من و دل آمده بودیم به مهمانی تو
من و دل آمده بودیم به مهمانی تو
هر دو لبریزِ غزل غرقِ گُل افشانی تو
دلَکَم عرضِ ادب کرد و همان گوشه نشست
من همه محوِ دل و او همه حیرانی تو...
شبِ شعری که به پا بود در آن صبحِ لطیف
برد ما را به تبِ خیس و غزلخوانی تو...
من دچارت شدم آنگاه نگاهم کردی
دل گرفتارِ همان موسمِ بارانی تو...
چشمِ تو خلوتِ خوبی ست اگر بگذارند
من و دل زائرِ آن معبدِ روحانی تو...
گاه سرشارتر از حسِ شکفتن در باد
روزِ آغازِ من و خلوتِ عرفانی تو...
آسمان نیز ورق خورد همان روز که باز
من و دل آمده بودیم به مهمانی تو........
هر دو لبریزِ غزل غرقِ گُل افشانی تو
دلَکَم عرضِ ادب کرد و همان گوشه نشست
من همه محوِ دل و او همه حیرانی تو...
شبِ شعری که به پا بود در آن صبحِ لطیف
برد ما را به تبِ خیس و غزلخوانی تو...
من دچارت شدم آنگاه نگاهم کردی
دل گرفتارِ همان موسمِ بارانی تو...
چشمِ تو خلوتِ خوبی ست اگر بگذارند
من و دل زائرِ آن معبدِ روحانی تو...
گاه سرشارتر از حسِ شکفتن در باد
روزِ آغازِ من و خلوتِ عرفانی تو...
آسمان نیز ورق خورد همان روز که باز
من و دل آمده بودیم به مهمانی تو........
- ۴۲۲
- ۱۶ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط