عشق مافیایی من

"عشق مافیایی من "
#p49

هانیول با لبایی که از ترس میلرزید اعتراف کرد
&روزی از شما مرخصی گرفته بودم برم پیش خونوادم تو راه برگشت بودم که تاکسی بین راه توقف کرد وقتی ازش دلیل وایسادنشو پرسیدم جواب نداد
از ترس از ماشین زدم بیرون
ز ترس کمی اونجا پرسه زدم .‌‌.....
تو ورودیه یه جنگل نگه داشته بود که نه اثری از روستایی که توش زندگی میکردم بود نه راهی که به شهر ختم بشه‌‌‌‌‌.....
ناچار راه رفته رو برگشتم اون راننده هه به ماشین تکیه داده بودو سیگار می‌کشید تا خواستم چیزی بهش بگم خودش شروع کرد به حرف زدن
فلش بک
#هانیول
کم مونده بود که هوا تو تاریکی کامل فرو بره چون عصر بود اثری از خورشید تو آسمون نبود ولی از طرفی هم ماه هنوز تو آسمون دیده نمیشد
همونطور که استاده خم شده بودم و دستامو گذاشته بودم رو زانوهام و نفس نفس میزدم که صدای نحس پسره که زیر لب یه زری زد به گوشم رسید
-دختره ک‌<ص.*خل
با غضب قامتم صاف کردمو یه قدم بهش نزدیک شدم انگشته اشارمو به نشونه تهدید جلو صورتش گرفتم
&هوی مواظب کلماتی که استفاده میکنی باش
پسر ابروهاشو بالا انداخت درحالی که گوشه لب چپش به خاطر پوزخند مسخرش بالا رفته بود سیگارو بین لباش گذاشت وام عمیقی بهش زد وقتی دود سیگارشو بیرون داد به خاطر فاصله نزدیکمون دود سیگار تو حلقم رفت و به سرفه افتادم
چند باری با مشت های اروم به قفسه سینم زدم که سرفم بند بیاد
بعد اینکه مطمعن شدم دیگه سرفه نمی‌کنم دست به کمر روبروش وایسادم با جمله ای که به فکرم رسید چموشی و بدون واهمه ای شروع کردم به بازگو کردم جمله بهش:
&هوی.... نگفتی چرا آوردیم اینجا تو مگه راننده تاکسی نیستی شماها وظیفتونه پسافراتون به سلامت به مقصدشون برسونین ...وگرنه .‌.و گرنه دردسر میشه برات
بدون اینکه چهره حالت خونسردی تغییر کنه دستشو تو جیب سیاه رنگ سادش بردو پاکت سیگاری ازش درآورد
یه نخ سیگار از پاکت درآورد و بین لباش قرار داد بعد پاکت همونطور که پاکت سیگارو به طرفم گرفته بود با خونسردی لب زد
_من که راننده تاکسی نیستم پس برام شر نمیشه
با جملش بدنم از ترس یخ زده بود
سوتی زد که به خودم اومدم
_دستم خشک شد برنمیداری؟
با ترس سرمو به نشونه نه تکون دادم ولی نخواستم خودمو ببازم پس این بار گفتم:
&ا‌‌‌..ز.‌..از اون..لحاظ نم..نمیگم
فندکشو به سمت سیگار بین لباش نزدیک کرد و درحالی که روشنش میکرد گفت:
_پع از چه لحاظی؟
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم بدون لکنت حرف بزنم

#ادامه دارد......
دیدگاه ها (۱)

"عشق مافیایی من "#p50نفسی که از ترس تو سینم به شدت سنگینی می...

"عشق مافیایی من "#p51خدمتکار جدیدی تو عمارت مین یونگی شروع ک...

"عشق مافیایی من "p48ات ویو با چشایی که اشک دورش حلقه کرده بو...

you & jin#اصکی‌ممنوع

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۸۵سفت منو به خودش فشرد و داغو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۴۰انقدر لحن و حالت خسته صورتش...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۳ دستش رو روی نیم رخم گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط