(Knife Dead)
(Knife Dead)
Part ۴۷
سوهی: گفت اون یه مافیاست میدونی خیلی ناراحتم شدم که اینقدر نامید بود مادرت تو سن ۱۹ سالکی ترو به دنیا آورد خیلی زجر کشیده بود تو اون یک سالن اونم تو تون عمارت لعنتی کتک خوردن توست پدرت کتک خوردن توسط مادر شوهرش کله بدنش جای زخم بود خیلی سوختی اتو رو بازو هاش بود اون شب با مینی شب بدی داشتیم خیلی بدی اون تا حدی گریه کرده بود که خوابش برد اون شب به خودم قول دادم اگه تو باشی یا اینکه خودم دختر دار بشم نمیزارم به هیچ پسری نزدیک بشین به هیچ پسری ... چون مردا فقد صدمه میزنن به دختر های جون با پول و جواهرات گولششون میزنند مخصوصا مافیا ها ..
اشک های که خشک شده بودن را پاک کرد ... دخترک که حالا رو زمین نشسته بود و فقد شوکه بدی بهش وارد شده بود نمیدونست که چی بگه یا کار دیشب اش افتضاح بود.... با گریه های که میکرد و بغضتو گلو صدا لرزاند گفت ... ات: کاره .. خوبی کردی .که گفتی.... با این حرفات منو از هدفم پشیمون کردی .
سوهی خنده تلخی کرد و گفت
سوهی : هنوز قسمت تلخش رو نگفتم ...
باز هم بیونگ سو ات به گوش و آروم نشستن
سوهی: چندیدن روز گذشت دلمون خوب شده بود که پدرت شاید دست از سر مینی برداشته باشه ولی اینجور نبود کله این خونه رو داغون کرد گلدون ها رو شکست میز رو داغون کرد ولی مینی نمیرفت من و جمیونگ نبودیم من سره کار بودن و جمیونگ هم دنبال من اومده بود هر یکی ما اصلا نمیگذاشتم یه دیقه هم مینی تنها بمونه ... وقتی اومدیم خونه در باز بود و خونه داغون و میخواست بزور مینی رو ببره خواهرم سفت دختر کوچولوش رو بغل گرفته بود .... جمیونگ از اون حالت مینی عصبی شد هرچی باشه ما سه نفر از بچگی با هم بزرگ شده بودیم بخاطر دفاع ای که شوهرم جمیونگ از مینی میکرد تیر خورد
بیونگ سو با آرامی با شنیدن اسم پدرش گریه میکرد یعنی خالش باعث مرگ پدرش شده بود و حال دختر مینی خراب تر شد پدرش باعث مرگ شوهرخاله اش شده پدری که الگو اش بود این همه عاشق ای که به پدرش میداد اون روز های که قائمشک بازی میکردن دستش را گذاشته رو قلبش و نفس زدنه گفت ...
ات : چرا این همه مدت بهم نگفتی
سوهی: میدونی مادر بزرگت گفته بود که تو شبیه مینی میشی ولی من گفتم درسته که دختر مینی هستش ولی من بزرگش میکنم بهش یاد میدم که از مردا دور بمونه ولی
دخترک زود از رو زمین بلند شد و اشک هایش را پاک کرد سمته خاله اش رفت و رو مینی کنار پاش نشست دستش میان دستش گرفت
ات: مع..ذرت میخواهم.... قول میدم دیگه .. تمومش کنم
سوهی: آفرین دخترم آفرین
(.. واقعا دیگه نگاه کردن تو چشم های بیونگ سو برام سخت میشه )
Part ۴۷
سوهی: گفت اون یه مافیاست میدونی خیلی ناراحتم شدم که اینقدر نامید بود مادرت تو سن ۱۹ سالکی ترو به دنیا آورد خیلی زجر کشیده بود تو اون یک سالن اونم تو تون عمارت لعنتی کتک خوردن توست پدرت کتک خوردن توسط مادر شوهرش کله بدنش جای زخم بود خیلی سوختی اتو رو بازو هاش بود اون شب با مینی شب بدی داشتیم خیلی بدی اون تا حدی گریه کرده بود که خوابش برد اون شب به خودم قول دادم اگه تو باشی یا اینکه خودم دختر دار بشم نمیزارم به هیچ پسری نزدیک بشین به هیچ پسری ... چون مردا فقد صدمه میزنن به دختر های جون با پول و جواهرات گولششون میزنند مخصوصا مافیا ها ..
اشک های که خشک شده بودن را پاک کرد ... دخترک که حالا رو زمین نشسته بود و فقد شوکه بدی بهش وارد شده بود نمیدونست که چی بگه یا کار دیشب اش افتضاح بود.... با گریه های که میکرد و بغضتو گلو صدا لرزاند گفت ... ات: کاره .. خوبی کردی .که گفتی.... با این حرفات منو از هدفم پشیمون کردی .
سوهی خنده تلخی کرد و گفت
سوهی : هنوز قسمت تلخش رو نگفتم ...
باز هم بیونگ سو ات به گوش و آروم نشستن
سوهی: چندیدن روز گذشت دلمون خوب شده بود که پدرت شاید دست از سر مینی برداشته باشه ولی اینجور نبود کله این خونه رو داغون کرد گلدون ها رو شکست میز رو داغون کرد ولی مینی نمیرفت من و جمیونگ نبودیم من سره کار بودن و جمیونگ هم دنبال من اومده بود هر یکی ما اصلا نمیگذاشتم یه دیقه هم مینی تنها بمونه ... وقتی اومدیم خونه در باز بود و خونه داغون و میخواست بزور مینی رو ببره خواهرم سفت دختر کوچولوش رو بغل گرفته بود .... جمیونگ از اون حالت مینی عصبی شد هرچی باشه ما سه نفر از بچگی با هم بزرگ شده بودیم بخاطر دفاع ای که شوهرم جمیونگ از مینی میکرد تیر خورد
بیونگ سو با آرامی با شنیدن اسم پدرش گریه میکرد یعنی خالش باعث مرگ پدرش شده بود و حال دختر مینی خراب تر شد پدرش باعث مرگ شوهرخاله اش شده پدری که الگو اش بود این همه عاشق ای که به پدرش میداد اون روز های که قائمشک بازی میکردن دستش را گذاشته رو قلبش و نفس زدنه گفت ...
ات : چرا این همه مدت بهم نگفتی
سوهی: میدونی مادر بزرگت گفته بود که تو شبیه مینی میشی ولی من گفتم درسته که دختر مینی هستش ولی من بزرگش میکنم بهش یاد میدم که از مردا دور بمونه ولی
دخترک زود از رو زمین بلند شد و اشک هایش را پاک کرد سمته خاله اش رفت و رو مینی کنار پاش نشست دستش میان دستش گرفت
ات: مع..ذرت میخواهم.... قول میدم دیگه .. تمومش کنم
سوهی: آفرین دخترم آفرین
(.. واقعا دیگه نگاه کردن تو چشم های بیونگ سو برام سخت میشه )
- ۲۱.۶k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط