این داستانو خودم گفتم
این داستانو خودم گفتم
روزی کودکی که تازه خانواده اش دعوایش کرده بودند رفت پی مادر خود و گفت
اگر من بمیرم چه میکنی؟
مادر که خیلی ناراحت و اعصبانی بود گفت:هیچی شادی میکنم و میخندم
کودک پیش پدر رفت و باری دیگر همان سوال راپرسید
پدر گفت:شاد میشوم و جشن میگیرم
کودک بی ان که چیزی بگوید به اتاق خود بازگشت
روزی بعد صدای جیغ مادر از اتاق کودک بلند شد
پدر وحشت زده و هول کرده به سمت اتاق دوید
هر دوی ان ها کودک را غرق در خون دیدن که رگ خود را با شیشه ای زده بود
کاغذی در کنار کودک بود که روی ان نوشته شده بود
حال میتوانید با خیالی راحت و اسوده شاد باشید و جشن بگیرید
#i,m good
روزی کودکی که تازه خانواده اش دعوایش کرده بودند رفت پی مادر خود و گفت
اگر من بمیرم چه میکنی؟
مادر که خیلی ناراحت و اعصبانی بود گفت:هیچی شادی میکنم و میخندم
کودک پیش پدر رفت و باری دیگر همان سوال راپرسید
پدر گفت:شاد میشوم و جشن میگیرم
کودک بی ان که چیزی بگوید به اتاق خود بازگشت
روزی بعد صدای جیغ مادر از اتاق کودک بلند شد
پدر وحشت زده و هول کرده به سمت اتاق دوید
هر دوی ان ها کودک را غرق در خون دیدن که رگ خود را با شیشه ای زده بود
کاغذی در کنار کودک بود که روی ان نوشته شده بود
حال میتوانید با خیالی راحت و اسوده شاد باشید و جشن بگیرید
#i,m good
- ۷۴۵
- ۱۳ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط