{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این داستانو خودم گفتم

این داستانو خودم گفتم
روزی کودکی که تازه خانواده اش دعوایش کرده بودند رفت پی مادر خود و گفت
اگر من بمیرم چه میکنی؟
مادر که خیلی ناراحت و اعصبانی بود گفت:هیچی شادی میکنم و میخندم
کودک پیش پدر رفت و باری دیگر همان سوال راپرسید
پدر گفت:شاد میشوم و جشن میگیرم
کودک بی ان که چیزی بگوید به اتاق خود بازگشت
روزی بعد صدای جیغ مادر از اتاق کودک بلند شد
پدر وحشت زده و هول کرده به سمت اتاق دوید
هر دوی ان ها کودک را غرق در خون دیدن که رگ خود را با شیشه ای زده بود
کاغذی در کنار کودک بود که روی ان نوشته شده بود

حال میتوانید با خیالی راحت و اسوده شاد باشید و جشن بگیرید

#i,m good
دیدگاه ها (۱)

بخونید پشیمون نمیشید و لایک یادتون نره مرسییعشقم یا رفیقمدو ...

عــــــــــے ڔوزڴــــــــــار ،،،،                دݪݦ ݜڪــــ...

وقتی میرین مهمونی ولی...درخواستی ادکلن هم زدم که صدای هول زد...

LESSON

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

﷽⚠️ «#لالاییِ غفلت» (نامه‌ای به دولت و ملت)✍ابوذر خدادادی م...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²دردی در قلبم هست که مرا نمی‌کُشد، اما اصلاً شب...

.....//برده ی زیبا//.....

فیک : بین راندها

~عشق و جدایی~~فصل دوم~Part:"15"ویو نویسندهسکوت تمام عمارت رو...

فیک : بین راندها

۲بعد از جدا شدن دخترک به سمت کیفش رفت و بدون هیچ توجه ایی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط