رماننفس در آغوش یک مافیا
#رمان:نفس در آغوش یک مافیا
part۸
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
ویو لینا
«دم در شرکت وایساده بودم نمیدونم با چه رویی باید میرفتم و با جونگ کوک رو به رو میشدم»
«بالاخره رفتم داخل لینو اومد سمتم یاد حرف جونگ کوک افتادم میترسیدم بلایی سر لینو بیاره پس با یه سلام کوتاه از جفتش رد شدم»
[برش زمانی به ساعت ۶]
«ساعت شش بود و من ساعت هفت شیفتم تموم میشد و با جونگ کوک رو به رو نشده بودم خیلی از این بابت خوشحال بودم دیگه تقریبا شرکت خالی
شده بود منم داشتم میرفتم که جنا اومد سمتم و گفت»
*لینا آقای جعون گفت که صدات کنم بری دفترش.
+ه..ها…نه….چیز…باشه…الان میرم.
ویو لینا
«من فکر میکردم امروز بدون رو به رو شدن با جونگ کوک میگذره ولی نگو نقشه داشته وقتی همه رفتن منو صدا کنه تا با من تنها باشه»
«سمت اتاق جونگ کوک رفتم هانا هنوز اونجا بود داشت وسایلش جمع میکرد که با دیدن من اومد جلم گرفت و گفت»
*شیفت کاری تموم شده و تو نمیتونی سرنوشت بندازی پایین و بری داخل اتاق رییس.
+اقای جعون خودشون صدام کردن
*من منشی و دوست دختر اقای جعون هستم همچین چیزی نیست کسی صدات نزده.
«هلش دادم کنار و در زدم و رفتم داخل هانا از جونگ کوک پرسید و وقتی جونگ کوک گفت که صدام زده و میتونه بره با زور حرص نگاهم کرد رفت»
«جونگ کوک تکیه داده بود به صندلی کتش دراورده بود و سه تا دکمه اول پیراهنش باز کرده بود و سیگار میکشید خیلی جذاب بود»
+اقای جعون صدام زده بودید.
-اوه مثل اینکه اینجا یه بیبی سرپیچی کرده.
+متوجه منظورتون نیستم
-صبح با لینو سلام کردی گرل فکر کنم اینو برات مشخص کرده بودم که حق همچین کاری رو نداری.
+اونوقت شما با چه عنوان برای من تایین تکلیف میکنید؟
-دوست پسرت.
+اما شما دوست دختر دارید.
-ازش جدا میشم،فقط تو بگو،دوستم داری؟
+باید فکر کنم تا آخر هفته بهتون میگم.
-باشه گرل.
-فعلا بریم من میرسونمت خونه وسایلت جمع کن.
ویو لینا
«رفتم و بعد از اینکه وسایلم جمع کردم سوار ماشین شدیم ماشینش لیموزین مشکی بود خیلی خفن بود مثل خودش.»
«موقع پیاده شدنم از ماشین چونم گرفتم و یه بو.سه سطحی روی لبم گزاشت.»
part۸
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
ویو لینا
«دم در شرکت وایساده بودم نمیدونم با چه رویی باید میرفتم و با جونگ کوک رو به رو میشدم»
«بالاخره رفتم داخل لینو اومد سمتم یاد حرف جونگ کوک افتادم میترسیدم بلایی سر لینو بیاره پس با یه سلام کوتاه از جفتش رد شدم»
[برش زمانی به ساعت ۶]
«ساعت شش بود و من ساعت هفت شیفتم تموم میشد و با جونگ کوک رو به رو نشده بودم خیلی از این بابت خوشحال بودم دیگه تقریبا شرکت خالی
شده بود منم داشتم میرفتم که جنا اومد سمتم و گفت»
*لینا آقای جعون گفت که صدات کنم بری دفترش.
+ه..ها…نه….چیز…باشه…الان میرم.
ویو لینا
«من فکر میکردم امروز بدون رو به رو شدن با جونگ کوک میگذره ولی نگو نقشه داشته وقتی همه رفتن منو صدا کنه تا با من تنها باشه»
«سمت اتاق جونگ کوک رفتم هانا هنوز اونجا بود داشت وسایلش جمع میکرد که با دیدن من اومد جلم گرفت و گفت»
*شیفت کاری تموم شده و تو نمیتونی سرنوشت بندازی پایین و بری داخل اتاق رییس.
+اقای جعون خودشون صدام کردن
*من منشی و دوست دختر اقای جعون هستم همچین چیزی نیست کسی صدات نزده.
«هلش دادم کنار و در زدم و رفتم داخل هانا از جونگ کوک پرسید و وقتی جونگ کوک گفت که صدام زده و میتونه بره با زور حرص نگاهم کرد رفت»
«جونگ کوک تکیه داده بود به صندلی کتش دراورده بود و سه تا دکمه اول پیراهنش باز کرده بود و سیگار میکشید خیلی جذاب بود»
+اقای جعون صدام زده بودید.
-اوه مثل اینکه اینجا یه بیبی سرپیچی کرده.
+متوجه منظورتون نیستم
-صبح با لینو سلام کردی گرل فکر کنم اینو برات مشخص کرده بودم که حق همچین کاری رو نداری.
+اونوقت شما با چه عنوان برای من تایین تکلیف میکنید؟
-دوست پسرت.
+اما شما دوست دختر دارید.
-ازش جدا میشم،فقط تو بگو،دوستم داری؟
+باید فکر کنم تا آخر هفته بهتون میگم.
-باشه گرل.
-فعلا بریم من میرسونمت خونه وسایلت جمع کن.
ویو لینا
«رفتم و بعد از اینکه وسایلم جمع کردم سوار ماشین شدیم ماشینش لیموزین مشکی بود خیلی خفن بود مثل خودش.»
«موقع پیاده شدنم از ماشین چونم گرفتم و یه بو.سه سطحی روی لبم گزاشت.»
- ۱۹.۷k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط