P
P/21
(Rose)
حالا قضیه برای همه روشن شده بود. حال یونگ شی خوب شده بود. لیموزین شیک و براقی جلوی بیمارستان ایستاد. همه سوار شده بودن اما یکی تو دوراهی بود. جونگ کوک!
لارا:پسرم بیا دیگه
جونگ کوک:میدونید که من عضوی از خانواده نیستم. فکر کنم اینجا آخر خط باشه!از آشنایی باهاتون خشنود شدم
تعظیمی کرد که لارا گرفتش.
لارا:هنوز وقت خداحافظی نیست!من باهات کار دارم آقای یابنده. بهتره توی مراسم حضور داشته باشی،خیلی خب؟
جونگ کوک:اما
لارا:هیسسسس اینطور نگو. بیا بالا
راه افتادن. وقت گریه و عزاداری بود. غول تجارت،کیم بیونگ بین حالا مرده بود. این بهترین فرصت برای دشمن ها بود،اونا هرکاری می کردن تا کاپارا ورشکسته بشه. حالا هم با برداشت این که یونگ شی،تهیونگ و سولار چیزی از تجارت نمیدونن آماده حمله شدن. در حالی که هیچ کس از وصیت نامه ی بیونگ بین،وصیت نامه ای که دنیای تجارت رو جابه جا میکنه خبر نداره!
:امروز،همه گرد هم آمده ایم تا شاهد این صحنه ی دردناک باشیم. وقتی که کیم بزرگ این شرکت رو تاسیس کرد،اصولا میدونست که چقدر دشمن در انتظارش هست و همه،میخوان شاهد مرگش باشن اما این شرکت،به کیم بیونگ بین،جد کیم بزرگ رسید. هنوز هیچ جانشین قطعی برای ایشان انتخاب نشده است. زمانی که جدشان فقط یک کبریت فروش ساده بود و تنها خانه اش و محل گرمش پارک هایی پر از حیوانات وحشی بود تصمیم بر این گرفت. تاسیس شرکت کاپارا!کی فکرش رو میکرد؟اون پسربچه ی ۱۶ ساله،تونست بزرگترین شرکت تجارتی که دنیا تا به حال به خودش دیده رو تاسیس کنه. رنج و غم،سختی های طولانی اون رو پا دراورد. کیم بیونگ بین این دنیای سیاه و تاریک رو ترک کرد. برای همیشه.
صدای گریه تمومی نداشت. نفسی گرفت و ادامه داد:تاکنون هیچ صحبتی درباره ی مال و امول ایشان نشده است و معلوم نیست که ثروتشون به چه کسی خواهد رسید ما فکر...
:دست نگه دارید!
صدای مردی تقریبا ۳۷ ساله به گوش رسید. هیچ کس انتظار دیدنش رو نداشت،انقدر که درگیر طمع خودشون بودن به کل از یاد برده بودن.
:این حرف های مزخرف رو تموم کنین!
لارا:آقای بک؟
:خانم جانگ،این موضوع خطرناکه لطفا دخالت نکنید
سولار:فکر می کردم برای همیشه از کره رفتی
:درسته،داستانش مفصله اما الان بهتره به این موضوع رسیدگی کنم. در اصرع وقت براتون بازگو میکنم!
(Rose)
حالا قضیه برای همه روشن شده بود. حال یونگ شی خوب شده بود. لیموزین شیک و براقی جلوی بیمارستان ایستاد. همه سوار شده بودن اما یکی تو دوراهی بود. جونگ کوک!
لارا:پسرم بیا دیگه
جونگ کوک:میدونید که من عضوی از خانواده نیستم. فکر کنم اینجا آخر خط باشه!از آشنایی باهاتون خشنود شدم
تعظیمی کرد که لارا گرفتش.
لارا:هنوز وقت خداحافظی نیست!من باهات کار دارم آقای یابنده. بهتره توی مراسم حضور داشته باشی،خیلی خب؟
جونگ کوک:اما
لارا:هیسسسس اینطور نگو. بیا بالا
راه افتادن. وقت گریه و عزاداری بود. غول تجارت،کیم بیونگ بین حالا مرده بود. این بهترین فرصت برای دشمن ها بود،اونا هرکاری می کردن تا کاپارا ورشکسته بشه. حالا هم با برداشت این که یونگ شی،تهیونگ و سولار چیزی از تجارت نمیدونن آماده حمله شدن. در حالی که هیچ کس از وصیت نامه ی بیونگ بین،وصیت نامه ای که دنیای تجارت رو جابه جا میکنه خبر نداره!
:امروز،همه گرد هم آمده ایم تا شاهد این صحنه ی دردناک باشیم. وقتی که کیم بزرگ این شرکت رو تاسیس کرد،اصولا میدونست که چقدر دشمن در انتظارش هست و همه،میخوان شاهد مرگش باشن اما این شرکت،به کیم بیونگ بین،جد کیم بزرگ رسید. هنوز هیچ جانشین قطعی برای ایشان انتخاب نشده است. زمانی که جدشان فقط یک کبریت فروش ساده بود و تنها خانه اش و محل گرمش پارک هایی پر از حیوانات وحشی بود تصمیم بر این گرفت. تاسیس شرکت کاپارا!کی فکرش رو میکرد؟اون پسربچه ی ۱۶ ساله،تونست بزرگترین شرکت تجارتی که دنیا تا به حال به خودش دیده رو تاسیس کنه. رنج و غم،سختی های طولانی اون رو پا دراورد. کیم بیونگ بین این دنیای سیاه و تاریک رو ترک کرد. برای همیشه.
صدای گریه تمومی نداشت. نفسی گرفت و ادامه داد:تاکنون هیچ صحبتی درباره ی مال و امول ایشان نشده است و معلوم نیست که ثروتشون به چه کسی خواهد رسید ما فکر...
:دست نگه دارید!
صدای مردی تقریبا ۳۷ ساله به گوش رسید. هیچ کس انتظار دیدنش رو نداشت،انقدر که درگیر طمع خودشون بودن به کل از یاد برده بودن.
:این حرف های مزخرف رو تموم کنین!
لارا:آقای بک؟
:خانم جانگ،این موضوع خطرناکه لطفا دخالت نکنید
سولار:فکر می کردم برای همیشه از کره رفتی
:درسته،داستانش مفصله اما الان بهتره به این موضوع رسیدگی کنم. در اصرع وقت براتون بازگو میکنم!
- ۱.۳k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط