رقص سایهها | پارت ۲۷: بیداریِ نشان
رقص سایهها | پارت ۲۷: بیداریِ نشان
صدا، صدایی نبود که بشه نادیدهاش گرفت؛ صدای خرد شدنِ صخرههای بالاسرمون بود. تونل داشت زیرِ فشارِ انفجارهای دشمن توی غارِ اصلی، تسلیم میشد. سنگهای بزرگ از سقف میریختن و راه رو جلوی چشمهامون مسدود میکردن.
تهیونگ با فریاد گفت: «باید برگردیم، این راه داره دفن میشه!»
جونگکوک بازوی من رو گرفت تا به عقب بکشتم، اما پاهای من سر جاشون میخکوب شده بودن. نگاهم به مدالِ نقرهای توی دستم بود که حالا نورِ ضعیف و آبیرنگی از خودش ساطع میکرد. انگار مدال داشت با دیوارههای صخرهای تونل صحبت میکرد؛ یک ارتعاشِ خیلی خفیف که فقط من حسش میکردم، در تمامِ وجودم میپیچید.
سایمون با چشمهای گرد شده به من نگاه میکرد. انگار اون هم چیزی رو که من حس میکردم، میدید. «میرا… اگه بهش تکیه کنی، اون راه رو باز میکنه. این همون میراثیه که توی خونِ توست.»
ترس؟ دیگه ترسی نداشتم. انگار یکباره تمامِ خاطراتِ گنگِ بچگیام، تمامِ نگاههای سردِ پدرم و تمامِ اون شبهایی که سایهها رو اطرافِ خودم میدیدم، توی ذهنم مرتب شد. من نه میراثدارِ یک گنجِ مادی، بلکه وارثِ یک «قدرتِ نهفته» بودم.
نفسم رو حبس کردم. دستم رو به سمت دیوارهی سنگیِ جلویم بردم. درست در لحظهای که یک صخرهی عظیم در حال ریزش به سمتِ ما بود، فریادی از تهِ دلم کشیدم.
«بسه!»
نورِ مدال مثل یک شوکِ الکتریکی به سنگها منتقل شد. در کمالِ ناباوری، صخرههایِ سدِ راه، مثلِ قطعاتِ یک پازلِ بزرگ، با صدایی عجیب از هم جدا شدن و به جای فرو ریختن، به طرفین عقب رفتن و راه رو باز کردن. موجی از انرژیِ سرد و بیصدا توی تونل پیچید که باعث شد جونگکوک و تهیونگ برای لحظهای تلوتلو بخورن.
جونگکوک در حالی که با ناباوری به دستهای من که هنوز میلرزید نگاه میکرد، زمزمه کرد: «این… این غیرممکنه.»
سایمون لبخندی تلخ زد. «دیدی؟ اون فقط یک دختر نیست. اون تنها کسیه که میتونه این بازی رو تموم کنه.»
اما این قدرتِ نوظهور، هزینهی خودش رو داشت. سرم به شدت تیر کشید و سیاهیِ غلیظی جلوی چشمهام رو گرفت. درست قبل از اینکه روی زمین بیفتم، دستهای گرمِ جونگکوک دورِ کمرم حلقه شد.
توی اون سیاهی، صدایی رو شنیدم… صدایی که شبیه به صدایِ پدرم بود، اما از خیلی دور: «حالا دیگه میدونن برگشتی، میرا… حالا دیگه هیچکدومتون در امان نیستید.»
صدا، صدایی نبود که بشه نادیدهاش گرفت؛ صدای خرد شدنِ صخرههای بالاسرمون بود. تونل داشت زیرِ فشارِ انفجارهای دشمن توی غارِ اصلی، تسلیم میشد. سنگهای بزرگ از سقف میریختن و راه رو جلوی چشمهامون مسدود میکردن.
تهیونگ با فریاد گفت: «باید برگردیم، این راه داره دفن میشه!»
جونگکوک بازوی من رو گرفت تا به عقب بکشتم، اما پاهای من سر جاشون میخکوب شده بودن. نگاهم به مدالِ نقرهای توی دستم بود که حالا نورِ ضعیف و آبیرنگی از خودش ساطع میکرد. انگار مدال داشت با دیوارههای صخرهای تونل صحبت میکرد؛ یک ارتعاشِ خیلی خفیف که فقط من حسش میکردم، در تمامِ وجودم میپیچید.
سایمون با چشمهای گرد شده به من نگاه میکرد. انگار اون هم چیزی رو که من حس میکردم، میدید. «میرا… اگه بهش تکیه کنی، اون راه رو باز میکنه. این همون میراثیه که توی خونِ توست.»
ترس؟ دیگه ترسی نداشتم. انگار یکباره تمامِ خاطراتِ گنگِ بچگیام، تمامِ نگاههای سردِ پدرم و تمامِ اون شبهایی که سایهها رو اطرافِ خودم میدیدم، توی ذهنم مرتب شد. من نه میراثدارِ یک گنجِ مادی، بلکه وارثِ یک «قدرتِ نهفته» بودم.
نفسم رو حبس کردم. دستم رو به سمت دیوارهی سنگیِ جلویم بردم. درست در لحظهای که یک صخرهی عظیم در حال ریزش به سمتِ ما بود، فریادی از تهِ دلم کشیدم.
«بسه!»
نورِ مدال مثل یک شوکِ الکتریکی به سنگها منتقل شد. در کمالِ ناباوری، صخرههایِ سدِ راه، مثلِ قطعاتِ یک پازلِ بزرگ، با صدایی عجیب از هم جدا شدن و به جای فرو ریختن، به طرفین عقب رفتن و راه رو باز کردن. موجی از انرژیِ سرد و بیصدا توی تونل پیچید که باعث شد جونگکوک و تهیونگ برای لحظهای تلوتلو بخورن.
جونگکوک در حالی که با ناباوری به دستهای من که هنوز میلرزید نگاه میکرد، زمزمه کرد: «این… این غیرممکنه.»
سایمون لبخندی تلخ زد. «دیدی؟ اون فقط یک دختر نیست. اون تنها کسیه که میتونه این بازی رو تموم کنه.»
اما این قدرتِ نوظهور، هزینهی خودش رو داشت. سرم به شدت تیر کشید و سیاهیِ غلیظی جلوی چشمهام رو گرفت. درست قبل از اینکه روی زمین بیفتم، دستهای گرمِ جونگکوک دورِ کمرم حلقه شد.
توی اون سیاهی، صدایی رو شنیدم… صدایی که شبیه به صدایِ پدرم بود، اما از خیلی دور: «حالا دیگه میدونن برگشتی، میرا… حالا دیگه هیچکدومتون در امان نیستید.»
- ۳۴۴
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط