قسمت سه رمان آوازه زیره آب
قسمت سه رمان آوازه زیره آب
یکم دیه هم چرت زدم ولی مامانم ول کن نبود بلند شدم رفتم تو آشپزخونه و از تو یخچال شیشه ی آب رو برداشتم
-لیوان بردار...دهن نزنیا!!
-هوایی میخورم!
-تو لیوان!!
حوصله ی مامانمو نداشتم لیوان برداشتم و آب خوردم یهو درنا اومد تو آشپزخونه.. این از کودوم گوری پیداش شد؟ خیلی عادی و معمولی جوری که انگار 2 ساله تمام دوسدختره عمش بوده گف
-به به نمردیمو قیافه ی خواب آلوده بردار شوهرم دیدیم!!
یه نگاه به معنیه گوه نخور گله من بهش انداختم..بزارین واسش یه لقبه جدید ب جای عوصی پیدا کنم!! اووووم... ج*ن*د*ه خانوم! مناسبه! اومدم تو سالن ک کیانوشو دیدم داشت ی جعبه میبرد بیرون
-به به!! احواله شیطانه رجیم! دارم واست جهنمو تخلیه میکنم!
هه... تو این جهنم اول از همه درنا رو میسوزونم!! دیدم لبریز از جیشم حمله کردم تو حیاط واس دسشویی... ک کیانوش گف
-کجا؟؟ گلدونه رو هم دیشب همینجوری شکوندی؟
-زهره مار اصن حوصلتو ندارم کیا!!
خندید..زهره مار!
-اعصاب مصابم نداریا!!
از دسشویی که اومدم داشتن خدا حافطی میکردن و بالاخره رفتن... منم رفتم تو اتاقمو آهنگ گذاشتمو تمومه حرسمو سره کیسه بوکس خالی کردم ک یهو مامانم بدونه در زدن اومد تو
-مامان یه یالله ای چیزی!
-بدو اونوره تختو بگیر ببریمش تو اتاق کیا...
-تو نمیتونی وایسا بابا بیاد...
-حرف نباشه!
خلاصه تاشب همه چیو بردم تو جهنمم...کیسه بوکسمم اونجا وصل کردیم و شب هم تو جهنم خوابیدم...
یکم دیه هم چرت زدم ولی مامانم ول کن نبود بلند شدم رفتم تو آشپزخونه و از تو یخچال شیشه ی آب رو برداشتم
-لیوان بردار...دهن نزنیا!!
-هوایی میخورم!
-تو لیوان!!
حوصله ی مامانمو نداشتم لیوان برداشتم و آب خوردم یهو درنا اومد تو آشپزخونه.. این از کودوم گوری پیداش شد؟ خیلی عادی و معمولی جوری که انگار 2 ساله تمام دوسدختره عمش بوده گف
-به به نمردیمو قیافه ی خواب آلوده بردار شوهرم دیدیم!!
یه نگاه به معنیه گوه نخور گله من بهش انداختم..بزارین واسش یه لقبه جدید ب جای عوصی پیدا کنم!! اووووم... ج*ن*د*ه خانوم! مناسبه! اومدم تو سالن ک کیانوشو دیدم داشت ی جعبه میبرد بیرون
-به به!! احواله شیطانه رجیم! دارم واست جهنمو تخلیه میکنم!
هه... تو این جهنم اول از همه درنا رو میسوزونم!! دیدم لبریز از جیشم حمله کردم تو حیاط واس دسشویی... ک کیانوش گف
-کجا؟؟ گلدونه رو هم دیشب همینجوری شکوندی؟
-زهره مار اصن حوصلتو ندارم کیا!!
خندید..زهره مار!
-اعصاب مصابم نداریا!!
از دسشویی که اومدم داشتن خدا حافطی میکردن و بالاخره رفتن... منم رفتم تو اتاقمو آهنگ گذاشتمو تمومه حرسمو سره کیسه بوکس خالی کردم ک یهو مامانم بدونه در زدن اومد تو
-مامان یه یالله ای چیزی!
-بدو اونوره تختو بگیر ببریمش تو اتاق کیا...
-تو نمیتونی وایسا بابا بیاد...
-حرف نباشه!
خلاصه تاشب همه چیو بردم تو جهنمم...کیسه بوکسمم اونجا وصل کردیم و شب هم تو جهنم خوابیدم...
- ۶.۵k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط