Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴⁵
روی اینبار مستقیم به لیانا نگاه کرد.
بدون حرف اضافه.»
لیانا لبخند زد:
حتماً.»
روی رو به آینا کرد:
تو هم میای.»
آینا یک لحظه مکث کرد. این مکث کوتاه بود—اما برای روی کافی بود تا بداند آینا چیزی را میسنجید: خطر، مسیر، شاید هم اینکه چقدر نزدیک بودنشان در سفر میتواند دردسر شود.
من میام.» آینا بالاخره گفت. «ولی اگه تله باشه… بدون بازی جلو میریم.»
روی سر تکان داد.
همونطوری که همیشه فکر میکنی.»
چند نفر لباسها را مرتب کردند. اسبها آماده شدند. بستهها سبک اما حسابشده جمع شد: نه آنقدر زیاد که حرکت کُند شود، نه آنقدر کم که دست خالی بمانند.
اما وقتی آینا خواست از سالن بیرون برود، روی دستش را به بازوی او نزدیک کرد—نه برای نگه داشتن. بیشتر برای اطمینان.
آینا.»
آینا سر برگرداند.
مراقب باش.»
برای یک ثانیه، صدای شهرِ بیرون کمتر شد. حتی نگهبانهایی که دور تا دور ایستاده بودند، کمتر نفس کشیدند.
آینا آهسته گفت:
تو هم.»
روی فقط نگاه کرد.
و بعد هر دو حرکت کردند—با این تفاوت که روی میدانست کنترل دست اوست، اما آینا میدانست بعضی چیزها در سفر… از کنترل خارج میشوند.
ببخشید قرار بود سه پارت دیگه بزارم اما نتونستم ببخشید🙏🏻🙃
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴⁵
روی اینبار مستقیم به لیانا نگاه کرد.
بدون حرف اضافه.»
لیانا لبخند زد:
حتماً.»
روی رو به آینا کرد:
تو هم میای.»
آینا یک لحظه مکث کرد. این مکث کوتاه بود—اما برای روی کافی بود تا بداند آینا چیزی را میسنجید: خطر، مسیر، شاید هم اینکه چقدر نزدیک بودنشان در سفر میتواند دردسر شود.
من میام.» آینا بالاخره گفت. «ولی اگه تله باشه… بدون بازی جلو میریم.»
روی سر تکان داد.
همونطوری که همیشه فکر میکنی.»
چند نفر لباسها را مرتب کردند. اسبها آماده شدند. بستهها سبک اما حسابشده جمع شد: نه آنقدر زیاد که حرکت کُند شود، نه آنقدر کم که دست خالی بمانند.
اما وقتی آینا خواست از سالن بیرون برود، روی دستش را به بازوی او نزدیک کرد—نه برای نگه داشتن. بیشتر برای اطمینان.
آینا.»
آینا سر برگرداند.
مراقب باش.»
برای یک ثانیه، صدای شهرِ بیرون کمتر شد. حتی نگهبانهایی که دور تا دور ایستاده بودند، کمتر نفس کشیدند.
آینا آهسته گفت:
تو هم.»
روی فقط نگاه کرد.
و بعد هر دو حرکت کردند—با این تفاوت که روی میدانست کنترل دست اوست، اما آینا میدانست بعضی چیزها در سفر… از کنترل خارج میشوند.
ببخشید قرار بود سه پارت دیگه بزارم اما نتونستم ببخشید🙏🏻🙃
- ۷۹
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط