{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی ازکوچه پس کوچهای پایین شهر میگذشتم چشمم به مردی بالب

روزی ازکوچه پس کوچهای پایین شهر میگذشتم چشمم به مردی بالباس وکفشهای گرانقیمت افتادکه به دیواری خیره شده بودومیگریست نزدیکش شدم وبه نقطه ای که خیره شده بود به دقت نگاه کردم نوشته شده بود''این هم میگذرد''علت راپرسیدم، گفت این دست خط من است.چندسال پیش دراین نقطه هیزم می فروختم حال چندین کارخانه دارم.پرسیدم چرابعدازاین همه سال برگشتی؟ گفت امدم تابازهم بنویسم این هم میگذرد
دیدگاه ها (۳۴)

دم چشمهایت گرررررم...با آن دوستت دارم های عاشقانه اش...اززیر...

شهرزادمن...قصه بس است...این پادشاه سالهاست که خوابیده...

فریدون مشیری:عاشقم..... اهل همین کوچه ی بن بست کناری ، که تو...

ممنوع است . . ...............................شراب خواستمگفت:...

روزی ازکوچه پس کوچه های پایین شهرمیگذشتم،چشمم به مردی بالباس...

روزی ازکوچه پس کوچه های پایین شهرمیگذشتم چشمم به مردی بالباس...

- روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی ...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط