اگه بدونی
#اگه_بدونی
#قسمت_چهارم
اشوان به من وحشتناک نگاه کرد ولی سریع به دختر خیره شدو گفت:
_ برات توضیح میدم سارا...
دختر با شتاب کیفشو برداشتو از اپارتمان خارج شد اشوانم دنباش رفت ... ولی من همینجوری داشتم
بهش نگاه میکردم دلم میخواست بزنم زیر گریه ... چقدر دلم گرفته بود ... صدای بهم خوردن در منو از فکر بیرون کشید ... اشوان عصبی فقط نگام میکرد ...
داشت میومد جلو ... میدونستم کتک خوردنم حتمیه ... دیگه هیچ تسلطی رو اشکام نداشتم ...
صدای اشوان نزدیک بود پرده ی گوشمو پاره کنه:
_ بهت اخطار داده بودم !!! ... نداده بودم ؟؟؟؟
اومد جلو موهامو گرفتو از پشت کشید , دنبالش منو کشوند وسط سالن فقط جیغ میزدم و التماس میکردم ...
انقدر سرم درد گرفت که نمیدونم چرا یه دفعه یه گوشه ی یقه ی پیرهنشو
گرفتم ... باور نمیشد با این حرکتم موهامو ول کرد انگار فهمید که دردم اومده بی مقدمه سرمو
رو سینش گذاشت ... نمیدونم چرا؟؟؟ ولی احساس خوبی داشتم ... مثل یه بچه ای که با دیدن
مادرش ارامش میگیره !!... نمیتونستم خودمو کنترلکنم فقط با صدا گریه میکردم
به خودم اومدم!! من الان تو بغل اون بودم .... چرا؟؟؟؟؟؟ سریع ازش جدا شدمو بدون اینکه حتی
نگاش کنم به اتاقم پناه بردم! .... نمیخواستم به هیچ چیز فکر کنم .... فقط دلم میخواست امروز
که یکی از بدترین روزای عمرم بود زودتر تموم بشه!! ... رو تخت افتادم سرمو روی بالشتم کردمو
زانو هامو جمع کردم تو بغلم! .... فقط زیر لب زمزمه میکردم! بخواب سوگند بخواب همه اینا کابوسه
بخواب!! فردا روز بهتریه برات! بخواب عزیزم!
----+بعد از یک هفته+-----
**********************
شب که اشوان اومد نمیدونم کی و چجوری خوابم برد فقط صبح با سردرد عجیبی بیدار شدم! به ساعتم نگاه کردم
تازه 6 صبح بود!! حالم اصلا خوب نبود سرم خیلی درد میکرد .... تا حالا اینجوری نشده بودم!!
به سختی از تخت بلند شدمو با کمک در و دیوار خودمو به اشپزخونه رسوندم!! دنباله مسکن بودم
ولی حتی نمیدونستم جای داروها کجاست !با کمک دیوار خودمو به جلویدر اتاقش رسوندم ...... در زدم .... بیشتر از دو بار ولی انگار بیهوش بود ... به ناچار در اتاقشو باز
کردم! چند بار نزدیک بود بخورم زمین ولی خودمو به بدبختی نگه داشتم! .... کنار تختش رفتمو با ناله صداش زدم:
_ اشوان ........ اشوان!!
فقط یه تکون مختصر خورد !
دیگه واقعه طاقتم تموم شده بود با دست بازوشو تکون دادمو با گریه گفتم:
_تو رو خدا بیدار شو!
چشاشو باز کردو از جاش پرید! با چشای گرد بهم زل زد و گفت:
_ اینجا چیکار میکنی تو؟؟
با هق هق گفتم:
_ سرم درد ... میکنه !!.... داروهات کجاست!؟؟؟
کلافه پوفی کرد و از جاش بلند شد .... خواستم دنبالش برم که دو قدم بر نداشته بخش زمین
شدم! اشوان که منو در اون حالت دید سریع اومدو کنارم زانو زد...
_ چی شد؟؟؟؟ حالت خوبه!!بلندم کرد برد روی تخت نفهمیدم چی شد بعد از چند دقیقه برگشت با یه لیوان اب یه قرص! گرفت سمتمو گفت:
_ بخورش!
قرصو قورت دادم که لیوان ابو اروم به لبام نزدیک کرد! یه ذره ازش خوردم...
دوباره رفت زیاد متوجه گذر زمان نبودم ولی وقتی اومد دیدم لباساشو عوض کرده! باید میرفت سر کار
ولی پس چرا لباس تو خونگی تنش کرده!
خیلی خشک گفت:
_ بهتری؟؟
سرمو به نشونه ی اره تکون دادم!
_ نمیری سر کار ؟؟؟؟؟؟
حتی بهم نگاه نکرد فقط سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و رفت رو مبل دراز کشید. بلند شدم که واسه غذا یه فکری کنم ساعت تقریبا 10 بود
احساس میکردم حالم خوب نیست معدم درد
میکرد!! خدا به دادم برسه اون از سردرد صبح اینم از این معده وامونده ولی قبلا هم اینجوری درد
گرفته بود شاید دوباره مثل همون موقع ها بعد از چند دقیقه اروم بشه!! دستم به کابینت
بالایی نمیرسید! به زور دستمو رسوندم بالا و یه لیوان برداشتم ولی نمیدونم چی شد که
معدم تیر عجیبی کشیدو همین باعث شد لیوان از دستم ول بشه بیوفته زمین و بشکنه!
لیوان افتاد شکست با تعجب اومد نگا کنه چی شده. زیر لب گفت دختره دست و پا چلغتی! دیدم از پام خون میاد نشستم همونجا و دستمو گرفتم به شکمم. معده م خیلی درد میکرد
_ تو دردم هر لحظه بیشتر میشد ولی روم نمیشد به اشوان بگم معدمم درد میکنه!
دردم شدید بود انقدر شدید که بعد از چند
لحظه دیگه هیچ چی نفهمیدم!!!
*******************
چشامو به زور باز کردم .... چهره ی مردونه و جذاب اشوان اولین چیزی بود که دیدم!!
_ چه عجب خانم بالاخره بیدار شد!!! خوبی حالا؟؟؟
_ اره ... اینجا کجاست؟؟؟
_ فرانسه!! خوب اصولا یه ادمه دربو داغونی مثل تو رو کجا میبرن؟؟؟؟؟
گیج نگا میکردم که باز خودش گفت:
_ تو میدونستی زخم معده داری؟؟؟؟
چشام چهار تا شد :
_ چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من زخم معده دارم؟؟!!!
_ ازمایشات که اینو نشون میده!!
اروم گفتم:
_ پس معده دردام واسه همینه!!
_ چند وقته؟؟؟
با تعجب گفتم:
_ چی
#قسمت_چهارم
اشوان به من وحشتناک نگاه کرد ولی سریع به دختر خیره شدو گفت:
_ برات توضیح میدم سارا...
دختر با شتاب کیفشو برداشتو از اپارتمان خارج شد اشوانم دنباش رفت ... ولی من همینجوری داشتم
بهش نگاه میکردم دلم میخواست بزنم زیر گریه ... چقدر دلم گرفته بود ... صدای بهم خوردن در منو از فکر بیرون کشید ... اشوان عصبی فقط نگام میکرد ...
داشت میومد جلو ... میدونستم کتک خوردنم حتمیه ... دیگه هیچ تسلطی رو اشکام نداشتم ...
صدای اشوان نزدیک بود پرده ی گوشمو پاره کنه:
_ بهت اخطار داده بودم !!! ... نداده بودم ؟؟؟؟
اومد جلو موهامو گرفتو از پشت کشید , دنبالش منو کشوند وسط سالن فقط جیغ میزدم و التماس میکردم ...
انقدر سرم درد گرفت که نمیدونم چرا یه دفعه یه گوشه ی یقه ی پیرهنشو
گرفتم ... باور نمیشد با این حرکتم موهامو ول کرد انگار فهمید که دردم اومده بی مقدمه سرمو
رو سینش گذاشت ... نمیدونم چرا؟؟؟ ولی احساس خوبی داشتم ... مثل یه بچه ای که با دیدن
مادرش ارامش میگیره !!... نمیتونستم خودمو کنترلکنم فقط با صدا گریه میکردم
به خودم اومدم!! من الان تو بغل اون بودم .... چرا؟؟؟؟؟؟ سریع ازش جدا شدمو بدون اینکه حتی
نگاش کنم به اتاقم پناه بردم! .... نمیخواستم به هیچ چیز فکر کنم .... فقط دلم میخواست امروز
که یکی از بدترین روزای عمرم بود زودتر تموم بشه!! ... رو تخت افتادم سرمو روی بالشتم کردمو
زانو هامو جمع کردم تو بغلم! .... فقط زیر لب زمزمه میکردم! بخواب سوگند بخواب همه اینا کابوسه
بخواب!! فردا روز بهتریه برات! بخواب عزیزم!
----+بعد از یک هفته+-----
**********************
شب که اشوان اومد نمیدونم کی و چجوری خوابم برد فقط صبح با سردرد عجیبی بیدار شدم! به ساعتم نگاه کردم
تازه 6 صبح بود!! حالم اصلا خوب نبود سرم خیلی درد میکرد .... تا حالا اینجوری نشده بودم!!
به سختی از تخت بلند شدمو با کمک در و دیوار خودمو به اشپزخونه رسوندم!! دنباله مسکن بودم
ولی حتی نمیدونستم جای داروها کجاست !با کمک دیوار خودمو به جلویدر اتاقش رسوندم ...... در زدم .... بیشتر از دو بار ولی انگار بیهوش بود ... به ناچار در اتاقشو باز
کردم! چند بار نزدیک بود بخورم زمین ولی خودمو به بدبختی نگه داشتم! .... کنار تختش رفتمو با ناله صداش زدم:
_ اشوان ........ اشوان!!
فقط یه تکون مختصر خورد !
دیگه واقعه طاقتم تموم شده بود با دست بازوشو تکون دادمو با گریه گفتم:
_تو رو خدا بیدار شو!
چشاشو باز کردو از جاش پرید! با چشای گرد بهم زل زد و گفت:
_ اینجا چیکار میکنی تو؟؟
با هق هق گفتم:
_ سرم درد ... میکنه !!.... داروهات کجاست!؟؟؟
کلافه پوفی کرد و از جاش بلند شد .... خواستم دنبالش برم که دو قدم بر نداشته بخش زمین
شدم! اشوان که منو در اون حالت دید سریع اومدو کنارم زانو زد...
_ چی شد؟؟؟؟ حالت خوبه!!بلندم کرد برد روی تخت نفهمیدم چی شد بعد از چند دقیقه برگشت با یه لیوان اب یه قرص! گرفت سمتمو گفت:
_ بخورش!
قرصو قورت دادم که لیوان ابو اروم به لبام نزدیک کرد! یه ذره ازش خوردم...
دوباره رفت زیاد متوجه گذر زمان نبودم ولی وقتی اومد دیدم لباساشو عوض کرده! باید میرفت سر کار
ولی پس چرا لباس تو خونگی تنش کرده!
خیلی خشک گفت:
_ بهتری؟؟
سرمو به نشونه ی اره تکون دادم!
_ نمیری سر کار ؟؟؟؟؟؟
حتی بهم نگاه نکرد فقط سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و رفت رو مبل دراز کشید. بلند شدم که واسه غذا یه فکری کنم ساعت تقریبا 10 بود
احساس میکردم حالم خوب نیست معدم درد
میکرد!! خدا به دادم برسه اون از سردرد صبح اینم از این معده وامونده ولی قبلا هم اینجوری درد
گرفته بود شاید دوباره مثل همون موقع ها بعد از چند دقیقه اروم بشه!! دستم به کابینت
بالایی نمیرسید! به زور دستمو رسوندم بالا و یه لیوان برداشتم ولی نمیدونم چی شد که
معدم تیر عجیبی کشیدو همین باعث شد لیوان از دستم ول بشه بیوفته زمین و بشکنه!
لیوان افتاد شکست با تعجب اومد نگا کنه چی شده. زیر لب گفت دختره دست و پا چلغتی! دیدم از پام خون میاد نشستم همونجا و دستمو گرفتم به شکمم. معده م خیلی درد میکرد
_ تو دردم هر لحظه بیشتر میشد ولی روم نمیشد به اشوان بگم معدمم درد میکنه!
دردم شدید بود انقدر شدید که بعد از چند
لحظه دیگه هیچ چی نفهمیدم!!!
*******************
چشامو به زور باز کردم .... چهره ی مردونه و جذاب اشوان اولین چیزی بود که دیدم!!
_ چه عجب خانم بالاخره بیدار شد!!! خوبی حالا؟؟؟
_ اره ... اینجا کجاست؟؟؟
_ فرانسه!! خوب اصولا یه ادمه دربو داغونی مثل تو رو کجا میبرن؟؟؟؟؟
گیج نگا میکردم که باز خودش گفت:
_ تو میدونستی زخم معده داری؟؟؟؟
چشام چهار تا شد :
_ چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من زخم معده دارم؟؟!!!
_ ازمایشات که اینو نشون میده!!
اروم گفتم:
_ پس معده دردام واسه همینه!!
_ چند وقته؟؟؟
با تعجب گفتم:
_ چی
۲۸.۹k
۰۸ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.