{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شالی که جا ماند

شالی که جا ماند
ساعتی که ایستاد
هوس رفتنی که فرو نَنِشست
دستهایی که هرگز لمسشان نکردم
شانه ای که گرم نیست
و خیابان هایی که پر از بارانند؛
خبر داری چه بلایی به سرم می آورند؟
دیدگاه ها (۱)

چون احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارندتصور کردم که عا...

چه خوب است که قرار نیست ما برای هم شویم.برای هم شدن، پایان س...

‌‌عدل! تو را نه عاشقانهنه عاقلانهو نه حتی عاجزانه؛که تو را ع...

اصن مگه میشه زنو زد؟ زن به این گلی، به این ماهی، به این جیگر...

🚩 دمت گرم...الا ای آنکه پیش دشمنان سینه سپر دارییک‌امشب را م...

الا ای آنکه پیش دشمنان سینه سپر دارییک‌امشب را ملالی نیست لا...

قاصدِ دلتنگیما همان بچه‌هایی بودیم که انگار تمام جهان در کف ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

معامله p8ماه کامل درست بالای سر جونگ‌کوک بود.نور سفیدش روی ص...

خسف | ویژهنامه: دویست شب

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

p13صبح روز بعد، هنوز هوا تاریک بود.عمارت در سکوت فرو رفته بو...

ملتی که سنگر را خالی نکردبسم الله الرحمن الرحیمدویست شب گذشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط