{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۳۲
کم کم همه جمع شدن و بعد از اومدن مدیر گردش رو شروع کردیم. جاهای معروف جزیره رو رفتیم و بعد مدیر گفت که هرکس از الان هر جایی دوست داشت می‌تونه بره. با دازای همینطور پیاده روی میکردیم و مقصد نامشخصی داشتیم.
دازای: گشنمه بریم غذا بخوریم ؟
چویا: بریم
همون نزدیکی یک رامن فروشی بود. بعد از خوردن غذا ، به سمت ساحل حرکت کردیم



آروم توی ساحل قدم می‌زدیم. جای خلوتی پیدا کردیم و همونجا نشستیم. سرم رو روی شونه دازای گذاشتم و باهم به دریا خیره شدیم
دازای: می‌دونی ، هیچوقت به ساحل نیومده بودم. همیشه دوست داشتم بیام ، اما از بچگی از آب و دریا میترسیدم. ولی الان که با توام حس میکنم دیگه ترسناک نیست و آرامش بخشه
چویا: یادت میاد چرا ازش میترسیدی؟
دازای: نه بعضی خاطرات مبهم هستن و بعضی ها رو یادمه
چویا: اشکال نداره بعدا باهم همه خاطراتت رو به یادت میاریم
دازای: اوهوم، خوشحالم که با تو دوست شدم
بعد آروم لb هام رو بوسید.
چویا: ممکنه یکی ببینه
دازای: خب ببینه
چویا: اگه جاسوس فوجیوارا یا بابای من بود چی
دازای: اشکالی نداره ، حتی اگه خواستن کاری کنن ، باز من همیشه پیشتم
بعد محکم بغلم کرد و منم همونجا آروم موندم
دیدگاه ها (۱۱)

قهوه تلخ پارت ۳۳ویو فوجیوارا عصبی گوشی رو خاموش کردم.چویا بی...

قهوه تلخ پارت ۳۴گاهی وقت ها حوصلم سر می‌رفت ، یا کتاب خوندن ...

قهوه تلخپارت ۳۱ویو چویاچشمام رو باز کردم ، نگاهی به ساعت اند...

قهوه تلخپارت ۳٠ویو چویا تازه فهمیدم که چه گندی زدم خیلی نارا...

Soukoku

#عشق_مافیای_من پارت۲۳بعد از چند دقیقه چویا امد انگار استرس د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط