابا:خاله اتم پلیسه
من:بودش چند ساله که استفاع داده
بابا:خب دیر وقته برو بخواب
من:رایان بیاد بعدش
بابا:هر جور راحتی بعد رفتش
اخه خفه شدم شالمو برداشتم دکمه امو باز کردم چندتاشو
با گوشیم داشتم می گشتم که نفهمیدم کی خوابمممم
رمان از زبان رایان*&
اخه گزارش تموم شدش بدبخت سارا الان فکر می کنه که ولش کردم وای خدا ساعت3صبح ام ترافیکه
بزور رسیدم خونه ماشین پارک کردم براقا خاموش بودش
در باز کردم دمپای پوشیدم داشتم می بتم صدای تلفن می امد صدای خنده یه پسر
رسیدم به مبل جلوی تی وی که سارا دیدم خوابیده گوشیش داره فیلم نشون میده گوشی خاموش کردم کنارش نشستم موهاشو باز گذاشته بود معلومه داشته خفه می شده این جوری که دکمه هاشو باز کرده بلندش کردم از پله ها بالا می رفتم که در اتاق بابا باز شد
بابا:چه عجب اومدی دختره بدبخت تا الان منتظرت بوداا
تازه سارا دیده بودش
من:خوابه
بابا:هی دختر عاشق چه ادمی شده
رفتش تو انگار نه انگار یه دختر نامحرم بغل کردم نه گیری نه چیزی
رفتم تو اتاقش هی خدا می تونم حسش کنم چمدون داره می ترکه گذاشتمش تو تخت معلومه تو این لباس داره می ترکه چمدون باز کردم بله حسم درست می گفت یه پیراهن مثل همیشه کوتاه برداشتم اصلا چیزی به اسم بلند نداره سارا
اون تیشرت در اوردم لعنتی بدنش چقدر سفیده پیراهن پوشیدمش به پیراهن یه نخ وصل نه استینی نه چیزی هی شروارشو عوض کردم یه شروارک کوتاه پوشوندمش همیشه همین طوری می خوابه برام عادی شده اصلا از خواب بیدار نشدش هی خدا پتو کشیدم روش پیشونیشو بوسیدم براق زدم رفتم بیرون هیی
مامان بابا جلو در دیدم
من:هی ترسیدم
مامان:نیم ساعته چیکار می کنی هااا
من:لباسشو عوض می کردم بدبخت خفه شدش
بابا:تو لباس یه دختر عوض کردی رایان
من:پدرم صیغه محرمیت خوندیم اقلا خاله اش نمیزاشت بیارمش
مامان نفس عمیق کشیدش
مامان:دختره بدبخت قریبه بعد نامزدشم گذاشته رفته
من:مامان مادر منیا
بابا:از فردا خونی یاا
من:چشم عمری
بابا:باهاش کاری نکردی که
من:اعتماد نداری
بابا:نه والا یه سه ماه رفتی عروس اوردی برام از کجا معلوم یه ماه دیگه نمونده بودی نوه نیاورده بودی
بعد رفتن اعتماد موج می زنه تو خانواده ما لعنتی. هی خداااا
قطع کردم
مامان نرگس :رفیقته
من:اره
اقا من تی ولی روشن کردم هر کانال میزدم مذهبی بود یا کارتون
یا فیلم دوره شاهین
چشام ترکید
بابا:نگرد ماواره نیست
من:متوجه شدم
نشست کنارم
بابا:پدرت پلیس خارج بود
من:درسته مادرو پدرم پلیس خارج بودن امریکا
بابا:خدا بیاموزات شون
من:ممنون مادرم خانواده اش ایرانی بود پدرم رگ مادریش ایرانی بودش
بابا:اها
وای خدا ترسیدماا انگار باز پرسی بودش
بابا:ایران اومده بودی
من:اره با خاله ام معموریت داشت اومده بودم
بابا:خاله اتم پلیسه
من:بودش چند ساله که استفاع داده
بابا:خب دیر وقته برو بخواب
من:رایان بیاد بعدش
بابا:هر جور راحتی بعد رفتش
اخه خفه شدم شالمو برداشتم دکمه امو باز کردم چندتاشو
با گوشیم داشتم می گشتم که نفهمیدم کی خوابمممم
رمان از زبان رایان*&
اخه گزارش تموم شدش بدبخت سارا الان فکر می کنه که ولش کردم وای خدا ساعت3صبح ام ترافیکه
بزور رسیدم خونه ماشین پارک کردم براقا خاموش بودش
در باز کردم دمپای پوشیدم داشتم می بتم صدای تلفن می امد صدای خنده یه پسر
رسیدم به مبل جلوی تی وی که سارا دیدم خوابیده گوشیش داره فیلم نشون میده گوشی خاموش کردم کنارش نشستم موهاشو باز گذاشته بود معلومه داشته خفه می شده این جوری که دکمه هاشو باز کرده بلندش کردم از پله ها بالا می رفتم که در اتاق بابا باز شد
بابا:چه عجب اومدی دختره بدبخت تا الان منتظرت بوداا
تازه سارا دیده بودش
من:خوابه
بابا:هی دختر عاشق چه ادمی شده
رفتش تو انگار نه انگار یه دختر نامحرم بغل کردم نه گیری نه چیزی
رفتم تو اتاقش هی خدا می تونم حسش کنم چمدون داره می ترکه گذاشتمش تو تخت معلومه تو این لباس داره می ترکه چمدون باز کردم بله حسم درست می گفت یه پیراهن مثل همیشه کوتاه برداشتم اصلا چیزی به اسم بلند نداره سارا
اون تیشرت در اوردم لعنتی بدنش چقدر سفیده پیراهن پوشیدمش به پیراهن یه نخ وصل نه استینی نه چیزی هی شروارشو عوض کردم یه شروارک کوتاه پوشوندمش همیشه همین طوری می خوابه برام عادی شده اصلا از خواب بیدار نشدش هی خدا پتو کشیدم روش پیشونیشو بوسیدم براق زدم رفتم بیرون هیی
مامان بابا جلو در دیدم
من:هی ترسیدم
مامان:نیم ساعته چیکار می کنی هااا
من:لباسشو عوض می کردم بدبخت خفه شدش
بابا:تو لباس یه دختر عوض کردی رایان
من:پدرم صیغه محرمیت خوندیم اقلا خاله اش نمیزاشت بیارمش
مامان نفس عمیق کشیدش
مامان:دختره بدبخت قریبه بعد نامزدشم گذاشته رفته
من:مامان مادر منیا
بابا:از فردا خونی یاا
من:چشم عمری
بابا:باهاش کاری نکردی که
من:اعتماد نداری
بابا:نه والا یه سه ماه رفتی عروس اوردی برام از کجا معلوم یه ماه دیگه نمونده بودی نوه نیاورده بودی
بعد رفتن اعتماد موج می زنه تو خانواده ما لعنتی. هی خداااا
- ۵.۸k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط