{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۱*رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱

پارت ۲۱*رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱

از زبان ارسلان

خدایا خودت کمون کن آرام چیزیش نشه قلب لعنتیم هی ناراحتی میکنه ،زدم رو قلبم لعنتی اروم باش ،چته لعنتی

از بس راه روه بیمارستانو رفتم و برگشتم دیگه کف پاهام میسوخت ،گوشیم زنگ خورد نگاه به صفحه گوشیم کردم بابابزرگ
خدای من چی جواب بابا بزرگ رو بدم 😨 😠 😡 😡 😡 😡 😡 😡 😡 😡 😡 😡 😡 😡 😡 😡 😡

دکمه اتصالو زدم

بابا بزرگ :سلام پسر گلم خوبی عزیز دردونه

گفتم س ..س..سلام بابا بزرگ

بابا بزرگ :پسرم چیزی شده صدات گرفته است

گفتم نه بابا بزرگ یه کم درگیر کارام هستم

بابا بزرگ :پسرم دخترا و بقیه پسرا مگه پیشت نیستن

نمی تونم به بابا بزرگ دروغ بدم سخته برام سخته لعنتی

گفتم بابا بزرگ من باید برم فعلا دستم گیر شرمنده خداخافظ 😞

پوریا داشت میومد سمتم
پوریا :ارسلاننننننننننن آرام رو کجا بردن 😥 😦

گفتم داداش به خدا نمیدونم فقط دکترا ریختن بالا سرش داخل اتاقن الان پنج ساعت یه نفر هم جوابم رو نمیده

پوریا :خدایا خودت کمک کن اگر ارام چیزیش بشه واااااااای بابا بزرگ ارسلان اگر بابا بزرگ بفهمه این دفعه دیگه سکته میکنه

رفتم سمت در اتاقی که ارام داخلش بردن با مشت زدم به در لعنتی هااااااا یکیتون بیان جواب بدییییییین 👊 👊 👊 👊

یه پرستار اومد بیرون با عشوه شروع کرد مثل سگ واق واق کردن 😤 😤 😤
هوفففففففف خفه شوووووو 😠
همون جور که اعصبانی بودم صدام رو بردم بالا گفتم بگو آرام حالش خوبه وضعیتش چطوره ؟

پرستاره😷 :آ..ق..ای محترم بیمار شماا چیزه

یه داد زدم سرش که این عشوه هاشو برا یکی خرج کنه که براش تره هم خورد کنه
گفتم خانم یه سوال پرسیدم نیاز نمیبینم این قدر عشوه بیایییی😒 😏

پرستار😷 :بیمار شما هنوز دکتر کامل چکشون نکرده

رفتک وسط راه رو داد زدم صاحب این خراب شده کیههه‍ههههههههههههههههههه😡 😡 😡 😡 😠 😠 😠 😠 😠 😠 😠 😠 😠 😠 😠 😠 😠

یخ پیرمرد مسن و یه پسر جون اومدن سمتم

پوریا و آرمان و سیهل اومدن آرومم کنن زدمشون کنار با یه حرکت

پسر جونه :آقای محترم هر چی هست درخدمتتونم اروم باشد

گفتم ببین نمیخوام آروم باشم الان پنج ساعته و نیم که بیمار من داخل اتاق با سر و صدا اومد بیرون بعد میگم مریضم حالش چطوره جوری عشوه میریضه انگار تو پارتیه 😠 😠 😠 😠

پیرمرد :پسرم آروم باش اومد سمتم دستشو اورد سمت سرم و اروم آروم ماساژش داد اروم شدم یه کم دستشو برداشت

پیرمرده :پسرم الان بریم اتاق من یا هر جای دیگه که تو بگی اروم اروم حرف بزنیم

یه دکتر مرد دیگه هم اومد سه تا برگه دستش بود رو به من گفت سلام اسم بیمارتون و همراشون

گفتم بیمارم آرام بزرگ نیا ،همراهش هم خودمم ارسلان بزرگ نیا حرفم که تموم شد دیدم یکی خودشو انداخت بغلم اروم اومد کنار گفت پسر چطوری ؟ گفتم هوم
گفتم منم اریا دید یادم نمیاد هنوز گیجم گفت آریا ایزدی

داداش آریا خودتی 😵 😱

آریا :ارع خودمممم بی معرفت منو نمیشناسی
همو گرفتیم بغل گفت داداش آرام کیه

گفتم اریا دختر عموم محمدطاهاست
گفتن اسم عموم باعث شد بابای اریا بیاد سمتم آریا رو بزنه کنار
بابای اریا :پ...س...پسرم گفتی دختر کی.ی .یییی؟


عموم محمد طاها

به سرعت رفت طرف اتاقی که آرام رو برده بودن داخلش

آریا :پس اون دختری که بابام ازش حرف میزد آرام کلی ایرانو دنبال یادگار بردارش زیر پا گذاشته 😓

صدای جیغغغغغغ میومد برگشتم واااای خدای من بابا بزرگ ،عموم اینا وای همه اومده بودن

بابا آریا اومد بیرون تا از خنده هی لبشو گاز میگیره 😂

سلام بابا بزرگ کردو باز خندش گرفت دید دارم بد نگاهش میکنیم گفت :غول بیابونی کدومتونه 😂 😂 😂 😂 😂 :face_with_
دیدگاه ها (۱)

پارت* ۲۲رومان آغوشت آرامش جهانست 🔱 داشتم به نقشه ام فکر میک...

پارت ۲۳*رومان اغوشت آرامش جهانست 🔱 در اتاق به شدت باز شد و ...

پارت ۲۰*رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱 ارسلان :راه بیوفت 😠 😠 😠...

پارت ۱۹*روما آغوشت آرامش جهانست 🔱 ارسلان اومد طرفمون ،بدون ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

در ون ها باز شد که با عمه هام ودوتا دیگه از عمو هام مواجه شد...

این پایین رو ببین🤭🎀عروسک من😈🔞پارت بیست دو از ماشین پیاده شدم...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁵ویو: اتچند دقیقه بعد، آماده شدم....

#in_your_eyes part_85ویو کایلایک روز از مرخص شدنم گذشته بود....

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

وقتی پدربزرگت میمیره و میاین ایران تو حالت بده ....‌به قبر ک...

پارت ۱ «ساعت ²²:⁴⁰ دقیقه»آروم گوشت تکه شده ای رو‌ از توی دیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط