« مافیای عاشق »
« مافیای عاشق »
« پارت پنجم »
تهیونگ : بانی منم وقتم کمه ولی برای تو وقت زیاد دارم ( پوزخند )
کوک : خفه شو و این پوزخند احمقانه رو بزار کنار ( عصبی)
تهیونگ : بانی آخه چرا به هیونگت فوش میدی ( مظلوم )
کوک : چون حقت هست ، ولم کن تا خودم یکاری نکردم که ولم کنی ( عصبی )
تهیونگ: مثلاً میخوای چیکار کنی کوچولو ( نیشخند )
کوک با لگد زد به دیگ تهیونگ و تهیونگ هم از درد افتاد روی تخت و کوک فرار کرد .
ته یونگ : کوک ولی به حالت اگه گیرت بیارم ( عصبی زیادددددد )
کوک : فعلا که کاری نمیتونی انجام بدی ( زبون درازی کرد)
کوک از اتاق بیرون رفت و سریع سوییچ ماشین و گوشیش رو برداشت .
از عمارت بیرون رفت و سوار ماشینش شد و به طرف عمارت خودش حرکت کرد .
وقتی رسید سریع رفت داخل اتاقش و در رو قفل کرد .
نشست روی تخت و اتفاقاتی که افتاده بود فکر کرد .
« ذهن کوک » : واقعا ته یونگ عاشق من شده ؟ آخه من چجوری عاشقش بشم وقتی همجنس خودم هست .
الان من زدم به دیگش اگه دیدمش که میکشم .
« راوی »
داخل ذهن کوک حرف ها و سوال های بی جواب بودن .
اون الان نمیدونست باید چیکار کنه.
تصمیم گرفت چند وقتی از تهیونگ دوری کنه .
چون اگه تهیونگ ببینش معلوم نیست چه بلای سرش میاد .
اما بی خبر از فرداشبی هست که باید به مهمانی مافیایی بره .
جونگکوک مجبور بود که به اون مهمانی بره چون اون مهمانی برای مافیا هایی هست که با هم همدست هستن .
« پرش زمانی به همین روز اما شب »
کوک روی میز کارش نشسته بود و داشت به برگ های روی میزش که مربوط به باند بود نگاه میکرد .
گوشیش زنگ خورد .
به صفحه گوشی نگاه کرد .
با دیدن اسم داخل شوک رفت .
« کیم تهیونگ » دکمه سبز رنگ رو کشید .
گوشی رو کنار گوشش گذاشت و صدای بم کیم داخل گوش جئون پیچید .
« مکالمه »
کیم : الو سلام بانی ، فکرات رو کردی ؟ ( پشت تلفن نیشخند زد )
جئون : کیم هزار بار گفتم بهم نگو بانی کی میخوای یاد بگیری که بهم نگی ؟ ( عصبی )
کیم : زمانی که مال من شدی ( نیشخند )
جئون : خفه شو ، کارت رو بگو ( عصبی )
کیم : میخواستم بگم اگه فکرات رو کردی ، برات لوکیشن یه جایی رو میفرستم بیا
« بوق بوق بوق »
« پایان مکالمه »
.............
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم حمایت کنید » 🍀🌸💫
« عسلا ایده ای برای ادامه پارت ها ندارم اگه میتونید داخل کامنت ها بهم بگین ادامش رو چجوری بگم » 🙂↕️🤗💜💫
« پارت پنجم »
تهیونگ : بانی منم وقتم کمه ولی برای تو وقت زیاد دارم ( پوزخند )
کوک : خفه شو و این پوزخند احمقانه رو بزار کنار ( عصبی)
تهیونگ : بانی آخه چرا به هیونگت فوش میدی ( مظلوم )
کوک : چون حقت هست ، ولم کن تا خودم یکاری نکردم که ولم کنی ( عصبی )
تهیونگ: مثلاً میخوای چیکار کنی کوچولو ( نیشخند )
کوک با لگد زد به دیگ تهیونگ و تهیونگ هم از درد افتاد روی تخت و کوک فرار کرد .
ته یونگ : کوک ولی به حالت اگه گیرت بیارم ( عصبی زیادددددد )
کوک : فعلا که کاری نمیتونی انجام بدی ( زبون درازی کرد)
کوک از اتاق بیرون رفت و سریع سوییچ ماشین و گوشیش رو برداشت .
از عمارت بیرون رفت و سوار ماشینش شد و به طرف عمارت خودش حرکت کرد .
وقتی رسید سریع رفت داخل اتاقش و در رو قفل کرد .
نشست روی تخت و اتفاقاتی که افتاده بود فکر کرد .
« ذهن کوک » : واقعا ته یونگ عاشق من شده ؟ آخه من چجوری عاشقش بشم وقتی همجنس خودم هست .
الان من زدم به دیگش اگه دیدمش که میکشم .
« راوی »
داخل ذهن کوک حرف ها و سوال های بی جواب بودن .
اون الان نمیدونست باید چیکار کنه.
تصمیم گرفت چند وقتی از تهیونگ دوری کنه .
چون اگه تهیونگ ببینش معلوم نیست چه بلای سرش میاد .
اما بی خبر از فرداشبی هست که باید به مهمانی مافیایی بره .
جونگکوک مجبور بود که به اون مهمانی بره چون اون مهمانی برای مافیا هایی هست که با هم همدست هستن .
« پرش زمانی به همین روز اما شب »
کوک روی میز کارش نشسته بود و داشت به برگ های روی میزش که مربوط به باند بود نگاه میکرد .
گوشیش زنگ خورد .
به صفحه گوشی نگاه کرد .
با دیدن اسم داخل شوک رفت .
« کیم تهیونگ » دکمه سبز رنگ رو کشید .
گوشی رو کنار گوشش گذاشت و صدای بم کیم داخل گوش جئون پیچید .
« مکالمه »
کیم : الو سلام بانی ، فکرات رو کردی ؟ ( پشت تلفن نیشخند زد )
جئون : کیم هزار بار گفتم بهم نگو بانی کی میخوای یاد بگیری که بهم نگی ؟ ( عصبی )
کیم : زمانی که مال من شدی ( نیشخند )
جئون : خفه شو ، کارت رو بگو ( عصبی )
کیم : میخواستم بگم اگه فکرات رو کردی ، برات لوکیشن یه جایی رو میفرستم بیا
« بوق بوق بوق »
« پایان مکالمه »
.............
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم حمایت کنید » 🍀🌸💫
« عسلا ایده ای برای ادامه پارت ها ندارم اگه میتونید داخل کامنت ها بهم بگین ادامش رو چجوری بگم » 🙂↕️🤗💜💫
- ۳۲۲
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط