{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمد اما روی زخم من نمک پاشید و رفت

آمد اما روی زخم من نمک پاشید و رفت
سیل غم را در کویر سینه ام بارید و رفت

خواستم یک گوشه از دل را کنم مأوای او
تا نگاهی کرد سقف خانه را ترسید و رفت

غنچه ی سرخ امیدم تا که آمد جان گرفت
بی وفا رحمی نکرد از ریشه آنرا چید و رفت

کوه غم را روی دوش خسته ی من جا گذاشت
این شکستن را به چشم خود ولی می دید و رفت

مثل یک برگ خزان از شاخه افتادم به خاک
التماس و خواهشم را بی وفا نشنید و رفت

لحظه ی دل کندنم در اوج ترس ار بی کسی
من سراپا اشک اما او فقط خندید و رفت

هر چه برد از من حلالش، جان و قلب و هستیم
جز همان لرز نگاهی را که او دزدید و رفت
دیدگاه ها (۱)

چقدر ساده به هم ریختی روانِ مرا...بریده غصه ی دل کندنت امانِ...

با من بیا،خسته ام، داغونم حال من زیادم خوب نیست دلی که کرده ...

خدایاااااااااااا....دلم می خواهد...دفتر ِ مشقم را باز کنم......

همین پیش پایت دلم تنگ شد نبودی برایت دلم تنگ شدنبودی سکوت وس...

Between Sleep and Breath

خانوم مدیرعاملپارت ۱۲ | تاریکیپرونده‌ها روی میز پخش بودند و ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در خودم غرق شدم ، دست به جائی نرسیدهر چه فریاد زدم ، هیچ کس ...

در خودم غرق شدم،دست بجایی نرسیدهر چه فریاد زدم،هیچ کس آنرا ن...

در خودم غرق شدم،دست بجایی نرسیدهر چه فریاد زدم،هیچ کس آنرا ن...

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

‍ 🍁 من مسافر بودمکوله بارم خیس وچمدانِ من پر از باران بود ....

آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت واژه امید از چشمان من دز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط