ایدهایدراعماقذهنم

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم
#چند_پارتی
امگاورس؟!.....
Part 4
یونگ‌بوک هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که صدای فریاد مین جنگل رو لرزوند:
× هی مرتیکه! کجا میری؟برگرد اینجا...می‌خوام شکستت بدم
یونگ‌بوک ایستاد چشم‌هاشو برای لحظه ای بست و یه نفس عمیق کشید...بعد خیلی آروم برگشت سمت مین
نگاهش افتاد تو چشم‌های براق مین و پوزخند کجی زد
_ هنوز یاد نگرفتی کِی باید صداتو خفه کنی نه؟
مین مشت‌هاشو سفت کرد
×انقد موضوع رو نپیچون از چی می‌ترسی؟ بیا جلو!
یونگ‌بوک چند قدم بهش نزدیک شد هر قدمش محکم و شمرده بود به طوری که هر قدمش پر از اعتماد به نفس یه آلفای بالغ بود
وقتی روبه‌روی مین ایستاد، اختلاف قدشون کاملاً معلوم بود، ولی مین حتی ذره‌ای عقب نکشید
یونگ‌بوک خم شد تا هم قد مین بشه صورتش نزدیک صورت مین یود
_ من از امگاهای ضعیفی مثل تو نمی‌ترسم
مین با لبخندی لج‌ درار جواب داد:
×ولی از من چرا
یونگ‌بوک لحظه‌ای مکث کرد
دوباره همون رایحه....رز و وانیل
ولی این بار قوی‌تر که باعث شد گلوش خشک شه اما اجازه نداد معلوم بشه
صاف ایستاد و گفت:
_ اینهمه اعتماد به نفس رو از کجا پیدا کردی؟
مین یه دفعه حمله کرد و این بار یونگ‌بوک غافلگیر شد
مین تونست یقه‌ی لباسشو بگیره و با تمام قدرت هلش بده عقب یونگ‌بوک روی زمین سر خورد اما سریع بلند شد
_مث اینکه عصبی شدی خانوم کوچولو
مین نفس‌نفس می‌زد
× گفتم که دیگه اون توله‌ی قبلی نیستم
یونگ‌بوک پرید سمتش این بار مبارزه برابرتر بود
اما مین جاخالی داد و پنجه اشو محکم زد توی سر یونگ بوک
یونگ‌بوک تعادلشو از دست داد ولی قبل از اینکه بیوفته مچ مین رو گرفت و هر دو باهم روی خاک و گِل های جنگل افتادن
یونگ‌بوک بلند شد و بالا سر مین قرار گرفت دست‌هاش رو گذاشت دو طرف شونه‌های مین، صورتشون خیلی نزدیک هم بود نفس‌هاشون قاطی شد
رایحه‌ی مین مستقیم خورد تو وجود یونگ‌بوک قلب یونگ بوک وحشیانه می کوبید چشم‌هاش ناخودآگاه رفت روی لب‌های مین برای یه ثانیه دنیا براش ایستاد اما بعد به خودش اومد و با خشونت عقب کشید پشتشو به مین کرد
_ هنوز راه زیادی در پیش داری تا منو شکست بدی
مین نشست روی زمین، موهاش بهم ریخته بود و نفس هاش بریده
با صدای بلند گفت:
× فرار نکن آلفای بدرد نخور
یونگ‌بوک بدون اینکه برگرده جواب داد:
_ من فرار نمی‌کنم و حواسم هست که این دومین باریه داری بهم میگی بدرد نخور دفعه ی بعد این کلمه رو از زبونت بشنوم با همون زبون درازت از درخت آویزونت میکنم کوچولو
چند قدم دیگه برداشت...
_فقط الان نمی‌خوام نابودت کنم
و رفت
مین به جای خالی یونگ بوک خیره موند، نفسش هنوز تند می‌زد و یه حس عجیب تو سینه‌ش پیچ میخورد...
بین شاخه‌های درخت‌های بلند، یه سایه بی‌حرکت ایستاده بود.
چشم‌هاش تیز و نفس‌هاش کنترل‌شده(لی هو)
بتای ارشد قبیله‌ی لی
از اول درگیری اونجا بود
از لحظه‌ای که یونگ‌بوک پاشو به اونجا گذاشته بود
از وقتی رایحه‌ی عجیب مین هوا رو پر کرده بود
از اون ثانیه‌ای که یونگ‌بوک بیش از حد نزدیک صورت دختر قبیله‌ی کیم شد
لی هو ابروهاشو تو هم کشید و با خودش گفت:
"نه...این خوب نیست"
وقتی یونگ‌بوک برگشت و دور شد، چانگ‌بین سریع عقب رفت و مسیرشو عوض کرد تا بهش برسه
چند دقیقه بعد کنار رودخونه پیداش کرد
یونگ‌بوک دست‌هاشو تو آب فرو کرده بود و آب سرد از بین انگشت‌هاش رد می‌شد نفسش هنوز سنگین و فکرش درگیر بود
لی هو آروم گفت: "ارباب جوان"
یونگ‌بوک سرشو بلند نکرد
_چیشده؟
لی هو مکث کرد
_ من شمارو با دختر قبیله کیم دیدم
یونگ‌بوک فکشو سفت کرد
_ حرفتو مستقیم بزن
لی هو جلوتر رفت
"رایحه‌ش بالغ تر شده و شمارو هم دیدم چجوری واکنش نشون میدادین"
یونگ‌بوک ناگهان ایستاد و چرخید سمتش چشم‌هاش تیره شده بود
_مواظب حرف زدنت باش
لی هو بدون ترس جواب داد:
"من فقط حقیقتو می‌گم اون امگا معمولی نیست...و شما هم اینو فهمیدین"
چند ثانیه سکوت حکم فرما شد و صدای آب رودخونه توی گوش های هردوشون در جریان بود
بعد یونگ‌بوک با صدای پایین گفت:
_ اون فقط دشمن منه
لی هو آهی کشید
"چه دشمن باشه چه نباشه گرگ درونتون جذب اون امگا شده"
یونگ‌بوک نگاهشو ازش گرفت
_ دیگه نزدیکش نمی‌شم
لی هو ابرو بالا انداخت
_ مطمئنین؟
یونگ‌بوک با غرور آلفایی گفت:
_من اجازه نمی‌دم یه امگا ذهنمو بهم بریزه
لی هو بعد از تعظیمی از یونگ بوک دور شد
ولی وقتی لی هو رفت یونگ‌بوک دوباره بو کشید رز و وانیل هنوز تو حافظه‌ی ریه‌هاش مونده بود و این اولین باری بود که از خودش عصبانی می‌شد....
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴)

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتی امگاورس؟!..... Part 5شب کا...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتیامگاورس؟!....... Part 3مین ...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتی امگاورس؟!..... Part 2مین ه...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم#چند_پارتی امگاورس؟!...... Part 1(معرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط