{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیمین تا شب پیش کوک بود

جیمین تا شب پیش کوک بود

و از اخمای تهیونگ معلوم بود از این همه
نزدیکی اصلا خوشش نمیاد

---

## فصل چهارم — شبِ وقتی که کاناپه خیلی کوچیکه

شب بود. باران شروع به باریدن کرده بود.

جونکوک روی مبل نشسته بود و داشت سعی می‌کرد با کنترلِ تلویزیون، یک فیلم پیدا کند. تهیونگ هم در آشپزخانه بود، مشغولِ مرتب کردنِ ظرف‌های شام.

«تهیونگ! بیا فیلم ببینیم!» جونکوک صدا زد. «جیمین بهم گفت یه فیلمِ تخیلیِ جدید اومده، خیلی معروفه!»

تهیونگ برگشت. «خب؟»

«خب، بیا بشینیم ببینیم دیگه! فقط… کاناپه‌ی من خیلی کوچیکه.»

تهیونگ نگاهی به کاناپه‌ی تک‌نفره‌ی جونکوک انداخت. «خیلی خب. ولی من رو مبلِ خودم راحت‌ترم.»

«نه! این رسمشه! وقتی دو نفر می‌خوان فیلم ببینن، باید کنار هم باشن! وگرنه فایده نداره!» جونکوک با لجبازی گفت.

تهیونگ آهی کشید. «باشه. ولی فقط امشب.»

و رفت سمت کاناپه.

مشکل این بود که کاناپه واقعاً کوچیک بود.

تهیونگ نشست و حدوداً فقط یک سومِ کاناپه را اشغال کرد. جونکوک با هیجان کنارش خزید.

«چسبیدیم! عالیه!»

تهیونگ حس کرد که زانوی جونکوک به پایش ساییده می‌شود. و بعد، بازوی جونکوک به پهلویش.

فیلم شروع شد.

بازیگرهای عجیب و غریب، جلوه‌های ویژه رنگارنگ.

جونکوک غرقِ فیلم بود. گاهی می‌خندید، گاهی نفسش بند می‌آمد.

تهیونگ اما… حواسش به فیلم نبود.

نگاهش بیشتر روی جونکوک بود.

روی حرکاتِ سریعِ دستش وقتی هیجان‌زده می‌شد.

روی خنده‌های بی‌صدایش که باعث می‌شد شانه‌هایش بلرزد.

روی چشم‌هایش که برق می‌زد.

و دوباره، همان حسِ آشنا.

نزدیک بودن.

گرمای بدنِ جونکوک کنارش.

یک لحظه، جونکوک خواست چیزی بگوید، سرش را چرخاند و صورتش به صورت تهیونگ خیلی نزدیک شد.

نفس‌هایشان به هم خورد.

تهیونگ بلافاصله سرش را کمی عقب کشید. «حواست به فیلم باشه.»

جونکوک گیج به نظر رسید. «چی؟»

«گفتم حواست به فیلم باشه.» تهیونگ با صدایی کمی گرفته گفت.

جونکوک ابرو بالا انداخت. «تو خوبی؟ یه جوری شدی.»

تهیونگ سعی کرد لبخند بزند. «فقط… فیلمش یه کم هیجان‌انگیزه.»

ولی در دلش می‌دانست که هیجانِ فیلم، نبود.

وقتی جونکوک برای برداشتنِ پاپ‌کورن خم شد، دوباره بازویش به تهیونگ خورد. این بار، بازوی تهیونگ را گرفت.

«اوه، ببخشید!» جونکوک گفت.

ولی تهیونگ دستش را برنداشت.

ماند.

گرمای دستِ جونکوک روی بازویش.

سکوتِ بینشان، سنگین‌تر از قبل شده بود.

و باران بیرون، شدت گرفته بود.

---



---

## فصل پنجم — انفجارِ پاپ‌کورن و سکوتِ سنگین

باران بیرون هنوز می‌بارید. فیلم ترسناک شروع شده بود.

لحظه‌ی ترسناکِ فیلم رسید.

جونکوک چنان از جا پرید که همه‌ی پفیلاهای توی کاسه، مثل ابرهای سفیدِ ناگهانی، به هوا رفتند. و بعد…

«آآآآآآی!»

محکم به تهیونگ چسبید. صورتش را توی لباسِ تهیونگ فرو برد. تمام بدنش می‌لرزید.

تهیونگ که کاملاً غافلگیر شده بود، برای لحظه‌ای خشکش زد. گرمای ناگهانیِ بدنِ جونکوک، بوی شیر موزِ ضعیفی که ازش می‌آمد، و حسِ پارچه‌های خیسِ پاپ‌کورن روی سرش…

چند ثانیه گذشت. جونکوک کم‌کم لرزشِ بدنش کمتر شد.

«خیلی… ترسناک بود.» نفس‌نفس‌زنان گفت.

تهیونگ به آرامی دستش را دورِ شانه جونکوک گذاشت. «آروم باش. تموم شد.»

جونکوک سرش را بلند کرد.

و چشم‌هایشان دوباره در هم قفل شد.

این بار، سکوت فرق داشت.

پاپ‌کورن‌ها از روی موهای تهیونگ، از روی لباسش، و حتی روی صورت جونکوک ریخته بود.

جونکوک، ناخودآگاه، لبخندی زد. اولین لبخندِ واقعی‌اش بعد از آن ترسِ ناگهانی.

قهقهه‌ی بلندی سر داد. نه از روی تمسخر، بلکه از رویِ یک جورِ راحتیِ عمیق.

«وای خدا… بدتر از فیلم، قیافه‌ی توئه!»

دستش بالا رفت. با نوکِ انگشتانش، شروع کرد به کنار زدنِ پاپ‌کورن‌ها از روی موهایِ مشکیِ تهیونگ. هر دانه را با دقت برمی‌داشت.

تهیونگ اما، فقط نگاهش می‌کرد.

صدای خنده‌اش قطع شده بود. فقط به جونکوک خیره شده بود. به حرکتِ آرامِ انگشتانش. به آن لبخندِ شیطنت‌آمیز.

وقتی آخرین دانه‌ی پاپ‌کورن را برداشت، دستش روی گونه‌ی تهیونگ ماند.

نزدیک.

خیلی نزدیک.

نفس‌هایشان دوباره با هم تند شد.

بعد، جونکوک ناگهان دستش را عقب کشید. سریع تلویزیون را خاموش کرد.

«من… من میرم بخوابم.»

و بدونِ هیچ حرفِ دیگری، از روی کاناپه بلند شد و به سمت اتاقش دوید.

تهیونگ همان‌طور نشسته بود. سکوتِ بعد از آن لحظه، سنگین‌تر از صدای باران بود.
---

## دو هفته‌ی بعد: فضایِ نامعلوم

دو هفته گذشت.

هر روز، یک برداشتنِ لیوانِ شیر موز توسط جونکوک، یک قهوه‌ی تلخ توسط تهیونگ.

یک سلامِ کوتاه، یک خداحافظیِ بلند.

گاهی نگاه‌هایی که بیشتر از حدِ معمول طول می‌کشید.

لحظاتی که حرفی برای گفتن نبود، اما سکوتشان پُر از حرف بود.
دیدگاه ها (۱)

Rz prpr ³⁰بعد از چند لحظه از بغل هم بیرون اومدن و به خونه رف...

قشنگام امشب قرار بود پارت از رز پر پر بنویسم و درخواستی یکیت...

---## شبِ اولتلویزیون روشن بود. یه فیلم ملایم پخش می‌شد، چیز...

مدیر عامل من (پارت ۱۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط