{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۷۴ (⁠♡)


تند یه برگه جدید برداشت. تند گفتم باز نکن... قشنگ جواب بده دیگه..نمیدونم يعني
چي؟ چیکار ميکني؟
به کاغذ تا خورده توي دستش زل زد و شونه اي بالا انداخت
و گفت: شاید..
به یه زبون ناآشنا یه چیزی گفت. چشمامو تنگ کردم و گفتم:چي؟
جدي گفت:وقتي خواستي بري پاريس..فرانسوي ياد بگير
معني جمله مو ميفهمي
با غیض گفتم متقلب..
نرم خندید و سرشو تکون داد و برگه جديدي رو باز کرد که
به سرفه افتاد.
دستشو جلوی دهنش گرفت و اشفته گفت:پنجره رو
ميبندي ؟ بوي..
سرفه زد و گفت: دود اذیتم میکنه.
سریع بلند شدم و گفتم:اره حتما.. پنجره رو بستم
کمی از نوشیدنیش خورد که بهتر شد و ابرو بالا انداخت وبرگه تو دستش رو خوند که به طرز عجیب و واضح شیطنت و خباثت تو چشماش نقش بست. لباشو به زور جمع کرد و نگاهي به برگه و بعد نگاه اروم و پر
لبخندي بهم انداخت.
گنگ گفتم:چیه؟
باز سعي کرد لبخندش رو جمع کنه و کاغذ رو چرخوند
سمتم و زمزمه کرد: منو ببوس..
خيلي تند به نوشته برگه زل زدم.
اصلا وا رفتم..
واقعا نوشته بود منو ببوس.
قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد و مضطرب نگاش کردم. سرفه اي زد و با لبخند به گونه اش اشاره زد و گفت: یالا.. اخم کردم و تند گفتم تو هدیه گرون رو نخر منم اینکارو
نمیکنم..
لجباز گفت: من هدیه گرون رو میخرم و تو هم اینکارو
دندونامو مضطرب به هم قفل کردم.
به میز زل زد و گفت: یالا...
واي خدا!..
دستاي یخ کردمو مشت کردم
مجبور بودم
ارومو خودمو کشیدم سمتش.
چشمامو بستم و خیلی اروم و لرزون خودمو جلو کشیدم. چشمامو با استرس باز کردم و لبامو خيلي نرم و اروم روي
گونه اش گذاشته. چشماشو بست. اروم لبامو جدا کردم. قلبم داشت از جا در میومد. آنالی خدا بگم چیکارت کنه. این چه بازیه اخه؟
اه. چشماش هنوز بسته بود.. خواستم خودمو عقب بکشم که چشماشو باز کرد و سرشو کج کرد و زل زد تو چشمام. خيلي عميق و خيره..
اونقدر نزديك بوديم : که نفس هامون تو صورت هم میخورد. هول و سریع خودمو عقب کشیدم و سرجام نشستم. همونجور خیره و سنگین نگام کرد.
به زور اب دهنم رو قورت دادم.
کي گرماي نفس ها و تنش برام عادي ميشه؟ سنگيني نگاهش داشت کمرمو میشکوند ولي تند یه کاغذ جدید برداشتم تا اثر قبلي رو بشوره رو ببره..
دیدگاه ها (۵)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۵ (⁠♡)بازش کردم. لبخند باريک...

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۱۷۶ (⁠♡)عین دیوونه ها دور تا دور ...

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۲(⁠♡)ابرو بالا انداختم و سر تک...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۱(⁠♡)شب قشنگی بود و رفتیم خون...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 94・⁠]⁠ᕗفکش منقبض شد و یه دفع...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط