{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A wooden hut¿?pt2{last}

A wooden hut¿?pt2{last}


{آنچه گذشت...
دسته گرگ هایی که به دنبالش بودند با هر قدم بهش نزدیک و نزدیک تر میشدند...دوید و دوید تا بلاخره به کلبه رسید...وارد تراس شد ولی ناگهان از پشتش دست هایی جلوی دهانش را گرفتند و سیاهی مطلق...}

دخترک چشمهایش را گشود...بر روی تختی بود...یا به لحاظ دیگر،بر روی همان تخت دو نفره در طبقه دوم کلبه بود!
بلند شد و به سمت پله ها رفت...یکی یکی از روی همان پله هایی که صدای گوش خراشی داشتند پایین رفت و به طبقه اول رسید...بر اثر ترس لرزی بر روی بدنش نشست...فردی بر روی مبل پشت به جولیا نشسته بود!از موهای کوتاهش و هیکلش میتوانست گفت که یک مرد بود...و چه بدتر!یک مرد وسط جنگل تو یک کلبه دنج؟بیشتر باعث استرس و ترس جولیا میشد...
"_نترس...باهات کاری ندارم..."
لیوان شرابی که در دستش بود را بر روی میز روبه‌روی مبل گذاشت...
"_...البته فعلا!"
"+تو کی‌ای؟دقیقا چرا منو بیهوش کردی و بعدش گذاشتی همینجکری تو کلبت بهوش بیام؟"
"_دوست داری بدونی؟"
مرد هنوز پشتش به جولیا بود...تا اینکه بلاخری به طرفش چرخید و...جولیا از زیبایی مرد مقابلش به وجد آمده بود!موهای مشکی،چشمهای مشکی روبه بنفش،بینی عروسکی،زاویه فک معرکه و سیب گلوی برجسته!میشد گفت زیبا ترین فردی بود که تو زندگی ملاقات کرده بود!
"_تموم شد؟"
"+چی؟"
"_ویزیت من!"
جولیا تازه فهمید که چندین دقیقه به مرد روبه‌روش خیره بوده و این به طرز فاجعه‌باری خجالت انگیز بود!
"_بیخیالش شو...تو هم مثل بقیه..!"
"+تو دقیقا کی هستی؟"
"_من؟"
مرد از مبل بلند شد و به سمت جولیا رفت و دقیقا جلوی جولیا متوقف شد...
"_خوشبختم...من لی هیسونگم...کسی که میتونه بکشتت ولی از بخت بدش عاشقت شده..!"

~asa


برای دوستان عزیزی که متوجه نشدن...هیسونگ جانمون ومپایر بود:)...
دیدگاه ها (۱)

A wooden hut¿?با تمام توانش میدوید...از میان شاخه های بزرگ و...

²قصر نفرین شده!؟ولی یکچیزی باعث سردرگمی اش می‌شد! او حس خوبی...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁹¹ات ✨ خب...حسی که ازت میگیرمو و ...

{۵ دقیقه بعد}ات نفس عمیقی کشید.چراغ‌قوه‌ی گوشیش فقط چند متر ...

پارت ۳۱ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

سه قلب یک عشق. 18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط