{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۷۱(⁠♡)



شب قشنگی بود و رفتیم خونه جلو اپن آشپزخانه وایستاد و به حلقه هامون نگاه کرد
جیمین : بیرون می‌رفتی حلقه رو میندازی
با حرص گفتم فقط من؟
با غیض زل زد بهم و گفت حرف میزنم میگی چشم... با حرص و غلیظ گفتم چشششششم
سعي کرد لبخند نزنه.
خواستم برم اتاقم که بین راه برگشتم و گفتم یادم میدی؟ گنگ و گیج گفت: حلقه دست کردنو؟
با غیض زل زدم بهش و گفتم:خير..طراحي رو.
اخم کرد و گفت: مگه من قراره یادت بدم؟
-پس چي؟
جیمین: -برو یه استاد پیدا کن چندتا آموزشگاه میشناسم..
تو استادم نميشي؟
اخم کرد و گفت: هیچ وقت قبل از دیدن کارهاي يه استاد
شاگردش نشو..
خوب نشونم بده..
اخم باريکي کرد و با حرص گفت نه..روشن بود یا غلیظ تر
بگم؟
اخم غليظي کردم و رفتم تو اتاقم.
لباس عوض کردم.
تقریبا دیر وقت بود اما خوابم نمیومد.
از اتاقم اومدم بیرون
رو مبل نشسته بود و نوشیدنی میخورد. از بعد مهموني و برگشتمون یه جوري شده بود..
انگار گرفته و تو فکر بود.
خیره بود به تلویزیون و یه برنامه مستند اما انگار فکرش
جاي ديگه بود..
رو زمین جلوی میز نشستم و کیف کوچیکی که آنالی داده رو بود روی میز گذاشتم و زیپشو باز کردم تا ببینم چیه.. سرفه اي زد و گفت: این چیه؟ شونه بالا انداختم و گفتم نمیدونم. آنالی گفت بازیه و با
هم انجام بدین..ولي ميخوام ببینم اصلا چیه.
هم انجام بدین..ولي ميخوام ببینم اصلا چیه و یه برگه از داخلش برداشتم و خواستم بازش کنم که خودشو کشید جلو و برگه رو از دستم کشید و گفت: اگه بازیه که اینجوری نباید نگاه کني..
و انداختش داخل کیف و نشست روبروم اونور میز و کیف رو تکون داد و برگه ها رو قاطی کرد.
گنگ نگاش کردم و گفتم: ميخواي بازي کني؟
جدي سر تكون داد و گفت:اره..
و کیف رو بینمون وسط میز گذاشت و سرفه کوتاهی زد و گفت:اینجوریه که نوبتي یه برگه رو برمیداریم..این برگه یا سواله و یا جرئت که طرف مقابلت باید جواب بده و یا
انجام بده..
اروم سر تکون دادم.
جیمین: -صادقانه.. باشه؟
الا : -صادقانه..
سر تکون داد و گفت: خوبه..شروع کن..
یه برگه برداشتم و بازش کردم
ابروهامو بالا انداختم و گنگ :خوندم:غذاي مورد علاقه ات؟
خندید و گفت:اسپاکتی با سس
تند.
دیدگاه ها (۳)

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۲(⁠♡)ابرو بالا انداختم و سر تک...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۴ (⁠♡)تند یه برگه جدید برداش...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۰ (⁠♡)سعی کردم لبخند نزنم. ج...

3 تفنگدار ) پارت ۱۷۱ تهیونگ سرد نگاهش کرد سپس تند گفت تهیو...

مهمونی پارت ۲۸

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط