روزی مردی با خداونـد مکالمه ای داشت:
روزی مردی با خداونـد مکالمه ای داشت:
خداونـدا دوست دارم بدانم بهشــت و جهنـم چه شکلي هستند؟
خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد
ویکی از آنها را باز کرد
مرد نگاهی به داخل انداخت درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد...
افرادی ک دور میز نشسته بودند بسیار لاغرمُردنی و مریض احوال بودند به نظر قحطی زده می آمدند
آنها در دست خود قاشق هایی با دسته های بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هرکدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند
اما از آنجایی ک این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند؛
مرد با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آنها غمگین شد؛
خداوند گفت:
تو جهنم را دیدی حالا نوبت بهشت است...
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند خدا در را باز کرد آنجاهم مثل قبلی بود یک میز گرد با ظرفی خورش و افرادِ دور میز...
آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند
ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده ؛
میگفتند و می خندیدند
مرد گفت:
خداوندا نمی فهمم؟!!
خداوند پاسخ داد:
ساده است...
فقط احتیاج به یک مهارت دارد؛
اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند؛
درحالیکه آدم های طمعکار اتاق قبل تنها به خودشان فکر میکنند!
خداونـدا دوست دارم بدانم بهشــت و جهنـم چه شکلي هستند؟
خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد
ویکی از آنها را باز کرد
مرد نگاهی به داخل انداخت درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد...
افرادی ک دور میز نشسته بودند بسیار لاغرمُردنی و مریض احوال بودند به نظر قحطی زده می آمدند
آنها در دست خود قاشق هایی با دسته های بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هرکدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند
اما از آنجایی ک این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند؛
مرد با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آنها غمگین شد؛
خداوند گفت:
تو جهنم را دیدی حالا نوبت بهشت است...
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند خدا در را باز کرد آنجاهم مثل قبلی بود یک میز گرد با ظرفی خورش و افرادِ دور میز...
آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند
ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده ؛
میگفتند و می خندیدند
مرد گفت:
خداوندا نمی فهمم؟!!
خداوند پاسخ داد:
ساده است...
فقط احتیاج به یک مهارت دارد؛
اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند؛
درحالیکه آدم های طمعکار اتاق قبل تنها به خودشان فکر میکنند!
- ۲.۴k
- ۱۸ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط