{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من بودم که سرانجام، او را کنار خود نشاندم، من بودم که دست

من بودم که سرانجام، او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش را به دست گرفتم، و آخرِ سر من بودم که با وجودِ خودداری او، او را بوسیدم. اما با این همه، اگرچه چشم‌هایش گذاشتند که ببوسمشان، لبانش گریختند...نه تنها به بوسیدنِ من، رغبت و حرارتی از خود نشان ندادند، بلکه از پاسخ دادن به لبان من نیز خودداری کردند...چرا؟ چرا؟ چرا؟ برای چه، او به قدرِ من، شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟

و افسوس که این سؤال، فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد؛ و آن چنین است:
"برای این که او معشوق است، نه عاشق!!"

احمد شاملو
دیدگاه ها (۳)

من بودم که سرانجام، او را کنار خود نشاندم،من بودم که دستش را...

من بودم که سرانجام او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش را...

من بودم که سرانجام او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش را...

نفس کم اورده بودم حس میکردم بین چیزی محصور شدم ...به زور چشم...

زنده یاد احمد شامـــلو احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شم...

بخونید قشنگه کرامات و معجزات امام حسن عسکری

معراج عاشقان این هفته احترام ژنرال آمریکایی شهید بابایی در ب...

آیت الله بهجت در کودکی تحت تربیت پدرخویش قرار گرفت. پدر وی، ...

#فنجانی_چای_باخداقسمت هفتاد وهشت"یاعلی" را که از دهانم شنید،...

۱۸ سؤال مهم تاریخ انقلاب که پاسخش را نمیدهند...۱- چه کسی پس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط