{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسرک دست پدرش را محکم گرفته بود و باغرور راه می رفت! بابا

پسرک دست پدرش را محکم گرفته بود و باغرور راه می رفت! بابایش را به همه دوستانش نشان می داد و خودش را با او معرفی می کرد ! بادی به گلوی کوچکش انداخته و احساس خوبی داشت!

خیلی وقتها با خود فکر می کنم وقتی تو بیایی همه تو را می بینند و من افتخار می کنم که پدری مهربان چون تو دارم . ان وقت دوست دارم ببینم انها که منکر وجودت بودند چه می کنند؟!...

چهار شنبه ای دیگر در حال عبور است و من چشم به راه تو !...
دیدگاه ها (۱)

ایها المنتظرون به خودم و شما میگویم : جاده ی انتظار "مترسک ...

اخرین امام شیعیان در پانزدهم ماه شعبان 255 ق، علی رغم مراقبت...

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①③ چه بود زندگی؟ اگر تو نمی‌رسید...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت چهاردهم: ملاقاتِ غ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۲: این بحث تمومی ندارهدرهای بزرگ سالن سلط...

#theheartofsea #Twentyfirstpart#Minsung برای بوسه بعدی از هم...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ تهیونگ...کارو ب...

★ازدواج من و بابات؟...p³اولین کلاس رو گذروندیم...وقتی به تهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط