PART : ⁶
PART : ⁶
دستی روی میز قرار گرفت و ماسک روی میز گذاشت قبل اینکه بفهمم کیه از کتابخونه خارج شد بعد از تقریبا 10 مین زنگ خورد برگشتم کلاس میخواستم طوری رفتار کنم که انگار چیزی نشده اما ...
کوک : لبات خیلی خوشمزه ان
بدون جواب دادن بهش سعی کردم تمرکزمو بذارم روی درس ...
.......بعد دانشگاه.......
رسیدم خونه رفتم سمت کمد لباسامو عوض کردم الارام گوشیم و تنظیم کردم نشستم روی مبل مشغول خوندن امتحان فردا شدم
........ 1 ساعت بعد .........
با صدای الام گوشی از کتاب خوندن دست کشیدم .... کتاب بستم و بلند شدم کتابو توی کیفم گذاشتم و صدای الارام رو قطع کردم گذاشتمش توی جیب پشتی شلوارم
........20 مین بعد........
در باز کردم و رفتم سمت رئیس
نامجون : دیر که نکردم ?!
رئیسش : نه برو لباساتو عوض کن
نامجون : (سرشو یه زره بالا پایین میکنه)
رفتم لباسای کاریم و پوشیدم برگشتم پیش رئیس
نامجون : چیکار کنم ?!
رئیس : برو ببین کدوم قفسه ها خالیه یا تموم شده بنویس بعدش پرشون کن
نامجون : چشم
نکنه * : نامجون کار پاره وقت انجام میده چون وضع مالی خونوادش خوب نیست البته نمیشه گفت خونواده چون مادرش بخاطر یه اتفاقاتی که بعدا میفهمید مرده و خواهر یا برادر نداره فقط خودشو باباشاً
........... 5 ساعت بعد ............
کارم تموم شد از سوپرمارکت که توش کار میکنم اومدم بیرون داشتم راه میرفتم که یهو به مردی برخورد کردم ... مرده خیلییییی
......
............
..........
........
........
........
عجب بود چون ....
*********
*****
ادامه دارد
*********
*****
دستی روی میز قرار گرفت و ماسک روی میز گذاشت قبل اینکه بفهمم کیه از کتابخونه خارج شد بعد از تقریبا 10 مین زنگ خورد برگشتم کلاس میخواستم طوری رفتار کنم که انگار چیزی نشده اما ...
کوک : لبات خیلی خوشمزه ان
بدون جواب دادن بهش سعی کردم تمرکزمو بذارم روی درس ...
.......بعد دانشگاه.......
رسیدم خونه رفتم سمت کمد لباسامو عوض کردم الارام گوشیم و تنظیم کردم نشستم روی مبل مشغول خوندن امتحان فردا شدم
........ 1 ساعت بعد .........
با صدای الام گوشی از کتاب خوندن دست کشیدم .... کتاب بستم و بلند شدم کتابو توی کیفم گذاشتم و صدای الارام رو قطع کردم گذاشتمش توی جیب پشتی شلوارم
........20 مین بعد........
در باز کردم و رفتم سمت رئیس
نامجون : دیر که نکردم ?!
رئیسش : نه برو لباساتو عوض کن
نامجون : (سرشو یه زره بالا پایین میکنه)
رفتم لباسای کاریم و پوشیدم برگشتم پیش رئیس
نامجون : چیکار کنم ?!
رئیس : برو ببین کدوم قفسه ها خالیه یا تموم شده بنویس بعدش پرشون کن
نامجون : چشم
نکنه * : نامجون کار پاره وقت انجام میده چون وضع مالی خونوادش خوب نیست البته نمیشه گفت خونواده چون مادرش بخاطر یه اتفاقاتی که بعدا میفهمید مرده و خواهر یا برادر نداره فقط خودشو باباشاً
........... 5 ساعت بعد ............
کارم تموم شد از سوپرمارکت که توش کار میکنم اومدم بیرون داشتم راه میرفتم که یهو به مردی برخورد کردم ... مرده خیلییییی
......
............
..........
........
........
........
عجب بود چون ....
*********
*****
ادامه دارد
*********
*****
- ۴.۰k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط