{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیرینکمتومالمنی

#شیرینَکَم_تو_مال_منی
پارت ۹
از زبان جونگ کوک
ساعت ۵ بود از شرکت اومدم چون پدرم گفته که قراره ساعت ۶ بریم خونه ی شریک جدیدمون
قراره که تاریخ عقد و ازدواج کوفتی رو مشخص کنن
آخه این همه آدم آخرم یه جن... ده زنم شد
اومدم توی بالکن اتاقم و سیگارم رو روشن کردم
بعد از اون رفتم تا یه دوش بگیرم
یه دوش ۱۰مین گرفتم و موهامو خشک کردم و حالت دادم
یه پیرهن مشکی پوشیدم که عضله هام قصد داشتن پیرهنو پاره کنن و کاملا مشخص بودن
شلوار مشکی و کمربند و کفشم هم پوشیدم
ساعتم رو انداختم و ادکلن تلخمو زدم و از اتاق خارج شدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان ات
وارد اتاقم شدم و لباسی رو که برای امشب خریده بودم رو پوشیدم
موهامو باز گذاشتم و حالت دارش کردم و از بین کفشام یه کفش پاشنه بلند هم رنگ لباسم انتخاب کردم و پوشیدم
با مژه فر کن مژه های بلندم رو فر کردم و تادااا
تموم شد
خیلی خوب شده بودم و از خودم راضی بودم وبعد از اتاق خارج شدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان والریا
امشب شبِ خواستگاری بود و من باید می درخشیدم پس لباس مشکیمو پوشیدم و آرایش غلیظِ مورد علاقم رو کردم و موهام رو باز گذاشتم و ادکلنم رو زدم و کفش پاشنه بلندم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان ات
وقتی اومدم دیدم که مامان و بابا آماده کردن و منتظرن
۲ دقیقه بعد والریا اومد و مثل همیشه لباسِ کوتاه و یقه ی بازو و آرایش غلیظ....
همگی منتظر بودیم که مهمونا بیان
حدود ۱۰ مین بعد مهمونامون رسیدن و رفتیم به استقبالشون
اول بابا وایساده بود بعد مامان بعد والریا و بعد من
اولین نفر آقای جئون و پشت سرش همسرش وارد شد
با اونا احوالپرسی کردیم و بعد جونگ کوک وارد خونه شد
با همه احوالپرسی سردی کرد و وقتی به من رسید باهام دست دادو بهم لبخند زد
منم متقابل یه لبخند بهش زدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان جونگ کوک........



(عکس لباس ها رو براتون گذاشتم اگه سلیقتون نیست هرچی که دوست دارید تصور کنید❤)
دیدگاه ها (۵۶)

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۱۰از زبان جونگ کوک وارد خونه شدم ...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۱۱از زبان ات رفتم تا صبحانه بخورم...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۸ویو بعد از ناهاررفتم کفش پوشیدم ...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۷با صدای مامانم از خواب بیدار شدم...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۲از زبان ات امروز روز عروسی بودل...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۷از زبان والریا از اتاق خارج شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط