Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴⁴
آینا با تردید گفت:
چرا باید به حرف پیرمرد اعتماد کنیم؟»
روی نگاهش را لحظهای روی آینا نگه داشت—نه به قصد تسلی. بیشتر مثل کسی که میخواهد بداند آیا ترسش واقعی است یا فقط تعقلِ محافظهکار.
چون دشمنها به جایی حمله میکنن که فکر میکنن ما هیچ راه جایگزینی نداریم.»
و همانجا بود که کای—مردی که معمولاً کمتر حرف میزد—سایهوار گفت:
پیرمرد… دروغ نمیگه. فقط حق رو به قیمتش میفروشه.»
مایا، با چشمانی که انگار از قبل همه مسیرها را دیده بودند، اضافه کرد:
و اگه ردت از فرقه شر گم بشه… یعنی دیر یا زود بهشون میخورید. اما اگه راستش رو پیدا کنین، از داخل قصر میفهمین نقابدار کجاست.»
روی دستانش را روی میز قرار داد.
پس سفر میکنیم.»
لیانا انگار از قبل منتظر همین جمله بود:
چه قشنگ. سفر. درحالیکه دشمنها همین الان دارن جمعوجورشون رو برای تلههای بزرگتر آماده میکنن.»
آریون با تعجب ساختگی گفت:
تو نگرانِ تلهای؟ یا داری سعی میکنی آدمها رو از قبل سرگرم کنی که حوصلهشون سر نره؟»
لیانا چشمانش را تنگ کرد:
آریون… بعضیها حوصلهشون سر میره چون فکر میکنن همهچیز تمیز پیش میره.»
و بعد، نگاهش به آینا خورد—همان نگاه کوتاه و کنایهای که آدم را همزمان میخنداند و میترساند.
آینا تصمیم گرفت کوتاه پاسخ بدهد:
من حوصلهام سر نمیره. فقط… نمیخوام تو راه، برای ما مشکل بسازی.»
روی اینبار مستقیم به لیانا نگاه کرد.
بیشتر از این نمیشه پارت آپ کنم
تا دو ساعت دیگه 3 پارت دیگه آپ میشه💖
منتظر باشید کیوتا✨🎀
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴⁴
آینا با تردید گفت:
چرا باید به حرف پیرمرد اعتماد کنیم؟»
روی نگاهش را لحظهای روی آینا نگه داشت—نه به قصد تسلی. بیشتر مثل کسی که میخواهد بداند آیا ترسش واقعی است یا فقط تعقلِ محافظهکار.
چون دشمنها به جایی حمله میکنن که فکر میکنن ما هیچ راه جایگزینی نداریم.»
و همانجا بود که کای—مردی که معمولاً کمتر حرف میزد—سایهوار گفت:
پیرمرد… دروغ نمیگه. فقط حق رو به قیمتش میفروشه.»
مایا، با چشمانی که انگار از قبل همه مسیرها را دیده بودند، اضافه کرد:
و اگه ردت از فرقه شر گم بشه… یعنی دیر یا زود بهشون میخورید. اما اگه راستش رو پیدا کنین، از داخل قصر میفهمین نقابدار کجاست.»
روی دستانش را روی میز قرار داد.
پس سفر میکنیم.»
لیانا انگار از قبل منتظر همین جمله بود:
چه قشنگ. سفر. درحالیکه دشمنها همین الان دارن جمعوجورشون رو برای تلههای بزرگتر آماده میکنن.»
آریون با تعجب ساختگی گفت:
تو نگرانِ تلهای؟ یا داری سعی میکنی آدمها رو از قبل سرگرم کنی که حوصلهشون سر نره؟»
لیانا چشمانش را تنگ کرد:
آریون… بعضیها حوصلهشون سر میره چون فکر میکنن همهچیز تمیز پیش میره.»
و بعد، نگاهش به آینا خورد—همان نگاه کوتاه و کنایهای که آدم را همزمان میخنداند و میترساند.
آینا تصمیم گرفت کوتاه پاسخ بدهد:
من حوصلهام سر نمیره. فقط… نمیخوام تو راه، برای ما مشکل بسازی.»
روی اینبار مستقیم به لیانا نگاه کرد.
بیشتر از این نمیشه پارت آپ کنم
تا دو ساعت دیگه 3 پارت دیگه آپ میشه💖
منتظر باشید کیوتا✨🎀
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
- ۱۱۱
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط