عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۲۸
ساعت ها میگذره و همه به اتاق هاشون میرن تا بخوابن ساعت تقریبا نیمه شبه ولی هنوز املیا چشم رو هم نزاشته و جلوی اینه قدی اتاقش وایمیسته و با شیطنت خاصی با خودش حرف میزنه
+ خب خب کیم تهیونگ......جوری رامت میکنم که خودتم نفهمیدی......حالا میبینی من چه جوری اجازه نامه ها رو از دستت میگیرم ( ذوق و خنده) ..........یوهوووووووو
املیا از خوشحالی خودشو پرت میکنه رو تخت و دست و پاهاش عین بچه ها به تخت میکوبه
فلش بک به فردا صبح
املیا با خوشحالی از خواب بیدار میشه و بعد از آماده شدن به سمت آشپزخونه و با برداشتن مواد غذایی شروع به پختن میکنه ساعت ها میگذره و بلاخره چندین نوع غذا به دست املیا پخته میشه همه رو تو سینی مخصوص میچینه و میزاره رو میز و سریع میره سمت اتاقش و جعبه ی بزرگی رو میاره ، یکی از خدمتکارا سینی غذا و یکی دیگه از خدمتکارا جعبه بزرگ رو برمیداره و هر دوی اونا ها همراه با املیا به سمت اتاق کار تهیونگ میرن
+ نگهبان به شاهزاده بگین کاری باهاشون دارم
نگهبان چشمی میگه و تعزیم میکنه و وارد اتاق میشه بعد از چند دقیقه از اتاق خارج میشه و در رو برای املیا با میکنه
نگهبان =بفرمایید بانوی من
املیا با خوشحالی وارد اتاق میشه و دو خدمتکار هم پشت سرش وارد میشن تهیونگ پشت میز کارش نشسته و با دیدین املیا از جاش بلند میشه و میگه
_ بله بفرمایید....چیشده؟
+ حتما بايد چیزی باشه که من بیام اینجا ...... از زویی شندیم که اغلب خیلی دیر غذا میخورین پس براتون غذای دست پخت خودم رو آوردم ( خنده )
تهیونگ نیم نگاهی به جان میکنه که از خنده داره میترکه تهیونگ گلوی صاف میکنه و میگه
_ پس بزارین رو میز و برین
+چی؟.......امکان نداره تا نخورین من پامو بیرونم نمیزارم
تهیونگ که دوباره سرجاش نشست املیا سریع به سمتش اومد و کنارش وایستاد
و با دستش به خدمتکاری که سینی غذا دستش بود اشاره کرد که بزاره رو میز خدمتکار غذا رو روی میز گذاشت و املیا قاشق رو برداشت و بخشی از یکی غذاها رو وارد قاشق کرد و بعد به سمت تهیونگ گرفت
+خب حالا بخورین
تهیو نگاهی چپ چپ به املیا انداخت املیا خنده ای مسخره ای زد و با دست دیگه به خدمتکاری که جعبه ی بزرگ دستش بود اشاره کرد جعبه رو بیاره
قاشق رو گذاشت توی سینی و جعبه رو گرفت و بازش کرد و بالش کوچکی رو دراورد
+زویی بهم گفت که مشکل خواب دارین و نمیتونین به راحتی به خوابین به خاطر همین براتون این بالش اوردم ....تو فرانسه این بالش ها خیلی معروفن و برای یه خواب راحت واقعا خوبه
تهیونگ که همچنان داره به املیا نگاه میکنه میگه
_چی میخوای ازم ؟
املیا که لبخند ضایعی رو لبش بود
+ هااا؟
_گفتی میخوای برات چیکار کنم
+ انگار عملیات رام کردن زیاد هم موثر نبود ( اروم جوری که فقط خودش بشنوه)
_ تا ۴۰ ثانیه فرصت داری بگی چی میخوای وگرنه مجبور میشم با لگد از اتاق بیرون کنم
املیا هول کرد و تند تند حرف میزد
+ من میخوام که برای خانواده نامه بنویسم ولی هر دفعه میپرسم جواب سر راستی نمیدی و اینکار ها رو کردم تا ......قبول کنی من نامه بنویسم ( قسمت آخرشو اروم گفت )
تهیونگ چند ثانیه ای فک کرد
_خیلی خب باشه اجازه داری برای خانواده ات نامه بفرستی و بیارین بدی به جان تا بفرسته به فرانسه
املیا که از خوشحالی داره بال درمیاره میپره تهیونگ رو بغل میکنه و بعد ازش جدا میشه و از اتاق بیرون میره و توی ره رو از خوشحالی مداوم میپره پایین میپره بالا
.......................
پارت ۲۸
ساعت ها میگذره و همه به اتاق هاشون میرن تا بخوابن ساعت تقریبا نیمه شبه ولی هنوز املیا چشم رو هم نزاشته و جلوی اینه قدی اتاقش وایمیسته و با شیطنت خاصی با خودش حرف میزنه
+ خب خب کیم تهیونگ......جوری رامت میکنم که خودتم نفهمیدی......حالا میبینی من چه جوری اجازه نامه ها رو از دستت میگیرم ( ذوق و خنده) ..........یوهوووووووو
املیا از خوشحالی خودشو پرت میکنه رو تخت و دست و پاهاش عین بچه ها به تخت میکوبه
فلش بک به فردا صبح
املیا با خوشحالی از خواب بیدار میشه و بعد از آماده شدن به سمت آشپزخونه و با برداشتن مواد غذایی شروع به پختن میکنه ساعت ها میگذره و بلاخره چندین نوع غذا به دست املیا پخته میشه همه رو تو سینی مخصوص میچینه و میزاره رو میز و سریع میره سمت اتاقش و جعبه ی بزرگی رو میاره ، یکی از خدمتکارا سینی غذا و یکی دیگه از خدمتکارا جعبه بزرگ رو برمیداره و هر دوی اونا ها همراه با املیا به سمت اتاق کار تهیونگ میرن
+ نگهبان به شاهزاده بگین کاری باهاشون دارم
نگهبان چشمی میگه و تعزیم میکنه و وارد اتاق میشه بعد از چند دقیقه از اتاق خارج میشه و در رو برای املیا با میکنه
نگهبان =بفرمایید بانوی من
املیا با خوشحالی وارد اتاق میشه و دو خدمتکار هم پشت سرش وارد میشن تهیونگ پشت میز کارش نشسته و با دیدین املیا از جاش بلند میشه و میگه
_ بله بفرمایید....چیشده؟
+ حتما بايد چیزی باشه که من بیام اینجا ...... از زویی شندیم که اغلب خیلی دیر غذا میخورین پس براتون غذای دست پخت خودم رو آوردم ( خنده )
تهیونگ نیم نگاهی به جان میکنه که از خنده داره میترکه تهیونگ گلوی صاف میکنه و میگه
_ پس بزارین رو میز و برین
+چی؟.......امکان نداره تا نخورین من پامو بیرونم نمیزارم
تهیونگ که دوباره سرجاش نشست املیا سریع به سمتش اومد و کنارش وایستاد
و با دستش به خدمتکاری که سینی غذا دستش بود اشاره کرد که بزاره رو میز خدمتکار غذا رو روی میز گذاشت و املیا قاشق رو برداشت و بخشی از یکی غذاها رو وارد قاشق کرد و بعد به سمت تهیونگ گرفت
+خب حالا بخورین
تهیو نگاهی چپ چپ به املیا انداخت املیا خنده ای مسخره ای زد و با دست دیگه به خدمتکاری که جعبه ی بزرگ دستش بود اشاره کرد جعبه رو بیاره
قاشق رو گذاشت توی سینی و جعبه رو گرفت و بازش کرد و بالش کوچکی رو دراورد
+زویی بهم گفت که مشکل خواب دارین و نمیتونین به راحتی به خوابین به خاطر همین براتون این بالش اوردم ....تو فرانسه این بالش ها خیلی معروفن و برای یه خواب راحت واقعا خوبه
تهیونگ که همچنان داره به املیا نگاه میکنه میگه
_چی میخوای ازم ؟
املیا که لبخند ضایعی رو لبش بود
+ هااا؟
_گفتی میخوای برات چیکار کنم
+ انگار عملیات رام کردن زیاد هم موثر نبود ( اروم جوری که فقط خودش بشنوه)
_ تا ۴۰ ثانیه فرصت داری بگی چی میخوای وگرنه مجبور میشم با لگد از اتاق بیرون کنم
املیا هول کرد و تند تند حرف میزد
+ من میخوام که برای خانواده نامه بنویسم ولی هر دفعه میپرسم جواب سر راستی نمیدی و اینکار ها رو کردم تا ......قبول کنی من نامه بنویسم ( قسمت آخرشو اروم گفت )
تهیونگ چند ثانیه ای فک کرد
_خیلی خب باشه اجازه داری برای خانواده ات نامه بفرستی و بیارین بدی به جان تا بفرسته به فرانسه
املیا که از خوشحالی داره بال درمیاره میپره تهیونگ رو بغل میکنه و بعد ازش جدا میشه و از اتاق بیرون میره و توی ره رو از خوشحالی مداوم میپره پایین میپره بالا
.......................
- ۶.۴k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط