یک ماه بعد...
یک ماه بعد...
عمارت از همیشه باشکوهتر شده بود.
همهجا با گلهای سفید و شمعهای زیبا تزئین شده بود.
خدمتکارها با عجله آخرین آمادهسازیها را انجام میدادند.
مهمانها یکییکی وارد باغ بزرگ عمارت میشدند.
همان افرادی که سالها کوک را با احترام «رئیس» صدا میزدند، حالا با لبخند منتظر مراسم بودند.
...
داخل اتاق...
ات مقابل آینه ایستاده بود.
لباس عروس سفید و بلندش، انگار فقط برای او دوخته شده بود.
موهایش با ظرافت شینیون شده بود و آرایش ملایمش، زیبایی چهرهاش را چند برابر کرده بود.
خودش را در آینه نگاه کرد.
لبخند زد.
در همان لحظه...
تق تق...
صدای در آمد.
کوک: اههه... بیا بیرون دیگه! میخوام ببینمت، دیگه تحمل ندارم!
ات خندید.
ات: مگه تو نباید پایین باشی؟؟
کوک: بابا بیا بیرون، میخوام زنمو ببینم.
ات نفس عمیقی کشید.
دستگیره را پایین داد.
در آرام باز شد.
...
کوک همان لحظه سرش را بالا آورد.
چند ثانیه...
فقط نگاه کرد.
انگار زمان ایستاده بود.
ات با لبخند گفت:
ات: خب؟
کوک هنوز محو نگاهش بود.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: وای...
مثل فرشته شدی.
ات با شیطنت لبخند زد.
ات: اونو که همیشه بودممم.
کوک خندهاش گرفت.
کوک: اهه...
چقدر تو خودشیفتهای.
ات آرام مشتش را به بازوی کوک کوبید.
ات: هی!
کوک دستش را روی بازویش گذاشت و با خنده گفت:
کوک: باشه باشه...
بریم.
...
کوک دستش را به سمت ات دراز کرد.
ات هم دستش را در دست او گذاشت.
هر دو آرام از پلهها پایین آمدند.
همین که وارد باغ شدند...
همه از جایشان بلند شدند.
نگاه همه روی عروس و داماد بود.
یکی از خدمتکارها با احترام گفت:
خدمتکار: ارباب...
همه منتظر شما هستن.
کوک فقط سرش را تکان داد.
بعد نگاهش را به ات دوخت.
کوک: آمادهای؟
ات دستش را کمی محکمتر گرفت.
ات: وقتی کنار تو باشم...
آره.
کوک لبخند زد.
هر دو آرام تا مقابل جایگاه رفتند.
مهمانها با لبخند نگاهشان میکردند.
زمزمهای میان جمع پیچید.
«رئیس بالاخره لبخند میزنه...»
«هیچوقت فکر نمیکردیم یه نفر بتونه اینقدر تغییرش بده.»
کوک صدای هیچکس را نمیشنید.
تمام حواسش فقط به ات بود.
مراسم با خواندن خطبه شروع شد.
بعد از چند دقیقه...
عاقد لبخندی زد و رو به ات گفت:
عاقد: دخترم...
آیا با رضایت کامل، آقای جئون جونگکوک را به همسری خودت قبول میکنی؟
ات بدون اینکه نگاهش را از کوک بردارد، با لبخند گفت:
ات: بله...
با تمام وجودم.
لبخند روی صورت کوک عمیقتر شد.
عاقد رو به او برگشت.
عاقد: و شما آقای جئون جونگکوک...
آیا خانم ات را به همسری خودتان قبول میکنید؟
کوک حتی یک لحظه هم مکث نکرد.
نگاهش هنوز روی چشمان ات بود.
کوک: بله...
تا آخر عمرم.
همان لحظه...
صدای دست زدن و تشویق تمام باغ را پر کرد.
خدمتکارها با خوشحالی لبخند میزدند.
یکی از آنها با ذوق گفت:
خدمتکار: مبارک باشه ارباب!
کوک با لبخند کوتاهی سر تکان داد.
بعد آرام به سمت ات خم شد و خیلی آهسته، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
کوک: از امروز...
دیگه فقط ات نیستی تو جئون اتی همسر من که هیچ کس جرعت نداره بهش چپ نگاه کنه...
تمام زندگی منی.
ات گونههایش سرخ شد.
لبخند زد.
و آرام جواب داد:
ات: و تو...
بهترین اتفاق زندگی منی.
در همان لحظه، گلبرگهای سفید روی سرشان ریخته شد و صدای خنده و شادی مهمانها، باغ بزرگ عمارت را پر کرد.
...
عمارت از همیشه باشکوهتر شده بود.
همهجا با گلهای سفید و شمعهای زیبا تزئین شده بود.
خدمتکارها با عجله آخرین آمادهسازیها را انجام میدادند.
مهمانها یکییکی وارد باغ بزرگ عمارت میشدند.
همان افرادی که سالها کوک را با احترام «رئیس» صدا میزدند، حالا با لبخند منتظر مراسم بودند.
...
داخل اتاق...
ات مقابل آینه ایستاده بود.
لباس عروس سفید و بلندش، انگار فقط برای او دوخته شده بود.
موهایش با ظرافت شینیون شده بود و آرایش ملایمش، زیبایی چهرهاش را چند برابر کرده بود.
خودش را در آینه نگاه کرد.
لبخند زد.
در همان لحظه...
تق تق...
صدای در آمد.
کوک: اههه... بیا بیرون دیگه! میخوام ببینمت، دیگه تحمل ندارم!
ات خندید.
ات: مگه تو نباید پایین باشی؟؟
کوک: بابا بیا بیرون، میخوام زنمو ببینم.
ات نفس عمیقی کشید.
دستگیره را پایین داد.
در آرام باز شد.
...
کوک همان لحظه سرش را بالا آورد.
چند ثانیه...
فقط نگاه کرد.
انگار زمان ایستاده بود.
ات با لبخند گفت:
ات: خب؟
کوک هنوز محو نگاهش بود.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: وای...
مثل فرشته شدی.
ات با شیطنت لبخند زد.
ات: اونو که همیشه بودممم.
کوک خندهاش گرفت.
کوک: اهه...
چقدر تو خودشیفتهای.
ات آرام مشتش را به بازوی کوک کوبید.
ات: هی!
کوک دستش را روی بازویش گذاشت و با خنده گفت:
کوک: باشه باشه...
بریم.
...
کوک دستش را به سمت ات دراز کرد.
ات هم دستش را در دست او گذاشت.
هر دو آرام از پلهها پایین آمدند.
همین که وارد باغ شدند...
همه از جایشان بلند شدند.
نگاه همه روی عروس و داماد بود.
یکی از خدمتکارها با احترام گفت:
خدمتکار: ارباب...
همه منتظر شما هستن.
کوک فقط سرش را تکان داد.
بعد نگاهش را به ات دوخت.
کوک: آمادهای؟
ات دستش را کمی محکمتر گرفت.
ات: وقتی کنار تو باشم...
آره.
کوک لبخند زد.
هر دو آرام تا مقابل جایگاه رفتند.
مهمانها با لبخند نگاهشان میکردند.
زمزمهای میان جمع پیچید.
«رئیس بالاخره لبخند میزنه...»
«هیچوقت فکر نمیکردیم یه نفر بتونه اینقدر تغییرش بده.»
کوک صدای هیچکس را نمیشنید.
تمام حواسش فقط به ات بود.
مراسم با خواندن خطبه شروع شد.
بعد از چند دقیقه...
عاقد لبخندی زد و رو به ات گفت:
عاقد: دخترم...
آیا با رضایت کامل، آقای جئون جونگکوک را به همسری خودت قبول میکنی؟
ات بدون اینکه نگاهش را از کوک بردارد، با لبخند گفت:
ات: بله...
با تمام وجودم.
لبخند روی صورت کوک عمیقتر شد.
عاقد رو به او برگشت.
عاقد: و شما آقای جئون جونگکوک...
آیا خانم ات را به همسری خودتان قبول میکنید؟
کوک حتی یک لحظه هم مکث نکرد.
نگاهش هنوز روی چشمان ات بود.
کوک: بله...
تا آخر عمرم.
همان لحظه...
صدای دست زدن و تشویق تمام باغ را پر کرد.
خدمتکارها با خوشحالی لبخند میزدند.
یکی از آنها با ذوق گفت:
خدمتکار: مبارک باشه ارباب!
کوک با لبخند کوتاهی سر تکان داد.
بعد آرام به سمت ات خم شد و خیلی آهسته، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
کوک: از امروز...
دیگه فقط ات نیستی تو جئون اتی همسر من که هیچ کس جرعت نداره بهش چپ نگاه کنه...
تمام زندگی منی.
ات گونههایش سرخ شد.
لبخند زد.
و آرام جواب داد:
ات: و تو...
بهترین اتفاق زندگی منی.
در همان لحظه، گلبرگهای سفید روی سرشان ریخته شد و صدای خنده و شادی مهمانها، باغ بزرگ عمارت را پر کرد.
...
- ۴۹۱
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط