گاهی سکوت چشمهات هزار فریاد در دلم میکارد
گاهی سکوت چشمهات، هزار فریاد در دلم میکارد…
چشمهام التماس میکنند، فقط یک بار دیگر نگاهت کنند،
یک بار دیگر، آن روشنای آرامِ چشمهایت را ببوسند…
اما انگار رفت به قیامت…
انگار فاصله، حکمِ ابد گرفت بین من و تو.
با اینهمه، من قسم خوردهام
فکرِ تو را به هیچکسی نسپارم،
هیچکس نباید بداند چطور صدای نفسهایت
تا همیشه در گوش دلم مانده…
سکوتت را دوست دارم، هرچند مرا میکشد،
چرا که در آن سکوت، تمام من جا ماندهام.
میدونی؟ هنوزم وقتی چشمهامو میبندم،
انگار تو روبهروم ایستادی،
با همون نگاهی که یه “بمون” توش پنهون بود،
ولی لبهات ،رفتارت گفتن “برو”…
و من رفتم،
اما دل…
دل هنوز همونجاست،
جا مونده لای برق چشمات
توی همون خیابان
همون کافه...
نمیدانم
شاید گاهی یهترین پایان
خداحافظ باشد💔
چشمهام التماس میکنند، فقط یک بار دیگر نگاهت کنند،
یک بار دیگر، آن روشنای آرامِ چشمهایت را ببوسند…
اما انگار رفت به قیامت…
انگار فاصله، حکمِ ابد گرفت بین من و تو.
با اینهمه، من قسم خوردهام
فکرِ تو را به هیچکسی نسپارم،
هیچکس نباید بداند چطور صدای نفسهایت
تا همیشه در گوش دلم مانده…
سکوتت را دوست دارم، هرچند مرا میکشد،
چرا که در آن سکوت، تمام من جا ماندهام.
میدونی؟ هنوزم وقتی چشمهامو میبندم،
انگار تو روبهروم ایستادی،
با همون نگاهی که یه “بمون” توش پنهون بود،
ولی لبهات ،رفتارت گفتن “برو”…
و من رفتم،
اما دل…
دل هنوز همونجاست،
جا مونده لای برق چشمات
توی همون خیابان
همون کافه...
نمیدانم
شاید گاهی یهترین پایان
خداحافظ باشد💔
- ۵۶۶
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط