فصل شب دردناک
فصل ۲ |شب دردناک |
پارت ۹۳
با دویدن به اتاق عمل رسید پدر و مادرش را دیدن که کنار هم رو صندلی نشسته بود شوهوآ هم روبه رو آن ها نشسته بود و در آغوش شوهرش سرش را گذاشته بود با صدا اون دختر همه نگاهشان را به آن دوخت
ات : هیونگ حالش چطوره ؟
شوهوآ از رو صندلی بلند شد و با گریه ای که میکرد زود گفت
شوهوآ : نباید میومدی
ات قدم هایش را سمته آن ها برداشت و پدرش با عصبانیت بلند شد سمتش رفت
اقا/پ: تو احمق اینجا چیکار میکنی
ات : اونی که تو اتاق عمل الان فقد پسره تو نیستم داداشه منم هست
آقا پارک عصبی شقیقه هایش را با دستش مالید و چندین بارپلک زد و با خونسردی گفت
اقا/پ: ببین برو به جون ایل سونگ دعا کن اگر چیزیش بشه اون تو هستی که میری و فقد و فقد بخاطر الان تو این وضعیت هستش اگه بخاطر اون خوشگذرانی که به پسرا میداد رو بهش نمیگفت تو تماس الان پسرم پیشم تو خونمون نشسته بود حالا هم گمشو برو بیرون زود ....
دخترش با چشم های پر از اشک بهش نگاه میکرد اشک هایشرا پاک کرد و با شجاعت گفت
ات : هیچ جایی نمیرم تا وقتی از حالش خبر دار نشم
با سیلی که به صورتش زده شد موهایش هم رو صورتش ریخته شد نگاهش را به سمته راست دوخت
خانم/پ: کاش هیچ وقت ترو به دنیا نمی آوردم و الان پسرم تو این حالش نبود بخاطر تو تصادف کرد
دختره با این حرفه مادرش دیگر با خاک یک سان شد تا چقدر ازش متنفر بودن یک فرزند وقتی این کله رو از پدر و مادرش میشنید( کاش هیچ وقت به دنیا نمیومیدی ) دیگر چطور زندگی میکرد با این حرفشان فرزند داغون میشد
دختره بدونه هیچ حرفه دیگی به آن ها پشت کرد و با قدم های آرامی از اونجا دور شد از بیمارستان خارج شد و از در شیش هم عبور کرد همان راننده تاکسی را دید و سمتش رفت
راننده: اووو خانم حال مریضتون خوبه ؟
دختره هیچ حرفی نگفت و سوار شد
ات : میشه منو همون جایی ببرد که منو به اینجا آوردن
راننده: چشم
در حالی که راننده اصلا از حرف های اون دختره آروم و شکست خورد نفهمید ولی باز هم بعد از گفتن چشم ماشین را روشن و سمته جاده اصلی حرکت کرد شقیقه سرش را گذاشته بود رو شیشه ماشین به بیرون خیره شده بود دو نفر را دید که دختره لباس سفید و پسره تیشرت سفید رنگ پوشیده بود و دست تو دست قدم میزدن برایه اون دو نفر خنده ای کرد
خانواده سه نفره را دید که که دست بچه کوچلو اش را گرفته بودم در میان چاله های کوچک راه رو ها اون را بلا و پایین میکرد ...
ولی این اشک هایش اجازه دیدن آن صحنه هایش را نمیداد
پارت ۹۳
با دویدن به اتاق عمل رسید پدر و مادرش را دیدن که کنار هم رو صندلی نشسته بود شوهوآ هم روبه رو آن ها نشسته بود و در آغوش شوهرش سرش را گذاشته بود با صدا اون دختر همه نگاهشان را به آن دوخت
ات : هیونگ حالش چطوره ؟
شوهوآ از رو صندلی بلند شد و با گریه ای که میکرد زود گفت
شوهوآ : نباید میومدی
ات قدم هایش را سمته آن ها برداشت و پدرش با عصبانیت بلند شد سمتش رفت
اقا/پ: تو احمق اینجا چیکار میکنی
ات : اونی که تو اتاق عمل الان فقد پسره تو نیستم داداشه منم هست
آقا پارک عصبی شقیقه هایش را با دستش مالید و چندین بارپلک زد و با خونسردی گفت
اقا/پ: ببین برو به جون ایل سونگ دعا کن اگر چیزیش بشه اون تو هستی که میری و فقد و فقد بخاطر الان تو این وضعیت هستش اگه بخاطر اون خوشگذرانی که به پسرا میداد رو بهش نمیگفت تو تماس الان پسرم پیشم تو خونمون نشسته بود حالا هم گمشو برو بیرون زود ....
دخترش با چشم های پر از اشک بهش نگاه میکرد اشک هایشرا پاک کرد و با شجاعت گفت
ات : هیچ جایی نمیرم تا وقتی از حالش خبر دار نشم
با سیلی که به صورتش زده شد موهایش هم رو صورتش ریخته شد نگاهش را به سمته راست دوخت
خانم/پ: کاش هیچ وقت ترو به دنیا نمی آوردم و الان پسرم تو این حالش نبود بخاطر تو تصادف کرد
دختره با این حرفه مادرش دیگر با خاک یک سان شد تا چقدر ازش متنفر بودن یک فرزند وقتی این کله رو از پدر و مادرش میشنید( کاش هیچ وقت به دنیا نمیومیدی ) دیگر چطور زندگی میکرد با این حرفشان فرزند داغون میشد
دختره بدونه هیچ حرفه دیگی به آن ها پشت کرد و با قدم های آرامی از اونجا دور شد از بیمارستان خارج شد و از در شیش هم عبور کرد همان راننده تاکسی را دید و سمتش رفت
راننده: اووو خانم حال مریضتون خوبه ؟
دختره هیچ حرفی نگفت و سوار شد
ات : میشه منو همون جایی ببرد که منو به اینجا آوردن
راننده: چشم
در حالی که راننده اصلا از حرف های اون دختره آروم و شکست خورد نفهمید ولی باز هم بعد از گفتن چشم ماشین را روشن و سمته جاده اصلی حرکت کرد شقیقه سرش را گذاشته بود رو شیشه ماشین به بیرون خیره شده بود دو نفر را دید که دختره لباس سفید و پسره تیشرت سفید رنگ پوشیده بود و دست تو دست قدم میزدن برایه اون دو نفر خنده ای کرد
خانواده سه نفره را دید که که دست بچه کوچلو اش را گرفته بودم در میان چاله های کوچک راه رو ها اون را بلا و پایین میکرد ...
ولی این اشک هایش اجازه دیدن آن صحنه هایش را نمیداد
- ۱۸.۹k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط