رماننفس در آغوش یک مافیا
#رمان:نفس در آغوش یک مافیا
part۷
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
ویو لینا
«بعد از رقصیدن سمت سمت میز رفتیم لینو به من وی.سکی تعارف کرد ولی من رد کردم بعد جونگ کوک و هانا اومدن هانا نشست روی پاهای جونگ کوک»
«ساعت حدودا ۱۲:۵۴دقیقه شب بود دیگه دیر وقت بود از لینو خواستم که منو برسونه از پسرا خداحافظی کردم و سمت ماشین رفتیم تو طول مسیر لینو یکم درباره شرکت صحبت کرد بعد از اینکه رسیدیم دم در خونم ازش بخاطر امشب تشکر کردم و بعد پیاده شدم همین که رفتم داخل تا
«خواستم در ببندم پا ینفر مانع شد در هل داد و اومد داخل بعد با وحشت برگشتم نگاه کردم وایسا ببینم اون جونگ کوک بود؟..»
«دستش جلوی دهنم گزاشته بود»
-دستم بر میدادم جیغ نزن(بم)
+اقای جعون اینجا چیکار میکنید؟
-خب کوچولو،مثل اینکه اینجا ینفر تصمیم گرفته اعصاب منو خط خطی کنه
+متوجه نشدم
-دیگه حق نداری دور بر لینو برگردی.حتی سلام خداحافظی هم ممنوع
+عذر میخوام اما به شما چه ربطی داره؟.
-ربطش اینه که من دوست دارم.
-الانم برو این لباستو عوض کن تا همین جا به فا.کت ندادم گرل.
-فردا تو شرکت میبینمت بیب.
ویو لینا
«یه بو.سه سطحی روی لبم گزاشت و بعد رفت خشکم زده بود اون چیگفت؟ دوست داشت؟منو؟مگه دوست دختر نداشت؟ولی خب منم دوستش داشتم پس دلیلی برای رد کردنش نداشتم»
part۷
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
ویو لینا
«بعد از رقصیدن سمت سمت میز رفتیم لینو به من وی.سکی تعارف کرد ولی من رد کردم بعد جونگ کوک و هانا اومدن هانا نشست روی پاهای جونگ کوک»
«ساعت حدودا ۱۲:۵۴دقیقه شب بود دیگه دیر وقت بود از لینو خواستم که منو برسونه از پسرا خداحافظی کردم و سمت ماشین رفتیم تو طول مسیر لینو یکم درباره شرکت صحبت کرد بعد از اینکه رسیدیم دم در خونم ازش بخاطر امشب تشکر کردم و بعد پیاده شدم همین که رفتم داخل تا
«خواستم در ببندم پا ینفر مانع شد در هل داد و اومد داخل بعد با وحشت برگشتم نگاه کردم وایسا ببینم اون جونگ کوک بود؟..»
«دستش جلوی دهنم گزاشته بود»
-دستم بر میدادم جیغ نزن(بم)
+اقای جعون اینجا چیکار میکنید؟
-خب کوچولو،مثل اینکه اینجا ینفر تصمیم گرفته اعصاب منو خط خطی کنه
+متوجه نشدم
-دیگه حق نداری دور بر لینو برگردی.حتی سلام خداحافظی هم ممنوع
+عذر میخوام اما به شما چه ربطی داره؟.
-ربطش اینه که من دوست دارم.
-الانم برو این لباستو عوض کن تا همین جا به فا.کت ندادم گرل.
-فردا تو شرکت میبینمت بیب.
ویو لینا
«یه بو.سه سطحی روی لبم گزاشت و بعد رفت خشکم زده بود اون چیگفت؟ دوست داشت؟منو؟مگه دوست دختر نداشت؟ولی خب منم دوستش داشتم پس دلیلی برای رد کردنش نداشتم»
- ۱۵.۵k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط