( تصادف هیون.............p۱۳)

( تصادف هیون.............p۱۳)

دیگه چیزی نگفت و باز هم داشت همه سوال ها از ذهنش می‌گذشت......
چان و فلیکس رسیدن خونه
چان « فلیکس برو ی دوش بگیر خیلی حس خوبی خواهی داشت »
فلیکس « باشه هیونگ......»
فلیکس تیشرتشو درآورد که بره حموم ولی.....
چان « فلیکس......ی لحظه صب کن‌.......این خونه روی بدنت؟!»
فلیکس « عااام نه چیزی نیس نترس »
چان « فلیکس چی میگی این خون‌عه.......»
فلیکس « چان شلوغش نکن.....»
سرشو میندازه پایین
چان « فلیکس همین الان همه چیو برام میگی.....همه چیو»
فلیکس « آخه هیونگ......»
چان « اخه ماخه نداره همه چیو بهم میگی بدون هیچ دروغی »
فلیکس دید که چاره ای نداره واسه همون همه اتفاقایی که شب براش افتاده بود برا چان تعریف کرد.......
چان « فلیکس.......چرا اینجوری میکنی.......چرا هیچی به ما نمیگی......چرا فک میکنی اگه نگی همه چی خوب پیش میره......»
از چشمای چان اشک میاد و فلیکس رو بغل میکنه......
چان « فلیکس الان نمیدونم تا کی میتونی پیشمون بمونی.....ولی......ولی بهم قول بده تا اون موقع هیچیو ازم پنهون نکنی....اوکی؟!»
فلیکس سرشو به معنای اره تکون میده
« مرسی هیونگ.....ممنونم ازت.....بابت همه چیز »
چان « باشه باشه زود باش برو دوش بگیر ....کار داریم »
فلیکس دوش میگیره و در میاد...... لباساشو میپوشه و میره میشینه رو مبل....
چان میخاس بیاد پیشش ولی دید که خوابش برده.....
چان « حتما خیلی خسته‌س....بهتره که بخوابه.......»
فلیکس بعد چن ساعت از خواب بیدار میشه
«اووووه من کی خوابم برده....»
چان « اشکالی نداره تو بهش نیاز داشتی......
الانم بیا نهارتو بخور میخایم بریم پیش هیونجین....»
فلیکس سکوت میکنه و میره غذاشو میخوره....
بعد تموم شدن غذاشون فلیکس بلافاصله میره آماده میشه تا برن پیش هیونجین....
چان دلش برا فلیکس و هیونجین میسوخت...
« چرا باید اینجوری بشه اخه......»
خلاصه هردوشونم اماده شدن و رفتن بیمارستان....
اونا تو راهرو میرفتن به سمت اتاق هیونجین که یهو چانگبین از اتاقش در اومد و تو راهرو همدیگه رو دیدن......
چانگبین « اووووه سلام یونگ بوک...... حالت چطوره»
فلیکس ی لبخندی میزنه « مرسی هیونگ........من خوبم...»
چان همین لحظه نگاه های مظلومی به فلیکس میکرد با خودش میگفت « منم همین جوری قول میزنی......مگه نه......»
چان « باشه بیاین بریم پیش هیونجین »
فلیکس تصمیم میگیره خیلی پر انرژی بره تو چون دیگه نمیخاس این مدت کوتاه رو بد بگذرونه.....
اونا در رو باز میکنن و میرن تو...
هیونحین صورتش سمت پنجره بود و فکر میکرد که چانگبینه که اومده تو واسه همون بی توجه شد
فلیکس با صدای بلند و پر انرژی * « اوووووووه هیونجین چخبر........»
هیونجین شوک شد و چشماش گرد شد ....

.......................
ادامه دارد✨
#Hyunlix
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
دیدگاه ها (۴۱)

تک پارتیوقتی بهشون میگیم دیگه دوست ندارم ولی دروغ گفتیم بعدش...

آپدیت اینستاگرام @.kareen.kaur_racingهر روز نمی‌تونی به این ...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

وقتی...( درخواستی)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۴ بعد از مسابقه، همه برای برگشتن به م...

I fell for my doctor-part 10

چقد پابوعهههه😭😭😭😭_-پسرا یه بازی شروع کردن که هرکس کسی که کنا...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

چقد این ادیت.. قشنگگگ بودددددددددد😭😭😭😭😭😭🤍پشت‌صحنه‌ی موزیک وی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط