معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت بیست و شیش
تند سمت صدای که حالا شنید نگاه کرد یعنی از کی داشت صداش میزد ...
ات: .. ها .. با من بودی ؟
تهیونگ: نه پس با پسر جند ماه ام بودم بهش دستور پخت لذیذترین غذاهای رو میدادم
دخترک به این انرژی و شوخی تهیونگ خندید سپس تند دستش را روی دهنش گذاشت تهیونگ هم ریز خندید سپس پیشانی پسرش را بوسید خطاب به پسرکش گفت
تهیونگ: خوب جون بابایی برو پیشه مادرت
دخترک خم سد و از آغوش تهیونگ دونگهو را گرفت و آروم گفت
ات: جای میری ؟
تهیونگ: آره ۳ روزی میشه شرکت نرفتم باید برم انگار کارا خراب شدن نشنیدی چی گفت
سپس روی تخت نشست ... دخترک در ذهنش چی ها فکر کرد شاید بورام فقد همکارش بود ... ولی ته دلش خوشحال بود که خیانتی در کار نیست ولی با دیدن خال تارا و بورام هنوز هم حس میکرد دختری تو زندگی تهیونگ وجود داره ...
آروم سمت در رفت بلافاصله سمت سالن هجوم برد پسر بچه به آغوش گرفته به حیاط زیبا و. سبز رنگ هجوم برد هوا خوبی بود مخصوصا برای بچه ها آروم روی صندلی نشست و دونگهو را روی پاهایش نشاند
ات: اوخ .. ببین هوا چه خوبه دوستش داری
خندید و بلند تر خندید به این شیرینی پسر بچه همان دقیقه بادی وزید و موهای بلند مانند ریشه های بلند در زمین جاری بودن شدن ... آن هم با وجود باد آرامی مخصوصا با نور تازه خورشید و بوی صبح گاهی ... تهیونگ همچنان با عشق از بالکن به آن دختر زد زده بود وقتی متوجه نگاه سنگینی شد تند به تهیونگ نگاه کرد ..... به شدت خجالت کشید و به زمین خیره شد ... در ذهنش هزار بار به این نتیجه رسید که این پسر حتما در دلش چیزی داره که این همه نگاهش میکنه ....
پارت بیست و شیش
تند سمت صدای که حالا شنید نگاه کرد یعنی از کی داشت صداش میزد ...
ات: .. ها .. با من بودی ؟
تهیونگ: نه پس با پسر جند ماه ام بودم بهش دستور پخت لذیذترین غذاهای رو میدادم
دخترک به این انرژی و شوخی تهیونگ خندید سپس تند دستش را روی دهنش گذاشت تهیونگ هم ریز خندید سپس پیشانی پسرش را بوسید خطاب به پسرکش گفت
تهیونگ: خوب جون بابایی برو پیشه مادرت
دخترک خم سد و از آغوش تهیونگ دونگهو را گرفت و آروم گفت
ات: جای میری ؟
تهیونگ: آره ۳ روزی میشه شرکت نرفتم باید برم انگار کارا خراب شدن نشنیدی چی گفت
سپس روی تخت نشست ... دخترک در ذهنش چی ها فکر کرد شاید بورام فقد همکارش بود ... ولی ته دلش خوشحال بود که خیانتی در کار نیست ولی با دیدن خال تارا و بورام هنوز هم حس میکرد دختری تو زندگی تهیونگ وجود داره ...
آروم سمت در رفت بلافاصله سمت سالن هجوم برد پسر بچه به آغوش گرفته به حیاط زیبا و. سبز رنگ هجوم برد هوا خوبی بود مخصوصا برای بچه ها آروم روی صندلی نشست و دونگهو را روی پاهایش نشاند
ات: اوخ .. ببین هوا چه خوبه دوستش داری
خندید و بلند تر خندید به این شیرینی پسر بچه همان دقیقه بادی وزید و موهای بلند مانند ریشه های بلند در زمین جاری بودن شدن ... آن هم با وجود باد آرامی مخصوصا با نور تازه خورشید و بوی صبح گاهی ... تهیونگ همچنان با عشق از بالکن به آن دختر زد زده بود وقتی متوجه نگاه سنگینی شد تند به تهیونگ نگاه کرد ..... به شدت خجالت کشید و به زمین خیره شد ... در ذهنش هزار بار به این نتیجه رسید که این پسر حتما در دلش چیزی داره که این همه نگاهش میکنه ....
- ۱۶.۸k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط