{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اقا ما دیروز رفتیم خاستگاری با مامان بابام خلاصه زنگ زدیم

اقا ما دیروز رفتیم خاستگاری با مامان بابام خلاصه زنگ زدیمو رفتیم بالا نشستیم صاحب خونه گفتن بفرماییدامرتون؟؟؟؟
بابام گفت واسه امرخیر اومدیم واسه پسرم ازدخترتون خاستگاری کنیم
صاحب خونه لبخندی زدوگفت مادخترنداریم منم گفتم اقا من خودم تعقیبش کردم تا دره همین خونه باباه گفت نه والا ما فقط ی پسر داریم باباه صداش زد
اومد ای دل قافل دختره پسر ازاب دراومد همونجا اولین شکست عشقی خوردم تف به این شانس...:D
دیدگاه ها (۱)

رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع

پسرم 14 سالمع ..یع بار تو همین عید رفته بودیم دهاتمون اندیکا...

#پارت هشتاد و دو .... #جانان...من: فک کنم ابی کاربنی خوب باش...

لپ تاپم رو بردم نمایندگیش می گم ضربه خورده کار نمیکنه. یارو ...

#سناریودرخواستی وقتی دیر میایم خونهنامجون:هویی نمیگی نگرانت ...

پارت ۲۶

✦✧✧ - ✧✧✦ اجـبــار p▪︎⁴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط