عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۲۷
+اعه ....وایسا...کجا میری؟
تهیونگ از سالن خارج شد و به سمت اتاقش رفت ، ساعت ها گذشت و وقت شام رسید همه برای شام اومده بودن ولی پادشاه حضور نداشت بعد از اینکه ملکه اعلام کرد که میتونن غذا بخورن همه مشغول شدن املیا که کنجکاویش گل کرده بود زیر لب گفت
+ یعنی اینقدر حالش خرابه ( جوری که خودش بشنوه)
املیا با پاش به پای زویی ضربه زد زویی اخ بلندی گفت و چشم همه به طرف زویی رفت
♡ چیزی نیست ......پام یه دقیقه گرفت (لبخند ضایع)
و همه با این حرف زویی دوباره سرگرم خوردن شدن املیا سرشو به طرف زویی برد و گفت
+بعد از غذا بیا حیاط پشتی ( اروم)
♡اینو میتونستی بعد از غذا هم بگی ( اروم)
املیا نگاهی چپ چپ و متفکرانه کرد و سرشو به نشانه تأیید تکون داد ، زمان شام تموم شد و همه از جاشون پاشدن زویی به املیا اشاره کرد که میره حیاط پشتی ، املیا هم باشه ای گفت و به سمت تهیونگ رفت
+تهیونگ......چیشد میزاری ؟
_گفتم اگر گذاشتم بهت اطلاع میدم
+ آخه.......
اومد حرفشو کامل کنه که تهیونگ رفت ، املیا آهی از سر ناامیدی کشید و به سمت حیاط پشتی رفت ، وقتی به اونجا رسید دوید طرف زویی و جوری پرید بغلش که هر دوشون افتادن رو زمین
♡له شدم دختر پاشو
+وایسا پاشم ( خنده)
♡چه قدر سنگینی تو
+ تو زیادی لاغری من نرمالم
هر تو میزنن زیر خنده
+زویی، حال پادشاه چطوره ...... چرا امروز حالش بد شد
♡ پادشاه این اواخر بیماری بزرگی گرفت خیلی از پزشکا برای درمان اومدن ولی زیاد اثر نداشت و فقط با دارو سر پا موند ....امروز هم دوباره بیماریش عود کرده
+عوووووو.......زویییی میدونی غذا های مورد علاقه تهیونگ چیه؟
♡جان؟
املیا لبخندی شیطنت آمیز بر روی لبش میاره و .............
پارت ۲۷
+اعه ....وایسا...کجا میری؟
تهیونگ از سالن خارج شد و به سمت اتاقش رفت ، ساعت ها گذشت و وقت شام رسید همه برای شام اومده بودن ولی پادشاه حضور نداشت بعد از اینکه ملکه اعلام کرد که میتونن غذا بخورن همه مشغول شدن املیا که کنجکاویش گل کرده بود زیر لب گفت
+ یعنی اینقدر حالش خرابه ( جوری که خودش بشنوه)
املیا با پاش به پای زویی ضربه زد زویی اخ بلندی گفت و چشم همه به طرف زویی رفت
♡ چیزی نیست ......پام یه دقیقه گرفت (لبخند ضایع)
و همه با این حرف زویی دوباره سرگرم خوردن شدن املیا سرشو به طرف زویی برد و گفت
+بعد از غذا بیا حیاط پشتی ( اروم)
♡اینو میتونستی بعد از غذا هم بگی ( اروم)
املیا نگاهی چپ چپ و متفکرانه کرد و سرشو به نشانه تأیید تکون داد ، زمان شام تموم شد و همه از جاشون پاشدن زویی به املیا اشاره کرد که میره حیاط پشتی ، املیا هم باشه ای گفت و به سمت تهیونگ رفت
+تهیونگ......چیشد میزاری ؟
_گفتم اگر گذاشتم بهت اطلاع میدم
+ آخه.......
اومد حرفشو کامل کنه که تهیونگ رفت ، املیا آهی از سر ناامیدی کشید و به سمت حیاط پشتی رفت ، وقتی به اونجا رسید دوید طرف زویی و جوری پرید بغلش که هر دوشون افتادن رو زمین
♡له شدم دختر پاشو
+وایسا پاشم ( خنده)
♡چه قدر سنگینی تو
+ تو زیادی لاغری من نرمالم
هر تو میزنن زیر خنده
+زویی، حال پادشاه چطوره ...... چرا امروز حالش بد شد
♡ پادشاه این اواخر بیماری بزرگی گرفت خیلی از پزشکا برای درمان اومدن ولی زیاد اثر نداشت و فقط با دارو سر پا موند ....امروز هم دوباره بیماریش عود کرده
+عوووووو.......زویییی میدونی غذا های مورد علاقه تهیونگ چیه؟
♡جان؟
املیا لبخندی شیطنت آمیز بر روی لبش میاره و .............
- ۵۳۵
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط