) ظهور ازدواج (✿)
) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۷۲(♡)
ابرو بالا انداختم و سر تکون دادم و کاغذو انداختم کنار.
خودش یه کاغذ برداشت و بازش کرد.
با لبخند خوند دوست داري کدوم کشور رو ببيني؟
عميق فك كردم و گفتم پاریس
ابروبالا انداخت و گفت: پاریس؟
با ذوق اروم گفتم اره. من تا حالا پاریس رو ندیدم ولي خوب همه میدونن و میگن که پاریس خيلي زيباست..خيلي
دوست دارم ببینمش
با لبخند باریکي گفت: من ٥ سال اونجا درس
خوندم... خواهرمم اونجا زندگی میکنه..
با لبخند باريني
وب درس
خوندم..خواهرمم اونجا زندگی میکنه..
با اشتیاق :گفتم چقدر عالی همیشه یه دليلي براي رفتن به
اونجا داري اروم سر تکون داد.
جیمین: - اسمت که فرانسویه
نرم خندیدم و سر تکون دادم.
جیمین: -امیدوارم یه روز بري.
در حالیکه یه برگه جدید بر میداشتم گفتم شاید رفتم و.. شاید بعد تموم شدن همه چیز اونجا دیدمت... به وضوح رنگش پرید و خشك به میز زل زد و اروم
گفت: فک نکنم. چشمامو باريك كردم
حرف بدي زدم؟
چرا فک نمیکرد اونجا ببینتم؟ چون.. احتمالاً بچه من تو بغلش بود و نمیخواست بهش بگه من مادرشم؟ هه. شاید اینم میدونه عرضه ندارم برم
برگه جدید رو باز کردم
واه..
جیمین: چیه؟
اخمي کردم و گفتم ولش کن
و تا زدمش که گفت: عه.. نمیشه ولش کرد
اخه مسخره است.
جیمین: - تقلب نكن.. بخون...
نرم خندیدم و باز بازش کردم و خوندم برام یه چیز گرون
بخر..
و برگه رو چرخوندم سمتش تا ببینه دروغ نمیگم.
لبخند عميقي زد و گفت:خیله خوب..
شونه بالا انداختم و گفتم واقعا لازم نیست انجامش
بدي..گفتم مسخره است...
و انداختمش کنار.
با لبخند یکی برداشت و گفت:ولي من بازي رو بهم نمیزنم..وقتي قبول کردی بازی کنیم پس باید به همه شون
عمل كني..
و کاغذ رو باز کرد و خوند بدترین عادتت چیه؟
چهره متفرکي به خودم گرفتم و به سقف نگاه کردم و
زمزمه کردم عادت بد..
تند گفتم فك كنم خيلي ادم كم صبر و بي
دادن بیش از حد کارا عصبیم میکنه..
جدي گفت: تفاهم خوبیه..
عه..پس اونم اینطوره..
یه برگه جدید باز کردم.
چه جالبه..
طاقتيم..طول
با لبخند خوندم اگه قرار باشه تا یه هفته دیگه دنیا تموم
بشه چیکار میکنی؟
سکوت کرد و بعد از کلی فکر جدي و اروم گفت:نمیدونم..
و
(♡)پارت ۱۷۲(♡)
ابرو بالا انداختم و سر تکون دادم و کاغذو انداختم کنار.
خودش یه کاغذ برداشت و بازش کرد.
با لبخند خوند دوست داري کدوم کشور رو ببيني؟
عميق فك كردم و گفتم پاریس
ابروبالا انداخت و گفت: پاریس؟
با ذوق اروم گفتم اره. من تا حالا پاریس رو ندیدم ولي خوب همه میدونن و میگن که پاریس خيلي زيباست..خيلي
دوست دارم ببینمش
با لبخند باریکي گفت: من ٥ سال اونجا درس
خوندم... خواهرمم اونجا زندگی میکنه..
با لبخند باريني
وب درس
خوندم..خواهرمم اونجا زندگی میکنه..
با اشتیاق :گفتم چقدر عالی همیشه یه دليلي براي رفتن به
اونجا داري اروم سر تکون داد.
جیمین: - اسمت که فرانسویه
نرم خندیدم و سر تکون دادم.
جیمین: -امیدوارم یه روز بري.
در حالیکه یه برگه جدید بر میداشتم گفتم شاید رفتم و.. شاید بعد تموم شدن همه چیز اونجا دیدمت... به وضوح رنگش پرید و خشك به میز زل زد و اروم
گفت: فک نکنم. چشمامو باريك كردم
حرف بدي زدم؟
چرا فک نمیکرد اونجا ببینتم؟ چون.. احتمالاً بچه من تو بغلش بود و نمیخواست بهش بگه من مادرشم؟ هه. شاید اینم میدونه عرضه ندارم برم
برگه جدید رو باز کردم
واه..
جیمین: چیه؟
اخمي کردم و گفتم ولش کن
و تا زدمش که گفت: عه.. نمیشه ولش کرد
اخه مسخره است.
جیمین: - تقلب نكن.. بخون...
نرم خندیدم و باز بازش کردم و خوندم برام یه چیز گرون
بخر..
و برگه رو چرخوندم سمتش تا ببینه دروغ نمیگم.
لبخند عميقي زد و گفت:خیله خوب..
شونه بالا انداختم و گفتم واقعا لازم نیست انجامش
بدي..گفتم مسخره است...
و انداختمش کنار.
با لبخند یکی برداشت و گفت:ولي من بازي رو بهم نمیزنم..وقتي قبول کردی بازی کنیم پس باید به همه شون
عمل كني..
و کاغذ رو باز کرد و خوند بدترین عادتت چیه؟
چهره متفرکي به خودم گرفتم و به سقف نگاه کردم و
زمزمه کردم عادت بد..
تند گفتم فك كنم خيلي ادم كم صبر و بي
دادن بیش از حد کارا عصبیم میکنه..
جدي گفت: تفاهم خوبیه..
عه..پس اونم اینطوره..
یه برگه جدید باز کردم.
چه جالبه..
طاقتيم..طول
با لبخند خوندم اگه قرار باشه تا یه هفته دیگه دنیا تموم
بشه چیکار میکنی؟
سکوت کرد و بعد از کلی فکر جدي و اروم گفت:نمیدونم..
و
- ۱۹.۲k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط