ایدهایدراعماقذهنم
#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم
#چند_پارتی
امگاورس؟!.....
Part 5
شب کامل پایین اومده بود وقتی لی هو وارد قلمرو قبیلهی لی شد نگهبانها با دیدنش سریع راه باز کردن اون مستقیم رفت سمت کلبهی رئیس
رئیس قبیلهی لی....لی تهیون....روی صندلی سنگی نشسته بود آلفایی قدیمی، با خزههای خاکستری تیره و چشمایی که تجربهی جنگهای زیادی رو دیده بودن
لی هو تعظیمی کرد
"رئیس"
تهیون بدون مقدمه گفت: "بگو"
لی هو نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
"ارباب جوان یونگبوک امروز دوباره با دختر قبیلهی کیم روبهرو شد"
چشمهای تهیون تیز شد
"کیم مین؟"
"بله"
لی هو ادامه داد:
"رایحهش تغییر کرده و قویتر شده، گرمتر و...متفاوت
تهیون آروم گفت:" چقدر متفاوت؟"
لی هو کمی مکث کرد
"شبیه امگای معمولی نبود وجودش یه جور فشار تو هوا بود...حتی من هم حسش کردم"
تهیون دستشو روی دستهی صندلی فشار داد
"و یونگبوک؟"
لی هو نگاهشو پایین انداخت
"بدنش واکنش نشون داد"
تهیون آهسته از جاش بلند شد وچند قدم راه رفت
"پس پیشگویی پیشگو ها درست بود"
لی هو سرشو بالا آورد
"منظورتون چیه؟"
تهیون پشت بهش ایستاد
"امگای غالب با رگهی آلفا"
بعد برگشت سمت لی هو چشمهاش جدی بود...
"از امشب نگهبان های یونگبوک رو بیشتر میکنی نمیخوام تحت تأثیر امگای دشمن قرار بگیره"
لی هو با احترام گفت: "چشم رئیس"
تهیون اضافه کرد: "و یه تیم از آلفا های سایه بفرست دنبال دختر کیم سونگمین نه برای حمله فقط برای زیر نظر گرفتن"
لی هو لحظهای مردد شد
"اگه ارباب کیم سونگمین بفهمه چی؟"
تهیون با صدای سرد جواب داد: "به همین خاطر گفتم سایه"
لی هو تعظیم کرد و گفت:
"انجام میشه"
وقتی از کلبه بیرون رفت، زیر لب زمزمه کرد:
"این دیگه یه دعوای سادهی بین دو جوون نیست..."
روز بعد، یونگبوک آماده شد تا بره بیرون
همون لحظه که قدم از کلبه بیرون گذاشت نگهبانها جلوی در ایستاده بودن
دستهاشونو روی دستههای چوبی گذاشتن و با احترام، اما محکم گفتن:
"ارباب جوان شما اجازه ندارید برید بیرون"
یونگبوک ابرو بالا انداخت
_ چی؟چرا؟
یکی از نگهبانها، بدون اینکه چشمش رو از یونگبوک برداره، جواب داد:
"دستور پدرتونه نمیتونیم اجازه بدیم"
یونگبوک نفس عمیقی کشید. قلبش تند زد، ولی غرورش اجازه نداد عصبانیتشو بروز بده
_خیلی خب...پس مجبورم برم پیش پدرم
نگهبانها کمی تعجب کردن، ولی کنار رفتن تا راه برای یونگ بوک باز باشه
یونگبوک مسیر کوتاه تا کلبهی پدرش رو با قدمهایی محکم و بیصدا طی کرد
اما ذهنش مشغول چیزی بود که دیروز اتفاق افتاده بود...همون رایحهی مین که هنوز توی ریههاش مونده بود
وقتی وارد کلبهی پدرش شد، پدرش روی صندلی نشسته بود و نگاهشو داد به پسرش و همچنین تنها وارثش
"پسرم....چیشده صبح به این زودی اومدی اینجا؟"
یونگبوک سرشو پایین انداخت
_میخوام بدونم چرا یهویی اجازه ی بیرون رفتن رو ندارم
تهیون لبخند کمرنگی زد
"بیرون از قبیله چه چیز خاصی وجود داره؟"
یونگبوک نفس عمیقی کشید و با غرور اما کمی عصبی گفت:
_نمیخوام کسی بغیر از خودم کنترلمو دست بگیره پدر....نمیخوام غرورم زیر پا گذاشته بشه حتی اگه بخاطر اون امگا منو اینجا نگه دارین و فکر کنین خطرناک باشه
پدرش سرشو تکون داد
"میدونم ولی اینو بدون، پسرم....بعضی چیزها فقط وقتی خودتو مهار کنی، قدرت واقعیشونو نشون میدن"
یونگبوک ساکت موند و به حرفای پدرش فکر کرد، در حالی که ذهنش دوباره به اون صحنهی کنار آبشار برگشت....مین، خزههاش، و اون رایحهی وسوسهانگیز که هرچی جلوتر میرفت، بیشتر روی غرور و کنترلش تاثیر میذاشت....
ادامه دارد.....
لایکش به 30 تا برسه ادامه اش رو میزارم
#چند_پارتی
امگاورس؟!.....
Part 5
شب کامل پایین اومده بود وقتی لی هو وارد قلمرو قبیلهی لی شد نگهبانها با دیدنش سریع راه باز کردن اون مستقیم رفت سمت کلبهی رئیس
رئیس قبیلهی لی....لی تهیون....روی صندلی سنگی نشسته بود آلفایی قدیمی، با خزههای خاکستری تیره و چشمایی که تجربهی جنگهای زیادی رو دیده بودن
لی هو تعظیمی کرد
"رئیس"
تهیون بدون مقدمه گفت: "بگو"
لی هو نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
"ارباب جوان یونگبوک امروز دوباره با دختر قبیلهی کیم روبهرو شد"
چشمهای تهیون تیز شد
"کیم مین؟"
"بله"
لی هو ادامه داد:
"رایحهش تغییر کرده و قویتر شده، گرمتر و...متفاوت
تهیون آروم گفت:" چقدر متفاوت؟"
لی هو کمی مکث کرد
"شبیه امگای معمولی نبود وجودش یه جور فشار تو هوا بود...حتی من هم حسش کردم"
تهیون دستشو روی دستهی صندلی فشار داد
"و یونگبوک؟"
لی هو نگاهشو پایین انداخت
"بدنش واکنش نشون داد"
تهیون آهسته از جاش بلند شد وچند قدم راه رفت
"پس پیشگویی پیشگو ها درست بود"
لی هو سرشو بالا آورد
"منظورتون چیه؟"
تهیون پشت بهش ایستاد
"امگای غالب با رگهی آلفا"
بعد برگشت سمت لی هو چشمهاش جدی بود...
"از امشب نگهبان های یونگبوک رو بیشتر میکنی نمیخوام تحت تأثیر امگای دشمن قرار بگیره"
لی هو با احترام گفت: "چشم رئیس"
تهیون اضافه کرد: "و یه تیم از آلفا های سایه بفرست دنبال دختر کیم سونگمین نه برای حمله فقط برای زیر نظر گرفتن"
لی هو لحظهای مردد شد
"اگه ارباب کیم سونگمین بفهمه چی؟"
تهیون با صدای سرد جواب داد: "به همین خاطر گفتم سایه"
لی هو تعظیم کرد و گفت:
"انجام میشه"
وقتی از کلبه بیرون رفت، زیر لب زمزمه کرد:
"این دیگه یه دعوای سادهی بین دو جوون نیست..."
روز بعد، یونگبوک آماده شد تا بره بیرون
همون لحظه که قدم از کلبه بیرون گذاشت نگهبانها جلوی در ایستاده بودن
دستهاشونو روی دستههای چوبی گذاشتن و با احترام، اما محکم گفتن:
"ارباب جوان شما اجازه ندارید برید بیرون"
یونگبوک ابرو بالا انداخت
_ چی؟چرا؟
یکی از نگهبانها، بدون اینکه چشمش رو از یونگبوک برداره، جواب داد:
"دستور پدرتونه نمیتونیم اجازه بدیم"
یونگبوک نفس عمیقی کشید. قلبش تند زد، ولی غرورش اجازه نداد عصبانیتشو بروز بده
_خیلی خب...پس مجبورم برم پیش پدرم
نگهبانها کمی تعجب کردن، ولی کنار رفتن تا راه برای یونگ بوک باز باشه
یونگبوک مسیر کوتاه تا کلبهی پدرش رو با قدمهایی محکم و بیصدا طی کرد
اما ذهنش مشغول چیزی بود که دیروز اتفاق افتاده بود...همون رایحهی مین که هنوز توی ریههاش مونده بود
وقتی وارد کلبهی پدرش شد، پدرش روی صندلی نشسته بود و نگاهشو داد به پسرش و همچنین تنها وارثش
"پسرم....چیشده صبح به این زودی اومدی اینجا؟"
یونگبوک سرشو پایین انداخت
_میخوام بدونم چرا یهویی اجازه ی بیرون رفتن رو ندارم
تهیون لبخند کمرنگی زد
"بیرون از قبیله چه چیز خاصی وجود داره؟"
یونگبوک نفس عمیقی کشید و با غرور اما کمی عصبی گفت:
_نمیخوام کسی بغیر از خودم کنترلمو دست بگیره پدر....نمیخوام غرورم زیر پا گذاشته بشه حتی اگه بخاطر اون امگا منو اینجا نگه دارین و فکر کنین خطرناک باشه
پدرش سرشو تکون داد
"میدونم ولی اینو بدون، پسرم....بعضی چیزها فقط وقتی خودتو مهار کنی، قدرت واقعیشونو نشون میدن"
یونگبوک ساکت موند و به حرفای پدرش فکر کرد، در حالی که ذهنش دوباره به اون صحنهی کنار آبشار برگشت....مین، خزههاش، و اون رایحهی وسوسهانگیز که هرچی جلوتر میرفت، بیشتر روی غرور و کنترلش تاثیر میذاشت....
ادامه دارد.....
لایکش به 30 تا برسه ادامه اش رو میزارم
- ۱.۱k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط