²قصر نفرین شده!؟
²قصر نفرین شده!؟
ولی یکچیزی باعث سردرگمی اش میشد!
او حس خوبی از این جنگل نمیگرفت،اما چرا؟
جایی که قبلا مکان امن او بود الان بهش حس نا امنی میداد!
به خاطر داشت ، زمانی که از تمرین زیاد خون بالا میآورد، به این جنگل پناه میآورد.
آرزو میکرد کاش میتوانست به آن دوران برگردد. دوانی که میتوانست هر روز "آن شخص" رو ببیند.
با احساس ضعف ، از تفکراتش بیرون آمد.
نفس عمیقی کشید ، که با تیر کشیدن دنده هایش همراه بود . چشمانش را بست و خودش را رها کرد.
اما قبل از اینکه بر زمین سرد بیوفتد کسی او را گرفت.
از شدت ضعف نمیتوانست چشمانش را باز کند!
پیش خود فکر کرد ، حتما ری متوجه نبود اون شده، و افرادی را فرستاده تا او را به آن زندان برگردانند.
از فکر زیاد خسته شده بود ، میتوانست کم شدن هوشیاریش رو حس کند. سر انجام هوشیاریش رو از دست داد!
شاید در خواب ابدی فرو رفته؟ شاید هم فقط برای مدت کوتاهی بیهوش شده.
کسی جز آن شخص نمیداند ...
آرام پلک هایش را روی هم فشار داد ، و سپس چشمانش را باز کرد. در کمال تعجب نه روی زمین سرد بود و نه در قصر نفرین شده!
نشست. الان که از آن قصر لعنتی بیرون آمده بود ، میتوانست برگشت جادویش را حس کند!
صدایی از پشت سرش توجه اش را جلب کرد. ایستاد ، شمشیرش را احضار کرد و به پشتش نگاهی انداخت.
چهره شخصی که آنجا وایساده بود، به خاطر نبود نور ، معلوم نبود. اما هاله اش آشنا بود.
آن شخص چند قدم جلو آمد و با صدایی گرفته زمزمه کرد :'یویی!'
در یک لحظه ، خون در رگ های دختر یخ بست . شمشیرش از دستش افتاد.
نمیتوانست چیزی که میدید را باور کند!
نا خودآگاه زمزمه ای از میان لب هایش خارج شد:'الکس!؟
پایان...؟
بای بای خوشگلاااا~
~amy
ولی یکچیزی باعث سردرگمی اش میشد!
او حس خوبی از این جنگل نمیگرفت،اما چرا؟
جایی که قبلا مکان امن او بود الان بهش حس نا امنی میداد!
به خاطر داشت ، زمانی که از تمرین زیاد خون بالا میآورد، به این جنگل پناه میآورد.
آرزو میکرد کاش میتوانست به آن دوران برگردد. دوانی که میتوانست هر روز "آن شخص" رو ببیند.
با احساس ضعف ، از تفکراتش بیرون آمد.
نفس عمیقی کشید ، که با تیر کشیدن دنده هایش همراه بود . چشمانش را بست و خودش را رها کرد.
اما قبل از اینکه بر زمین سرد بیوفتد کسی او را گرفت.
از شدت ضعف نمیتوانست چشمانش را باز کند!
پیش خود فکر کرد ، حتما ری متوجه نبود اون شده، و افرادی را فرستاده تا او را به آن زندان برگردانند.
از فکر زیاد خسته شده بود ، میتوانست کم شدن هوشیاریش رو حس کند. سر انجام هوشیاریش رو از دست داد!
شاید در خواب ابدی فرو رفته؟ شاید هم فقط برای مدت کوتاهی بیهوش شده.
کسی جز آن شخص نمیداند ...
آرام پلک هایش را روی هم فشار داد ، و سپس چشمانش را باز کرد. در کمال تعجب نه روی زمین سرد بود و نه در قصر نفرین شده!
نشست. الان که از آن قصر لعنتی بیرون آمده بود ، میتوانست برگشت جادویش را حس کند!
صدایی از پشت سرش توجه اش را جلب کرد. ایستاد ، شمشیرش را احضار کرد و به پشتش نگاهی انداخت.
چهره شخصی که آنجا وایساده بود، به خاطر نبود نور ، معلوم نبود. اما هاله اش آشنا بود.
آن شخص چند قدم جلو آمد و با صدایی گرفته زمزمه کرد :'یویی!'
در یک لحظه ، خون در رگ های دختر یخ بست . شمشیرش از دستش افتاد.
نمیتوانست چیزی که میدید را باور کند!
نا خودآگاه زمزمه ای از میان لب هایش خارج شد:'الکس!؟
پایان...؟
بای بای خوشگلاااا~
~amy
- ۱.۰k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط