#دلنوشته

#دلنوشته
گاهی دلم پر می‌شه از حرف‌هایی که هیچ واژه‌ای طاقت گفتنش رو نداره.

یه عالمه دلتنگی، یه عالمه دلخوری، اما نه از اونایی که بشه با قهر و آشتی تمومش کرد…

از اون دلخوری‌هایی که تهش فقط سکوت می‌مونه.

تو چجوری انقدر ساکتی؟ من دارم از درون له می‌شم و فرو می‌ریزم، ولی تو انگار نه انگار…

همه‌شو ریختم تو نگاهت، همون نگاهی که توی عکس هنوزم آرومم می‌کنه و می‌سوزوندم.

انگار چشمات شنونده‌ی حرفایی‌ان که هیچ‌کس دیگه نفهمید…

من موندم و اون لبخند نصفه، و حرف‌هایی که نه گفتنش آرومم کرد، نه نگفتنش.
دیدگاه ها (۲)

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

عاشقانه های شبنم

دو پارتی از جی صدای موسیقی توی اون سالون خیلی بلند بود، از ا...

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی اومد...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

۳ پارتی

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۷: شاخ‌به‌شاخ با پادشاهباد ساحل داشت موها...

دیگه زندگی واسم فرقی نداره… چه خوب بگذره، چه بد؛ انگار یه چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط