شب رویایی
شب رویایی
پارت ۶۷
اون سوک که سخته پله ها میرفتم همیکنه رویه پله اول قدم برمیداشت ساعد دست اش توسط جیمین گرفته شد
با صدای نسبتاً بلندی گفت
جیمین : چرا اینجوری رفتار میکنی .. یه چیزی بگو
اون سوک با عصبانیت سمتش چرخید چشم های پر از بغض اش رو به جیمین گرفت
اون سوک : با خودت نمیگی من بدون خبر دیر برم خونه یکی نگران میشه ..
جیمین : تو شرکت کارم طول کشید .. خوب چرا اینجوری میکنی.... اون سوک
اون سوک دست اش رو از دست جیمین جدا کرد و بدون هیچ حرف دیگه ای از پله ها بالا رفت
وارد اتاق شد بدون عوض کردن لباسش سمته تخت بالایی رفت و دراز کشید ...
ساعاتی ۱۱ شب میشد که به آن روستا رسیده بودن همانطوری که با ماشین در کوچه های تاریک آن روستا میگشتند و در جستجوی خونه استاد هونگ کی هان بودن کیونگ می درحالی که از شیشه ماشین به بیرون نگاه میکرد گفت
کیونگ می : وای اینجا ترسناکه
تهیونگ : اینجا گرگ هست گرگ های که آدم ها رو می درن
کیونگ می : چی داری میگی
تهیونگ خنده ای بلندی کرد نگاهش رو به جلو داد کیونگ می که دوربر رو نگاه میکرد خونه ای که دنبالش می گشتن رو دید سریع لب زد
کیونگ می : اونجاست اونجاست
تهیونگ : اون خونه کوچیک
کیونگ می : آره همونجا وایستا
تهیونگ : فکر نمیکردم تویه یه همچین جای زندگی کنه
کیونگ می : منم متعجب شدم اما الان باید بریم پیشش اگه خواب نباشه
تهیونگ : مطمئنم که خوابه اما بریم
از ماشین پیاده شدن و سمته در خونه کوچیک آن استاد رفتن تهیونگ جلو شد و با احتیاط با دست اش چند ضربه ای به در زد کمی منتظر موندن تا اینکه زن خیلی مسنی درو باز کرد
خ/هونگ : کاری دارید جونا
تهیونگ روبه کیونگ می که کنارش ایستاده بود و بازوشو سفت گرفته بود انداخت و آروم گفت
تهیونگ : فکر کنم اشتباه اومدیم
گیونگ می : نه مطمئنم که همین جاست
خ/هونگ : جونا هوا سرده بیایید داخل
کیونگ می که سفت بازوی تهیونگ رو چسبیده بود از ترس زیاد از زوزه های گرگ ها و کوچه های تاریک ترسیده گفت
کیونگ می : باشه باشه
هر دو وارده حیاط اون خونه کوچیک شدن کیونگ می که دور برو نگاه میکرد لب زد
کیونگ می : ما دنباله خونه استاد هونگ کی هان میگشتیم آدرس اینجا رو داده بودن
خ/هونگ: درست اومدید هونگ کی هان همسر من هستند ...
پارت ۶۷
اون سوک که سخته پله ها میرفتم همیکنه رویه پله اول قدم برمیداشت ساعد دست اش توسط جیمین گرفته شد
با صدای نسبتاً بلندی گفت
جیمین : چرا اینجوری رفتار میکنی .. یه چیزی بگو
اون سوک با عصبانیت سمتش چرخید چشم های پر از بغض اش رو به جیمین گرفت
اون سوک : با خودت نمیگی من بدون خبر دیر برم خونه یکی نگران میشه ..
جیمین : تو شرکت کارم طول کشید .. خوب چرا اینجوری میکنی.... اون سوک
اون سوک دست اش رو از دست جیمین جدا کرد و بدون هیچ حرف دیگه ای از پله ها بالا رفت
وارد اتاق شد بدون عوض کردن لباسش سمته تخت بالایی رفت و دراز کشید ...
ساعاتی ۱۱ شب میشد که به آن روستا رسیده بودن همانطوری که با ماشین در کوچه های تاریک آن روستا میگشتند و در جستجوی خونه استاد هونگ کی هان بودن کیونگ می درحالی که از شیشه ماشین به بیرون نگاه میکرد گفت
کیونگ می : وای اینجا ترسناکه
تهیونگ : اینجا گرگ هست گرگ های که آدم ها رو می درن
کیونگ می : چی داری میگی
تهیونگ خنده ای بلندی کرد نگاهش رو به جلو داد کیونگ می که دوربر رو نگاه میکرد خونه ای که دنبالش می گشتن رو دید سریع لب زد
کیونگ می : اونجاست اونجاست
تهیونگ : اون خونه کوچیک
کیونگ می : آره همونجا وایستا
تهیونگ : فکر نمیکردم تویه یه همچین جای زندگی کنه
کیونگ می : منم متعجب شدم اما الان باید بریم پیشش اگه خواب نباشه
تهیونگ : مطمئنم که خوابه اما بریم
از ماشین پیاده شدن و سمته در خونه کوچیک آن استاد رفتن تهیونگ جلو شد و با احتیاط با دست اش چند ضربه ای به در زد کمی منتظر موندن تا اینکه زن خیلی مسنی درو باز کرد
خ/هونگ : کاری دارید جونا
تهیونگ روبه کیونگ می که کنارش ایستاده بود و بازوشو سفت گرفته بود انداخت و آروم گفت
تهیونگ : فکر کنم اشتباه اومدیم
گیونگ می : نه مطمئنم که همین جاست
خ/هونگ : جونا هوا سرده بیایید داخل
کیونگ می که سفت بازوی تهیونگ رو چسبیده بود از ترس زیاد از زوزه های گرگ ها و کوچه های تاریک ترسیده گفت
کیونگ می : باشه باشه
هر دو وارده حیاط اون خونه کوچیک شدن کیونگ می که دور برو نگاه میکرد لب زد
کیونگ می : ما دنباله خونه استاد هونگ کی هان میگشتیم آدرس اینجا رو داده بودن
خ/هونگ: درست اومدید هونگ کی هان همسر من هستند ...
- ۲۱.۹k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط